اعضای هیأت رئیسه شعب 15 گانه مجلس دهم در نخستین نشست شعب که عصر شنبه برگزار شد، انتخاب شدند.

به گزارش صدای دانشجو، به نقل از خبرگزاری فارس، اولین جلسه شعب 15گانه مجلس شورای اسلامی عصر شنبه با دستور کار انتخاب اعضای هیأت رئیسه شعب تشکیل شد.

لیست اسامی اعضای هیأت رئیسه شعب 15گانه به شرح ذیل است:

شعبه شماره 1

رئیس: محمدرضا تابش

نایب رئیس اول: صدیف بدری

نایب رئیس دوم: سیدکاظم دلخوش

دبیر اول: ناهید تاج‌الدین

دبیر دوم: محمد محمودی

سخنگو: محمدقسیم عثمانی

 

شعبه شماره 2

رئیس: کاظم جلالی

نایب رئیس اول: سیدهادی بهادری

نایب رئیس دوم: داوود محمدی

دبیر اول: علی اسدی

دبیر دوم: محمد حسینی

سخنگو: محمدباقر عبادی

 

شعبه شماره 3

رئیس: اسدالله عباسی

نایب رئیس اول: نصرالله پژمان‌فر

نایب رئیس دوم: شادمهر کاظم‌زاده

دبیر اول: عامر کعبی

دبیر دوم: علی کاظمی

سخنگو: سیدمصطفی ذوالقدر

 

شعبه شماره 4

رئیس: مصطفی کواکبیان

نایب رئیس اول: شمس‌الله شریعت‌نژاد

نایب رئیس دوم: محمود شکری

دبیر اول: فاطمه سعیدی

دبیر دوم: علی گل‌مرادی

سخنگو: کمال‌الدین شهریاری

 

شعبه شماره 5

رئیس: محسن کوهکن

نایب رئیس اول: سلمان خدادادی

نایب رئیس دوم: هدایت‌الله خادمی

دبیر اول: منصور مرادی

دبیر دوم: مرتضی خاتمی

سخنگو: غلام‌محمد زارعی

 

شعبه شماره 6

رئیس: هادی قوامی

نایب رئیس اول: جلیل مختار

نایب رئیس دوم: حمید گرمابی

دبیر اول: یحیی کمالی‌پور

دبیر دوم: اقبال محمدیان

سخنگو: هاجر چنارانی

 

شعبه شماره 7

رئیس: علیرضا محجوب

نایب رئیس اول: فرید موسوی

نایب رئیس دوم: همایون هاشمی

دبیر اول: شهاب نادری

دبیر دوم: نبی هزارجریبی

سخنگو: محسن بیگلری

 

شعبه شماره 8

رئیس: غلامرضا تاج‌گردون

نایب رئیس اول: رحیم زارع

نایب رئیس دوم: جلال محمودزاده

دبیر اول: مهدی فرشادان

دبیر دوم: محمد فیضی

سخنگو: فاطمه ذوالقدر

 

شعبه شماره 9

رئیس: حسن سلیمانی

نایب رئیس اول: قاسم احمدی لاشکی

نایب رئیس دوم: یوناتن بت کلیا

دبیر اول: معصومه آقاپور

دبیر دوم: عبداله رضیان

سخنگو: قلی الله قلی زاده

 

شعبه شماره 10

رئیس: علاءالدین بروجردی

نایب رئیس اول: حسن نوروزی

نایب رئیس دوم: علی نجفی

دبیر اول: محمدنعیم امینی‌فر

دبیر دوم: سیدحمایت میرزاده

سخنگو: هادی شوشتری

 

شعبه شماره 11

رئیس: بهروز نعمتی

نایب رئیس اول: عباس گودرزی

نایب رئیس دوم: عدل هاشمی‌پور

دبیر اول: محمدرضا منصوری

دبیر دوم: رضا کریمی

سخنگو: سکینه الماسی

 

شعبه شماره 12

رئیس: جهانبخش محبی‌نیا

نایب رئیس اول: محمد وحدتی

نایب رئیس دوم: سیدصادق طباطبایی‌نژاد

دبیر اول: زهرا سعیدی

دبیر دوم: یوسف داوودی

سخنگو: محمد خدابخشی

 

شعبه شماره 13

رئیس: سیدجواد حسینی کیا

نایب رئیس اول: اصغر مسعودی

نایب رئیس دوم: ضیاءالله اعزازی ملکی

دبیر اول: علی رستمیان

دبیر دوم: سمیه محمودی

سخنگو: سیدحسن حسینی

 

شعبه شماره 14

رئیس: اکبر رنجبرزاده

نایب رئیس اول: محمدجواد کولیوند

نایب رئیس دوم: پروانه مافی

دبیر اول: رسول خضری

دبیر دوم: حسین هاشمی

سخنگو: خدیجه ربیعی

 

شعبه شماره 15

رئیس: احمد امیرآبادی فراهانی

نایب رئیس اول: سیدحسین افضلی

نایب رئیس دوم: اکبر ترکی

دبیر اول: قاسم صائبی

دبیر دوم: احمد بیگدلی

سخنگو: امیر خجسته

انتهای پیام/م

وبگاه آمریکایی نوشت: سه نگرانی اصلی سیاست خارجی عربستان «ایران، ایران و ایران» است و این برداشت موجب تمرکز ریاض بر نفوذ جمعیت شیعه در منطقه و به طور محتمل شرق عربستان شده است.

به گزارش صدای دانشجو، به نقل از خبرگزاری فارس، وبگاه آمریکایی «سایبر برییف» در تحلیلی پیرامون «سیاست خارجی عربستان سعودی و تقابل با ایران» نوشت: سیاست خارجی عربستان سعودی چهره‌ای جدیدی به خود گرفته است. در سوریه، بحرین ،یمن و جاهای دیگر دخالت نظامی سعودی پیامی دال بر  تغییر شدید از احتیاط سنتی به نوعی ابراز وجود خصمانه در حال ازدیاد است.

سفیر سابق آمریکا در عربستان سعودی در این زمینه معتقد است: «بیشتر تمرکز در عربستان سعودی بر مبنای ثبات رژیم‌ آل سعود در برابر تهدیدهای بیرونی بوده است. این  مورد به ویژه هنگامی درست به نظر می‌ر‌سد که مداخله نظامی این کشور را در خارج شاهد هستیم .»

بر اساس این گزارش، خاندان آل سعود حوثی‌های یمن را تهدید مستقیم علیه ثبات داخلی خاندان سلطنتی در نظر گرفته‌اند. ریاض معتقد است حوثی‌ها نتیجه جنگ نیابتی ایران هستند. این برداشت و درک از تهدید ایران تغییری را در سیاست خارجی عربستان موجب شده  و اینک تمرکزش را بسیار بیشتر بر ایران و نفوذ جمعیت شیعه در لبنان، سوریه ، عراق و بحرین و به طور محتمل شرق عربستان معطوف کرده است . ریاض اینک در حال تلاش برای مهار نفوذ ایران در  سرتاسر منطقه و به طور قابل توجهی در یمن است.

در ادامه این مطلب آمده است: البته مرگ پادشاه عربستان در ژانویه 2015 موجب تغییرات اساسی دیگر در ساختار داخلی قدرت این کشور نیز شد و متعاقب آن شاهزاده «محمد بن سلمان» در سال 2015 به سمت وزیر دفاع این کشور رسید. او به عنوان یکی از بیشترین تاکید کنندگان اعمال اقدام‌های تهاجمی‌تر علیه نفوذ ایران است و البته محمد بن سلمان در مسئله اعدام «شیخ نمر» روحانی شیعه با نفوذ در ژانویه سال 2015  نیز دست داشت.

وبگاه فوق در ادامه نوشت: سه نگرانی اصلی سیاست خارجی عربستان «ایران، ایران و ایران» است. آن‌ها خود را در محاصره راهبردهای ایران در منطقه می‌بینند. برای آن‌ها (هرچند تا حدی اغراق نیز باشد) اما تهدید ایران بسیار واقعی است .

در انتهای این مطلب آمده است: همانطور که آینده سیاست خارجی عربستان سعودی را در نظر می‌گیرید، همیشه باید نگاهی به منشور ایران که ادامه اولویت نخست‌شان یعنی «تهدید عینی و یک نیرو » به هدف بی‌ثبات سازی دولت عربستان سعودی است تدبر نمایید. این بخشی است که بین عربستان سعودی و آمریکا نسبت به اهداف عمومیشان در منطقه کمترین اختلاف نظر وجود دارد.

خبرگزاری «ترند نیوز » نیز در تحلیلی کوتاه نوشت، اعراب از نقطه نظر سیاسی و اقتصادی سعی دارند امتیازی به ایران ندهند.اعراب به رهبری عربستان سعودی به دلایل سیاسی و اقتصادی آماده سازش با ایران نیستند.

اندیشکده یوراسیا نیز اخیرا در مطلبی اذعان داشت که  ایران با زیرکی بر مشکلات غلبه کرده و به‌ زودی اتحاد شیعیان به رهبری ایران را شاهد خواهیم بود

یوراسیا نوشت: حمایت ایران از حکومت سوریه، حوثی‌های یمن، ارتباط دیرینه با حزب‌الله لبنان نیات ایران را به خوبی روشن می‌سازد. آنچه را که به زودی شاهد خواهیم بود اعلام شکل گیری اتحادی مرکب از کشورهای شیعه متشکل از ایران، عراق، سوریه  و حزب‌الله لبنان خواهد بود. این تشکل احتمالا سعی می‌نماید جمهوری آذربایجان، دومین کشور پرجمعیت شیعه در جهان و نیز بحرین را به سوی خود آورد. در واقع  برخی از این کشورها و دیگر موارد ذکر شده اینک در حال تعامل و همکاری کامل چون یک ائتلاف شیعه با رهبری ایران هستند.

انتهای پیام/م

ایران با استفاده از ظرفیت و توانایی خود توانست چهارمین پیوند موفق جهان در درمان بیماری آنمی پلاستیک با پیوند اتولوگ از خود بیمار برای خود بیمار را روی «کارن شیوایی» هفت ساله انجام دهد.

به گزارش صدای دانشجو، به نقل از خبرگزاری فارس، بانک خون بند ناف رویان در سال 1387 در ایران راه‌اندازی شده است و امروزه تحقیقات گسترده‌ای به منظور درمان بیماری‌ها و ضایعات عصبی، ترمیم بافت‌های آسیب دیده قلبی و استخوانی، ترمیم سوختگی‌ها و ضایعات پوستی، ترمیم لوزالمعده و ترشح انسولین و ترمیم سایر بافت‌های آسیب دیده با استفاده از سلول‌های بنیادی مغز استخوان، خون بندناف و سایر سلول‌های بنیادی یک فرد بالغ در حال انجام است و در حال حاضر ایران با استفاده از این ظرفیت توانست چهارمین پیوند موفق جهان در درمان بیماری آنمی پلاستیک با پیوند اتولوگ از خود بیمار برای خود بیمار را انجام بدهد و امروز «کارن شیوایی» که تنها هفت سال دارد با استفاده از این پیوند سلامت خود را باز یافته و به آغوش گرم خانواده خود باز گردد.

*‌ دستیابی ایران به چهارمین پیوند موفق جهان در درمان بیماری آنمی پلاستیک

مجید کوهی اصفهانی، مدیر اجرایی بانک سلول‌های بنیادی خون بند ناف رویان اصفهان با اشاره به چهارمین پیوند موفق جهان در درمان بیماری آنمی پلاستیک با پیوند اتولوگ از خود بیمار برای خود بیمار اظهار کرد: کارن شیوایی در سال 1388 متولد شده است، در آن زمان شاید بحث ذخیره‌سازی سلول‌های بنیادی چندان گسترده نبود و هنوز فرهنگ آن در میان مردم نهادینه نشده بود، اما با وجود این موضوع پدر و مادر کارن شیوایی با یک دور‌اندیشی دخیزه‌ سلول‌های بنیادی برای کارن را انجام دادند

وی در ادامه اضافه کرد: در سال 1393 «کارن» مبتلا به بیماری آنمی پلاستیک می‌شود و در سال 94 با همت دکتر غلامرضا باهوش فوق تخصص خون و آنکولوژی در بیمارستان حضرت علی اصغر (ع) با استفاده از سلول‌های ذخیره شده خود کارن این پیوند صورت گرفت و پس از گذشت 10 ماه از این پیوند، کارن درمان شده و سلامتی خود را باز یافته است.

*‌ امیدواریم بحث فرهنگ ذخیره‌سازی سلول‌های بنیادی هر روز بیشتر در میان خانواده‌ها نهادینه شود

مدیر اجرایی بانک سلول‌های بنیادی خون بند ناف رویان اصفهان با اشاره به اینکه امیدواریم بحث فرهنگ ذخیره‌سازی سلول‌های بنیادی هر روز بیشتر در میان خانواده‌ها نهادینه شود، تصریح کرد: قطعا ما تا مدتی پیش تنها در بحث بانک سلول‌های بنیادی رویات ذخیره‌گر بودیم اما در حال حاضر از منابع غنی سلول‌های بنیادی در درمان بیماری‌ها استفاده می‌کنیم، که یک سری بیماری‌های بیماری‌های بالفعل با استفاده از سلول‌های بنیادی قابل درمان هستند.

وی با تاکید بر اینکه بیماری‌های با منشأ خونی مانند سرطان خون به عنوان بیماری‌های بالفعل با استفاده از سلول‌های بنیادی قابل درمان هستند و در دنیا در مورد درمان بیماری‌های بالقوه با استفاده از سلول‌های بنیادی کار می‌شود، ادامه داد: تحقیق و پژوهش در راستای درمان بسیاری از بیماری‌ها با استفاده از سلول‌های بنیادی در حال انجام است.

*‌ خون بند ناف یک ثروت نهفته است / ذخیره‌سازی 70 هزار نمونه خون بند ناف در بانک سلول‌های بنیادی رویان

کوهی اصفهانی با بیان اینکه باید بتوانیم براساس واقعیت‌ها و به دور از تبلیغات خون بند ناف را به عنوان یک ثروت نهفته را به خانواده‌ها بشناسانیم، تاکید کرد: خون بند ناف یک ثروت نهفته است و در حال حاضر پس از هر زایمانی تمام خون بند ناف به عنوان یک زباله بیولوژیک دور ریخته می‌شود.

وی با اشاره به اینکه بهتر است که این خون بند ناف ذخیره شود و سپس از این خون بند ناف ذخیره شده برای خود کودک، خانواده وی و یا حتی برای درمان بیماری فرد دیگری استفاده شود، افزود: در حال حاضر نزدیک به 70 هزار نمونه خون بند ناف را در بانک سلول‌های بنیادی رویان ذخیره‌سازی کرده‌ایم و به نسبت سال‌های اولیه 70 هزار نمونه عدد کمی است اما در چند سال اخیر با توجه به افزایش سطح اطلاعات مردم و پزشکان و پیوند‌های صورت گرفته، نمودار خون بند ناف ذخیره شده در بانک سلول‌های بنیادی رویان به صورت تصاعدی افزایش پیدا کرده و امیدواریم این سیر صعودی ادامه پیدا کند.

مدیر اجرایی بانک سلول‌های بنیادی خون بند ناف رویان اصفهان گفت: امروز مردم می‌توانند با مراجعه به بانک‌های سلول‌های بنیادی نسبت به ذخیره‌سازی خون بند ناف فرزند خود اقدام کنند تا شاید روزی از این ثروت نهفته در راستای درمان بیماری فرزند یا فرزندان خود و سایر اعضای خانواده و حتی اهدای این خون بند ناف ذخیره شده به بیماران دیگر استفاده کنند و امیدواریم تمام مردم به اهمیت و ضرورت ذخیره‌سازی خون بند ناف نوزادان آگاه شوند و با این امر به کل بشریت کمک کنند.

*‌ استفاده از پیوند سلول‌های بنیادی خون‌ساز تنها راه درمان بیماری از کارافتادگی شدید مغز استخوان است

غلامرضا باهوش فوق تخصص خون و آنکولوژی با اشاره به اینکه کارن شیوایی در زمستان سال 1393 به بیمارستان حضرت علی اصغر (ع) مراجعه کرد، تاکید کرد: کارن شیوایی به بیماری از کارافتادگی شدید مغز استخوان مبتلا شده بود و بررسی‌ها نیز نشان داد که بیماری کارن اکتسابی بوده و ارثی نیست، در مواردی که این بیماری شدید باشد، تنها راه درمان استفاده از پیوند سلول‌های بنیادی خون‌ساز است و اگر دهنده‌ای وجود نداشته باشد، ما عملا باید از دارو‌های سرکوب‌گر ایمنی برای درمان استفاده کنیم و راه دیگری نداریم.

*‌ ذخیره‌سازی سلول‌های بنیادی کمک به بشریت است

وی با اشاره به اینکه در آن زمان والدین کارن اعلام کردند که سلول‌های بنیادی خون بند ناف کارن را در زمان تولد وی ذخیره کرده‌اند، افزود: در بیمارستان حضرت علی اصغر (ع) یک اتاق پیوند بیشتر وجود ندارد که طی چند سال پیش توسط خیران توانستیم این اتاق را راه‌اندازی کنیم و ما در 31 مرداد ماه 94 در همان اتاق سلول‌های بنیادی کارن را به وی تزریق کردیم و خوشبختانه این پیوند سلول‌ها را قبول کرد و فاکتور‌های خوبی کارن کاملا طبیعی شد و تمام علائم مؤید این بود که این یک راه درمان برای این نوع بیماری می‌تواند باشد و ذخیره‌سازی سلول‌های بنیادی چه به صورت بند ناف و چه از افراد دیگر و اهدای آنها به افراد دیگر می‌تواند کمک به بشریت باشد.

فوق تخصص خون و آنکولوژی با بیان اینکه در سرطان‌ها و به ویژه سرطان خون سلول‌های رده‌ای که گلبول‌های خون را می‌سازد، این رده‌ها از مسیر طبیعی خود خارج می‌شوند و شروع به تکثیر می‌کنند، گفت: این سلول‌ها به جای اینکه مرحله بعدی را بسازند و مرحله طبیعی خود را طی کنند، این کار را نمی‌کنند و شروع به تکثیر خود می‌کنند و در واقع این سرطان خون است.

وی با تاکید بر اینکه این سلول‌ها که تکثیر می‌شوند، کل فضای مغز استخوان را می‌گیرند و اجازه نمی‌دهند که سلول‌های طبیعی دیگر ساخته شود و به این دلیل بیمار دچار نارسایی یا عملکرد بد مغز و استخوان می‌شود، اظهار کرد: از این نظر این با از کار‌افتادگی مغز استخوان یکی است و در هر دو حالت از کارافتادگی مغز و استخوان ایجاد می‌شود اما در آنمی پلاستیک سلول‌های مغز و استخوان به هیچ عنوان تولید نمی‌شوند اما در سرطان خون این سلول‌ها به این دلیل که سلول‌های بد تولید می‌شوند، از کارکرد سلول‌های مغز استخوان جلوگیری می‌کنند.

*‌ شیمی درمانی در بیماری از کارفتادگی مغز استخوان کارایی ندارد

باهوش با اشاره به اینکه هر دو بیماری سرطان و از کارافتادگی مغز استخوان بد است، اضافه کرد: در بیماری از کارفتادگی مغز استخوان شیمی درمانی قابل انجام نیست و کارایی ندارد و باید سلول‌ها را تحریک کنیم و این تحریک کار ساده‌ای نیست و درمان آن از همان ابتدا پیوند است اما در سرطان خون شما می‌توانید شیمی‌درمانی کنید و شیمی درمانی در برخی از موارد جواب می‌دهد.

وی با بیان اینکه نوع وراثتی بیماری از کارافتادگی مغز استخوان به دلیل شکنندگی کوروموزم ایجاد می‌شود و زمانی که این شکنندگی را در بررسی نداریم، این بیماری اکتسابی است، تصریح کرد: بیماری از کارافتادگی مغز استخوان اکتسابی نیز دو نوع است که یک نوع آن بدون علت و نامشخص است و یک نوع آن نیز ثانوی بوده و با ویروس‌ها مانند هپاتیت، ایدز و ویروس‌های مهم و دارو‌های مهم، برخی سموم و آفات ایجاد می‌شود اما در بسیاری از موارد علت این بیماری نا‌مشخص است.

فوق تخصص خون و آنکولوژی با تاکید بر اینکه اگر چه هیچ مستند علمی وجود ندارد اما با توجه به اینکه آمار از کار‌افتادگی شدید مغز استخوان در کشور‌های توسعه‌یافته روز به روز رو به افزایش است، می‌شود تغییر سبک زندگی را برای بروز این بیماری متصور شد، ادامه داد: اگر بخواهیم از نظر سخت‌افزاری و از نظر تعداد مراکز پیوند و زمان طی شده برای ارائه سرویس خوب به بیمار نگاه کنیم، ما از کشور‌‌های توسعه‌یافته عقب‌تر هستیم و داشتن یک دستگاه تنها نشان‌دهنده سخت‌افزار داشتن نیست و اینکه این سیستم بتواند چگونه روند را در کوتاه مدت و با کیفیت مطلوب به مراجعه‌کننده ارائه کند، خوب است.

*‌ بیمارستان حضرت علی اصغر (ع) به یک بخش پیوند سلول‌های بنیادی استاندارد نیاز دارد

وی با اشاره به اینکه انجام این کار‌ها بدون کمک خیران نمی‌تواند ادامه پیدا کند و اگر خیرانی وجود دارند که می‌توانند به بیمارستان کودکان حضرت علی اصغر (ع) کمک کنند از آنها استقبال می‌کنیم، تاکید کرد: نیاز داریم که در این بیمارستان یک بخش پیوند سلول‌های بنیادی مجهز داشته باشیم اما به این دلیل که راه‌اندازی یک بخش استاندارد هزینه‌های سنگینی دارد و ما به دنبال این نیستیم که یک بخش درمانی غیر استاندارد راه‌اندازی کنیم.

باهوش با بیان اینکه یک بخشی باید راه‌اندازی شود که از استاندارد‌های کامل روز دنیا برخوردار باشد، افزود: اگر خیرانی صدای ما را می‌شوند از آنها استقبال می‌کنیم تا یک بخش پیوند سلول‌های بنیادی استاندارد را در این بیمارستان راه‌اندازی کنیم.

*‌ اهدای زندگی دوباره پاداش ذخیره‌سازی خون بند ناف است

شیوایی، پدر کارن نیز در ادامه با بیان اینکه در روز 17 بهمن سال 1393 متوجه شدیم که کارن به صورت شدید مبتلا به این بیماری شده است، بنده تصور می‌کردم به سریع توسط سلول‌های بنیادی ذخیره شده خوب می‌شود، گفت: اما تمام مراکزی که کار پیوند را انجام می‌دادند، کارن را برای انجام این پیوند رد کردند و انجام این پیوند را مناسب ندانستند اما زمانی که تصمیم به این کار گرفته شد، خیلی به انجام این پیوند و خوب شدن کارن از این طریق مطمعن بودم و احساس می‌کردیم که از روز اول این کار باید سریع‌تر انجام شود اما با این کار مخالفت می‌شد و مراکز پیوند در تهران به هیچ عنوان از این موضوع پشتیبانی نکردند.

وی با تاکید بر اینکه خوشبختانه در بیمارستان حضرت علی اصغر (ع)، آقای دکتر باهوش این ریسک بزرگ را پذیرفت و اعتبار پزشکی خود را برای نجات جان کارن در دست خود گرفت، اظهار کرد: کارن در جریان بیماری خود بود و شرایط محیطی را بسیار خوب متوجه می‌شد و اگر چه کارن مضطرب بود اما تلاش می‌کرد که خود را قوی نشان بدهد و روحیه مقاومی داشت، البته آغاز بیماری کارن از یک سرماخوردگی بود که اگر چه در دوران کودکی خود سابقه حساسیت نیز داشت البته سرماخوردگی خوب شده بود اما برخی از علائم سرماخوردگی همچنان مشخص بود و تصور ما این بود که این علائم حساسیت است.

شیوایی با اشاره به اینکه از مجموعه‌ها و عواملی که سبب نجات جان کارن شدند، تشکر می‌کنم، ادامه داد: تمام واحد‌های درمانی در کشور می‌توانند از بیمارستان حضرت علی اصغر (ع) الگو‌گیری کنند و این الگو را تقویت کنند.

وی با بیان اینکه مردم بدانند که اگر سلول بند نافی توانست کارن را نجات بدهد، باز هم می‌تواند یک فرد دیگر را نجات بدهد، تصریح کرد: هزینه ذخیره‌سازی خون بند ناف زیاد نیست چرا که پاداش آن یک زندگی است.

*‌ به درمان پسرم با پیوند سلول‌های بنیادی اطمینان داشتم

میرهادی، مادر کارن نیز با بیان اینکه قبل از تولد کارن یکی از دوستان پیشنهاد ذخیره خون بند ناف کارن را داد که مرکزی برای ذخیره سلول‌های بنیادی بند خون ناف وجود دارد و این سلول‌ها در درمان بسیاری از بیمار‌ی‌ها مؤثر است، ادامه داد: من از همان ابتدا به درمان بیماری کارن بسیار امیدوارم بودم و اعتماد خاصی به آقای دکتر باهوش داشتم که این موضوع سبب آرامش بیشتر من می‌شد، با وجود اینکه مرکز دیگر درمان کارن را از طریق پیوند سلول‌های بنیادی رد کرده بودند اما پیوند کارن در بیمارستان حضرت علی‌اصغر (ع) با موفقیت انجام شد و در حال حاضر کارن سلامتی خود را باز یافته است.

انتهای پیام/م

براساس گزارش منابع ثانویه صادرات نفت خام ایران در ماه مه 2016 (ماه کنونی میلادی)، در مقایسه با مدت مشابه پارسال نزدیک به 60 درصد افزایش خواهد داشت که این فاصله تولید با کشوری که کرسی دوم اوپک را دارد معنی دار است.

به گزارش صدای دانشجو، به نقل از خبرگزاری فارس یکی از مواردی که این روزها زیاد شنیده می شود این است که ایران می تواند جایگاه خود را درمیان کشورهای صادرکننده نفت بازپس‌گیرد.

در حال حاضر بر اساس آمارهای رسمی میانگین صادرات نفت خام عراق از ایران بیشتر است و صادرات نفت خام این کشور از نواحی جنوبی و شمالی، از ابتدای ماه مه حدود 3.9 میلیون بشکه در روز بوده است. با این حال، به دلیل بروز برخی مشکلات فنی و انجام تعمیرات اضطراری، صادرات نفت از بنادر جنوبی عراق در ماه جاری (مه) حدود 170 هزار بشکه در روز نسبت به ماه قبل کاهش یافته است.

همچنین براساس گزارش منابع ثانویه صادرات نفت خام ایران در ماه مه 2016، در مقایسه با مدت مشابه سال قبل، حدود 60 درصد افزایش خواهد داشت. به عقیده آنها صادرات نفت ایران به بازار اروپا پس از لغو تحریم‌های بین‌المللی افزایش خواهد یافت.

در ماه آوریل (ماه گذشته میلادی)، به طور میانگین روزانه 2.3 میلیون بشکه نفت خام توسط ایران صادر شد که این رقم نزدیک به 15 درصد بیشتر از پیش‌بینی آژانس بین‌المللی انرژی برای صادرات ایران در این ماه بوده است.

باید گفت براساس آخرین اعلام نشریه هفتگی میس، کشور عراق در سال 2015 میلادی بطور میانگین روزانه 3 میلیون بشکه نفت خام از بنادر جنوبی خود صادر کرد که این رقم در مقایسه با سال 2014، حدود 490 هزار بشکه در روز، معادل با 19 درصد، افزایش نشان می‌دهد.

این رقم برای چهار ماه اول سال 2016 میلادی، به طور متوسط حدود 3.4 میلیون بشکه در روز بوده است. در این مدت، متوسط صادرات نفت خام کردستان عراق به بیش از 500 هزار بشکه در روز رسید که در مجموع، میانگین صادرات نفت خام عراق را تا مرز چهار میلیون بشکه در روز افزایش داده است.

در عین حال خبرگزاری رویترز نیز در گزارشی اعلام کرده است که انتظار می‌رود صادرات نفت خام ایران در ماه مه 2016، در مقایسه با مدت مشابه سال قبل، حدود 60 درصد افزایش داشته باشد که دلیل اصلی این امر، افزایش صادرات به بازار اروپا در دوران پسا تحریم عنوان شده است.

براساس این گزارش، ایران در ماه‌های اخیر توانسته است زودتر از آنچه که کارشناسان پیش‌بینی کرده بودند، سهم خود در بازارهای مختلف را افزایش دهد.

رویترز در گزارش خود آورده است در ماه آوریل، بطور میانگین روزانه 2.3 میلیون بشکه نفت خام توسط ایران صادر شد که این رقم حدوداً 15 درصد بیشتر از پیش‌بینی آژانس بین‌المللی انرژی برای صادرات ایران در این ماه بوده است.

برای ماه مه نیز منابع ثانویه پیش‌بینی کرده‌اند که صادرات نفت خام ایران در سطح 2.1 میلیون بشکه در روز باشد که این رقم حدود 800 هزار بشکه در روز از مدت مشابه سال قبل بیشتر است.

با این شریط ظاهرا اگرچه حجم صادرات نفت خام ایران در پسا تحریم افزایش یافته است ولی از نظر تولید نفت و به تبعش صادرات آن ،در میان مدت یعنی حداقل تا 5 سال آینده نمی تواند به رتبه دوم تولید و صادرات نفت خام بین اعضای اوپک بازگردد.

انتهای پیام/م

واکنش چهره‌ها و مردم به اقدام موهن شادی صدر
اینجا یک «وقیح» می‌خواهد دیده شود!
بی‌حرمتی یک فعال مدعی حقوق بشر به مقدسات شیعیان موجی از اعتراضات را در شبکه‌های اجتماعی به راه انداخته است.

به گزارش صدای دانشجو، به نقل از خبرگزاری فارس، شادی صدر، که پس از انتخابات سال 88 از کشور گریخت و به جرگه ضدانقلابان پیوست به تازگی تصویری زننده و موهن علیه مقدسات شیعیان منتشر کرده که با واکنش های شدیدی در فضای مجازی روبرو شده است.

این فمنیست مدعی حقوق بشر در جدیدترین اقدام خود، تصویری از خودش را در حالی که روی یک کاناپه مزین به پرچم عزای امام حسین(ع) نشسته و جام مشروب دارد را منتشر کرده و نوشته است: «تقدس‌زدایی از امر مقدس و فروریختن هر آنچه مقدس است، جوهره مدرنیته است. شوخی با امر مقدس و تابو زدایی هم جزیی از همین روند مدرن شدن جامعه است. اصل آزادی بیان که به همان اندازه مهم است به هر کس حق می دهد از عقاید و مذاهب مختلف انتقاد کند، با آنها شوخی کند و یا آنها را رد کند».

این بی حرمتی به ائمه اطهار علاوه بر این که باعث شد کمپینی با هشتگ «#سلام_بر_اهلبیت» در فضای مجازی تشکیل شود(اینجا)، واکنش تعدادی از چهره های کشورمان به این عمل شنیع شادی صدر را در پی داشت.

 

* المیرا شریفی مقدم

المیرا شریفی مقدم گوینده شبکه خبر که تصویری از اقدام شنیع این همکار سابق روزنامه‌های اصلاح طلب و مدعی کنونی حقوق زنان و اصلاح طلبان را منتشر کرده بود با تغییر تصویر پست منتشر شده اش به عکس زیر نوشت: پست قبلی به درخواست عده زیادی از دوستان و تهوع آور بودنش، حذف شد.

هرکه با آل علی درافتاد،ورافتاد/ عشق است حسین

 

* حجت الاسلام زائری

حجت الاسلام محمدرضا زائری، کارشناس فرهنگی نیز با انتشار تصویر زیر نوشت:

تصاویری که از مبل های طراحی شده با پرچم های عزاداری با حضور افراد مختلف منتشر شده است و یکی از آنها بیشتر دیده شده دل هر انسان سلیم النفس و فرهنگ دوست را می آزارد، چه رسد به افراد دین دار و متدین و علاقمندان به آیین های دینی و مذهبی که با عزاداری سالار شهیدان انس دارند و به محبت آل الله خو گرفته اند و طبیعی است که غیرت دینی و احساسات مذهبی شان با دیدن این تصاویر جریحه دار شود و آزردگی و تألم روحی پیدا کنند. اما چیزی که برای من عجیب است تکرار نشر این تصاویر در فضای دوستان متدین است! قطعا بازنشر این تصاویر با هر دلیلی که باشد توجیه ندارد. مسلم است که هم طراح مبل ها (ظاهرا خانم پرستو فروهر احتمالا به خاطر تشفی داغ والدین ) و هم خانم شادی صدر ( به خاطر انتقام و فرونشاندن کینه های دیگر ) به خوبی می دانسته اند که کارشان چه بازتابی دارد و دقیقا با همین هدف چنین کرده اند! حالا مثل بسیاری موارد دیگر با بازنشر و تکثیر این تصاویر ما هم دقیقا داریم توی زمینی بازی می کنیم که آنها برایمان طراحی کرده اند و قطعا برای قدم های بعدی اش هم فکرکرده اند! اتفاقا به همین دلیل اساسا باید این موضوع را نادیده گرفت. آنها دقیقا می خواهند این تصاویر زیاد دیده شود و مؤمنین برآشفته شوند و سرشان به این موضوع گرم باشد! و ما هم دقیقا باید همین کار را نکنیم! برادران و خواهران عزیز! لطفا اصلا به روی خودتان نیاورید و هیچ واکنشی نشان ندهید! بدتر از این توهین ها در طول تاریخ به ساحت قدسی اهل بیت شده و جز روسیاهی و ذلت برای مسببین نداشته است. تابش خورشید عالمتاب از آب دهان انداختن روسیاهان هرگز آفتی نخواهد دید. مهم این است که فعلا با بی اعتنایی کامل بر خلاف خواست پلیدشان عمل کنیم.

* داریوش سجادی

داریوش سجادی روزنامه‌نگار اصلاح‌طلب در صفحه فیس بوکش نوشت: امروز با دیدن این تصویر سرکار خانم شادی صدر سنسور عنترشناسی مسبوق به سابقه مان بعد از مدت ها اکتیو شد! و ناغافل نهیب مان زد که حالا مشروب خوردن این علیا مخدره در جوار نام «الله» و جوف کتیبه حسین ابن علی و اصرارش در انتشار این دهان کجی به اعتقادات و مقدسات مسلمانان به کنار! اما لاکردار چه اصراری دارد تا به هر نحو ممکن موید و مصداق مثل معروف «بازی بیشتره میمون زشت تر» شوند!؟

هر چند می دانیم و می پذیریم زشتی و زیبائی امری نسبی است و ملاک حُسن خلق و پارسائی است. اما بالاخره .... بگذریم!

 

فرخی نژاد

فریده فرخی نژاد، گوینده باسابقه اخبار سیما نوشت:

در تفسیر و تحلیل این عمل وقیحانه، فقط باید گفت:ای مگس نجس، عرصه ی سیمرغ، نه جولانگه توست، عرض خود میبری و زحمت ما میداری.

مردم معتقد ما میدونن که دست و پا زدنهای این تیم وقیح، فقط و فقط برای دیده شدن است و بس.

دیده شدن به هر قیمتی، یه روز ادای دفاع از حقوق بشر، یه روز سوزاندن کلام الله مجید، یه روز ملاقات با اعضا و سران فرقه ی ضاله ی بهاییت و یه روزم عمل وقیحانه ی اخیر هتک حرمت این جرثومه ی فساد در مقابل کتیبه و نام مقدس الله و امام حسین ع

ان شاء الله به زودی سزای اعمالشان را خواهند دید

 

در ادامه واکنش تعداد دیگری از کاربران شبکه های اجتماعی را مشاهده می کنید:




 

 

انتهای پیام/م

«پیکر پسرم هنوز برنگشته اما نگران نیستم، همین که پیش حضرت زینب(س) است خیالم راحت است. دوست دارم که پیکرش بیاید ولی اگر هم نیامد ناراحت نمی‌شوم.»

به گزارش صدای دانشجو، به نقل از خبرگزاری فارس: «مرگ سرنوشت محتوم اهل زمین است، حتی آسمانیان نیز می‌میرند؛ بقا و قرار فقط از آن خداست و جز خدا قرار نیست کسی زنده بماند اما خداوند در کتابش می‌گوید: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ: هرگز کسانى را که در راه خدا کشته شده‌اند، مرده مپندار، بلکه زنده‌اند که نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند».

خوشا به حال کسانی که می دانند برای چه باید جنگید و جان سپرد و جاودانه شد و خوشتر به حال آنانی که مشوق و همراه و همقدم و هم‌نفس اینانند.

«زنان خط مقدم هر جنگی هستند» کسانی که به بختک مصیبتی که امروز بر زندگی آنان افتاده فکر نمی کنند، نازک دلانی که چشمه زلال عطوفتشان از دل صخره ‌ای سخت می جوشد و مجمع اضدادند.

زنانی که به قول سید شهیدان اهل قلم پنداشته‌اند که: «تنها عاشوراییان را بدان بلا نیازموده اند… صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است و کار به «یا لیتنا کنا معک» ختم نمی‌شود.»

صبوری آنها -صبوری بی حساب آنها- در زندگی ناامن آینده، شگفت انگیز ترین حکایت‌هاست و همین صبوری و همراهی است که آنان را پیشاپیش مردانشان در خط مقدم جبهه‌های نبرد قرار داده است.

این مرقومه داستان زندگی «محمد بلباسی»، همسر و مادرش از خطه سرسبز شمال است  که فریاد «هل من ناصر ینصرنی» حسین را شنیدند و زندگی امن و آرام و حسرت برانگیزشان را فدای حقیقت درخواست حسین کردند.

«محمد بلباسی» و 12 تن دیگر از رزمندگان مازندران در نبرد خونین «خان طومان» در سوریه جاوادنه شدند و «محمد» جزو شهداییست که هنوز پیکر مطهرش به میهن بازنگشته است.

روایت اول: مادر

تازه از سفر تهران بازگشته و خسته راه بودند اما قاعده مردمان شمال مهمان نوازی و مهربانی بی‌حسابشان است.

ما را پذیرفتند و دو ساعتی مهمان خانه گرم و پر روحشان بودیم؛ مادر شهید محمد بلباسی بانوی شصت و چند ساله‌ای است که خود را اینگونه معرفی می‌کند: «من مادر یازدهمین شهید مدافع حرم استان مازندران «محمد بلباسی» هستم. حاصل ازدواج ما 6 فرزند بود، 4 دختر و 2 پسر که محمد آقا چهارمین فرزندم بود، سال 57 در شهرستان ساری به دنیا آمد. اتفاقا تولدش مصادف بود با چهلمین روز شهادت برادرم «علی» از شهدای انقلاب اسلامی بود.

علی 20 سالش بود که در آمل در حال مبارزه علیه رژیم طاغوت شهید شد. به همین دلیل دوست داشتم نامش را روی پسرم بگذارم اما همسرم گفت داغ برادرت تازه است و مادرت را اذیت می‌کند. این شد که اسم «محمد» را برایش انتخاب کردیم. جالب است برایتان بگویم که شهید بلباسی جمعه متولد شد و جمعه هم به شهادت رسید.»

وقتی از خاطرات نوجوانی و مدرسه محمدش می‌گوید آنقدر برایش زنده و حاضر است که ناخودآگاه لبخند از لبانش نمی‌رود: «در دوران مدرسه، بچه درس خوانی بود و البته استعداد هم داشت. وقتی دیپلم گرفت گفتم محمد جان برای دانشگاه هم امتحان بده. گفت مادر برای امسال دیر شده چون یک ماه دیگر کنکور است. اما من گفتم توکل کن به خدا پسرم، بنشین و این یک ماه را درس بخوان. این مدت کمی که فرصت داشت برای دانشگاه خودش را آماده کرد اما با همه مشغله‌اش نماز جمعه اش ترک نشد.

مادر شهید بلباسی

یک روز می­‌خواست برود نماز جمعه، وقتی خواست بند کتانی­‌اش را ببندد، رفتم روبروی پله جلویش را گرفتم، پرسیدم:«کجا»؟ گفت می‌روم نماز جمعه. گفتم نماز جمعه‌ی تو، درس توست، حالا اگر یک هفته شرکت نکنی اشکالی ندارد. درست را بخوان، دانشگاه که قبول شدی انشاءالله نماز جمعه هم می­‌روی. الحمدالله درس خواند و دانشگاه سراسری مشهد رشته مهندسی ریخته‌­گری هم قبول شد.»

محمد از آن پسرهای دلسوزی بود که در همه کارهای خانه به مادرش کمک می‌کرد: «خیلی ساکت و مظلوم بود. خیلی هم نظم داشت، هر وقت از مدرسه می­‌آمد خانه، اولین کاری که می­‌کرد پله­‌ها را تمیز می­‌کرد و کفش­‌ها را دستمال می­‌کشید، بعد دست­‌هایش را می­‌شست و جلوی آفتاب خشک می‌کرد.

بسیار کمک حال من بود طوری که وقتی مهمان می‌آمد لذت می­‌بردم از اینکه همه چیز یکدست و سفره منظم چیده شده. خودش غذا نمی­­‌خورد تا مهمان‌ها غذایشان تمام شود».

مادر دلش درد می‌آید از گفتن خاطره مظلومیت محمد در نوجوانی: «یکسال که ماه رمضان مقارن شده بود با ایام عید، محمد گفت من وضو می­‌گیرم بروم مسجد. شب چهارشنبه­ سوری هم بود، موقع رفتن بچه­‌های محل بهش می­‌گویند بیا برویم آتش بازی، او می­‌گوید دارم می­‌روم مسجد، امشب شب قدر هم هست و نباید جشن چهارشنبه­ سوری بگیرید. بچه­‌ها هم برای اینکه اذیتش کنند بطری نوشابه پر از بنزین را خالی می‌کنند روی محمد و لباسش آتش می­‌گیرد. بر اثر آن اتفاق پایش به شدت سوخت و با زحمت در بیمارستان مداوا شد».

زمان جنگ تحمیلی محمد کودک بود اما مانند بسیاری از کودکان این سرزمین زندگی‌اش با جنگ گره خورده بود: «زمان جنگ محمد مدرسه می‌رفت و فضا را تا حدودی درک می‌کرد. درباره جنگ شعر زیاد می­‌خواند. پدرش هم با اینکه شغلش آزاد و مغازهِ فروش لوازم خانگی داشت داوطلبانه اعزام و حتی جانباز شد. محمد می­‌گفت بابام رفته جنگ منم باید برم».

مادر از نحوه جذب محمد به سپاه چنین می‌گوید: «همسرم وضع مالی‌اش طوری بود که دستمان به دهنمان می‌رسید. بعد از اتمام تحصیل پدر محمد به او گفت بیا در همین قائمشهر، کمکت می‌کنم کارگاه ریخته گری بزنی که به رشته تحصیلی‌ات هم مربوط است اما او به من گفت مامان می­‌خواهم بروم سپاه. من موافق بودم چون لباس نظامی‌ها را دوست داشتم، هرچند هیچ وقت پسرم را در این لباس ندیدم. اما پدرش وقتی شنید موافق نبود، اما بعد از اینکه محمد موافقت پدرش را هم جلب کرد می‌گفت اگر می‌خواهی راه عمویت را که شهید شده بروی برو  و سعی کن کارت برای رضای خدا باشد. محمد هم گفت: کاری می‌کنم از من راضی باشید. عموی محمد در عملیات والفجر 8 شهید شد و 8 سال هم مفقودالاثر بود.

محمد نامه نوشته بود که مادر من می‌خواهم ازدواج کنم و برایم دنبال یک دختر خانم خوب بگرد: «خودش از من خواست برایش زن بگیرم. آن زمان موبایل اندازه حالا نبود، محمد رفته بود ماموریت و از همانجا نامه نوشت که مامان می­‌خواهم زن بگیرم، دخترها نمی­‌گذارند پاک بمانم. وقتی برگشت گفتم کجا برویم خواستگاری؟ گفت من کسی را نگاه نمی­‌کنم که بشناسم، خودم هم کسی را سراغ ندارم. خودمان چند دختر خانم معرفی کردیم. گفت شما بروید خواستگاری اگر مناسب بود بعد ما با هم صحبت می­‌کنیم.

یک جا رفتیم خواستگاری که به دلایلی نشد، بعد شوهرم آمد و گفت آقای بلباسی هم یک دختر دارد، برویم آنجا خواستگاری. پدر «محبوبه خانم» از اقوام دور ما هستند. گفتم رفت و آمد ما کم است و خیلی همدیگر را نمی­‌شناسیم. اما قرار شد دخترشان را ببینیم. یک روز به همراه خواهرم بی‌خبر رفتیم خانه‌شان. البته خواهرم گفت دخترشان خیلی کوچک است. محبوبه خانم آن زمان 15 سالش بود.

آن روز مادر محبوبه جان منزل نبود، وقتی نشستیم یک دختر نوجوان ریزه میزه برایمان هندوانه آورد و پذیرایی کرد. پرسیدم مادرتان کجاست؟ گفت رفته بیرون می­‌آید. گفتم پس ما منتظر می‌مانیم. مادرش که آمد، گفتم حاج خانم ما آمدیم خواستگاری محبوبه خانم ولی او خیلی سنش کم است، پسر من هم مشغول خدمت سربازی است و تازه درسش تمام شده و وضع مالی ما هم معمولی است و سرمایه­‌دار نیستیم، با این اوصاف شما به ما دختر می‌دهید؟ مادر محبوبه گفت اجازه بدهید چند روزی فکر کنیم، بعد به شما خبر می­‌دهیم.

بعد از چند روز خبر دادند که موافق هستند برویم خواستگاری مجدد. همراه یکی از دخترها و محمد آقا با همان لباس سربازی و پوتین رفتیم خانه‌شان.

قرار شد بروند با هم صحبت کنند. وقتی محمد از اتاق بیرون آمد آرام پرسیدم چه شد؟ گفت سن‌اش کم است ولی عقلش زیاد است، از نظر من قبول است. گفتم ولی تو تأکید داشتی سنش اقلا 20 سال باشد، محبوبه هنوز 16 سالش نشده است؟ مشکلی نیست؟ گفت نه. من مشکلی ندارم.

مادر شوهر اینها را که می گوید رو به عروسش می‌کند و از ته قلب او را برای خانواده‌اش نعمت می‌داند: «این شد که خداوند یک نعمت بسیار بزرگی به من داد، خدا رو شکر که چنین خانمی قسمت ما شد».

مادر می‌گوید من می‌دانستم محمد زودتر از من می‌رود: «با اینکه زمان جذب شدن محمد به سپاه خبری از جنگ نبود اما می‌دانستم یک روز شهید می‌شود. چون کارها و فعالیت­‌هایی که می­‌کرد خبر از همین عاقبت داشت. چهره‌اش به خوبی نشان می‌داد.

اتفاقا من و پدرش برای خودمان دو قبر کنار هم گرفته بودیم، یک سال و نیم پیش که  شوهرم فوت کرد و او را دفن کردیم رفتم بالای سرش و گفتم: آقا من می­‌دانم محمد جای من را اینجا می­‌گیرد و شهید می­‌شود. در حالی که هنوز هم خبری از رفتن به سوریه نبود».

مادر محمد آقا پسرش ارشدش را خیلی دوست داشت اما خاطراتی که از محمدش می‌گوید گویای این است که تعریفش، فقط تعریف مادر و فرزندی نیست: «پسرم خیلی زحمت­کش و مخلص بود و همه کارهایش را برای رضای خدا انجام می‌داد. وقتی کاری می­‌کرد دوست نداشت کسی بفهمد چه کرده. مثلا شب عید قربان چند تا گوسفند قربانی می­‌کرد و بین مردم پخش می­‌کرد تا خانواده­‌های نیازمند فردای عید گوشت داشته باشند که بچه­‌هایشان کباب بخورند. یا مثلا وسیله‌ای می­‌خرید و شب اول ماه رمضان می‌برد درب منزل خانواده­‌های نیازمند زنگ می­زد اجناس را می­‌گذاشت و سریع فرار می­‌کرد تا کسی او را نبیند. به نوعی سرباز گمنام بود».

محمد آخرین عید زندگی‌اش را پس از چندین سال پیش بچه‌هایش ماند: «زیاد پیش می‌آمد مأموریت برود؛ به خصوص برای کارهای مربوط به راهیان نور. چند سال بود یک ماه قبل از عید می­‌رفت آنجا و تعطیلات هم خانه نبود، اما امسال به او گفتیم: عید را خانه باش، بچه­‌ها بزرگ شدند، وقتی نیستی احساس تنهایی می­‌کنند».

مادر ابتدا موافق رفتن پسرش به سوریه نبود، پدر محمد تازه فوت کرده بود و محمد با وجود داشتن یه بچه همیشه در ماموریت‌های مختلف راهیان نور و اردوهای جهادی بود: «چند روز قبل از سفرش به سوریه یک شب شام رفتم خانه‌شان. بعد از خوردن غذا گفت مامان می­‌خواهم بروم سوریه. مخالفت کردم و گفتم نه، تو 3 تا بچه داری، دائما هم که مأموریتی. پدرت هم تازه فوت کرده و باید بمانی پشتیبان من باشی. همسرت هم درست است حرفی نمی‌زند ولی خسته شده،‌ تقصیر هم نداره. من نمی­‌گویم نرو ولی الان وقتش نیست. یک مدتی پیش زن و بچه­‌ات بمان، حداقل آنها تو را ببینند بعد برو سوریه. آن موقع حرفی نزد و فقط خندید. نگو همه کارهایش را انجام داده و آماده رفتن بود. شب که رفتم خانه خواب وحشتناکی دیدم. صبح به محض بیدار شدن زنگ زدم بهش و گفتم مادر شیرم حلالت باشه هر جا بخواهی بروی آزادی. خندید و گفت چه شده؟ گفتم هیچی، خواب دیدم اما هر چه اصرار کرد برایش تعریف نکردم. همان روز رفته بود تهران که اعزام شوند اما من خبر نداشتم.»

«خواب دیده بودم شهید آوردند و گذاشتند جلوی من. سلام می­‌کنم و می‌گویم خیلی خوش آمدی پسر اما از کجا آمدی؟ و همینطور با شهید درد و دل می­‌کردم. یک درخت پر از شکوفه آنجا بود، به شهید گفتم: این درخت برای کیست؟ گفت: برای شما. گفتم: من که درخت نداشتم! گفت: چرا این درخت برای شماست».

مادر ادامه می‌دهد: «محمد نیروی ستادی سپاه بود و لزومی نداشت برای جنگ برود، منتهی خودش خیلی علاقمند بود. دوستانش که از جنگ آمده بودند می­‌گفتند کارهایی که او می­‌کرد هیچکدام‌مان جرأت انجام دادن‌شان را نداشتیم. یکی از همرزمانش با گریه تعریف می­‌کرد: «محمد روزی 7، 8 بار یک مسیر را بین دو تا تَل که فوق­‌العاده در تیررس دشمن بود و خطر داشت می‌رفت و می‌آمد، خرید می­‌کرد، تجهیزات می­‌خرید و یا مجروحینی را جا به جا می‌کرد که ما از اوضاع وخیمشان حالمان بد می­‌شد. راهی سخت که ما شاید یک بار هم نمی­‌رفتیم».

فرزند هر چند سالش که باشد کیف می‌کند از تعریف و ناز کشیدن پدر و مادر و مادر و پدر قند توی دلشان آب می‌شود از خریدن ناز فرزند: وقتی رفته بود سوریه هر وقت به من زنگ می­‌زد خیلی نازش را می­‌کشیدم و می‌گفتم محمدِ دلاورِ من، پسرِ من، پسرِ شجاع من، پسرِ رزمندهِ من! می­‌گفت مامان دیدی بابا رزمنده بود من هم بالاخره رزمنده شدم؟ ولی ناراحت نباشی‌ها اینجا هیچ خبری نیست، می­‌خوریم و می­‌خوابیم. به شوخی می‌گفتم اگر خبری نیست پس چرا می‌گویی دعا کنم به شهادت برسی»؟!

همیشه می‌گفت: مامان دعا کن شهید شوم. گفتم: هر چه صلاح خدا باشد، شما زنده باشید، خدمت کنید، اسلام به شما نیاز دارد، مانند محمد آقا باید باشند که خدمت کنند، شما بروید حیف است، اسلام ضربه می­‌خورد اگر شما بروید. باز هر چه مصلحت خدا باشد. گفت: «مامان راست می­‌گویی! هر چه صلاح خدا باشد».

نیمه فروردین 95 آخرین باری بود که مادر محمدش را زنده می‌دید: «15 فروردین بود. ساعت یک وضو گرفتم نماز بخوانم که محمد زنگ زد. خیلی خوشحال شدم، گفتم: من می­‌خواستم به تو زنگ بزنم، وقت نکردم. گذرنامه من پیش شماست؟ گفت: نه مامان، من زیاد وقت ندارم، آمدم تهران دارم می­‌روم مأموریت. گفتم: تهران برای چه؟ تو که تازه مأموریت بودی. گفت: دارم می­‌روم غرب خندیدم و گفتم: تو غرب نمی­‌روی داری می­ری سوریه! گفت: بله مادر. شما مواظب زن و بچه‌ام باشید».

آخرین باری هم که مادر صدای محمد را شنید 15 اردیبهشت بود: «یک ماه بعد از اینکه رفته بود ما شام خانه آقا رسول(برادرش) بودیم. خانواده محمد آقا هم بودند. وقتی برگشتیم خانه ساعت 12 و نیم بود که زنگ آخرش را به موبایلم زد، دقیقاً 2 روز قبل از شهادتش.

گفت: مامان خوبی؟ بچه­‌ها خوب هستند؟ گفتم: همه خوب هستند اتفاقا شب هم خانه داداش رسول بودیم، زیاد صحبت نمی­‌کنم وقت کم است با محبوبه خانم صحبت کن. عروسم هم مشغول پیاده کردن بچه­‌ها از ماشین بود، برای همین گفتم 10 دقیقه دیگر زنگ بزن با همسرت صحبت کن.

10 روز از شهادت محمدش گذشته است، نمی‌دانم در دلش چه غوغایی در این روزها بوده اما من استواری و صبر امروز مادری که چشم و چراغ خانه‌اش را دیگر نمی‌بیند تحسین می‌کنم: «محمد آقا روز مبعث شهید شد و من فردایش فهمیدم. ساعت 5 آقا رسول آمد خانه ما و گفت: می­‌گویند شهر حلب خیلی درگیری است، اخبار را گوش کردید؟ گفتم: نه گوش نکردم. روزه­‌ بودم، عروسم و بچه­‌ها هم خانه ما بودند. تلویزیون را روشن کردم و اخبار را دیدم اما خیلی موضوع را جدی نگرفتم. رسول گفت: مامان دعا کن. نزدیک غروب شد، داماد بزرگم زنگ زد و پرسید: مامان خانه­‌ای؟ فاطمه(دخترم) قلبش گرفته و حال ندارد و  می­‌خواهد شب بیاید خانه شما. گفتم: قدمش سر چشم.

فاطمه دخترم آمد و شام درست کرد. نماز خواندیم و بعد شام، داماد کوچکم که خودش فرزند شهید است به منزل ما آمد. دیدم رنگش زرد است و به صورت من نگاه نمی­‌کند و با داماد دیگرم رفتند بیرون با هم صحبت کردند. همان وقت دوستم زنگ زد، خیلی احوال‌پرسی جدی‌ای کرد، فهمیدم یک خبری هست که این‌ها درست حسابی شام نمی­‌خورند، به من نگاه نمی­‌کنند، حتما اتفاقی افتاده. من هم نتوانستم غذا بخورم. پرسیدند: مامان چرا شام نمی­‌خوری؟ گفتم: روزه بودم، افطار کردم سیر هستم، شما بخورید.

مادر شهید بلباسی

بعد از غذا داماد‌ها گفتند ما می‌رویم خانه خودمان اما دخترم ماند. ساعت 12 شب بود، دو تا از دختر‌هایم مشهد بودند. فاطمه پنهانی به خواهرش که در مشهد بود زنگ زد و گفت: اگر صحبت کنم ممکنه مادر متوجه بشه.

من در آشپزخانه بودم و حرف‌هایشان را می‌شنیدم، آن یکی هم گفت: «من دارم از مشهد می‌آیم». وقتی قطع کرد به فاطمه گفتم: «چه شده؟ محمد شهید شده»؟ گفت: «نه شهید نشده». گفتم: «راست بگو شوهر تو آمده، رسول آمده، شوهر خواهرت هم آمده، همسایه به من زنگ زده، نمی­‌خواهد از من پنهان کنید، همه چیز را می­‌دانم».

گفت:«مامان داداش محمد زخمی شده» گفتم: «نه پسرم شهید شده». دستم را بالا گرفتم و خدا را شکر کردم، گفتم:«الحمد­الله رب­ العالمین. خدایا قربانی ما را قبول کن».

می­‌خواستم بروم خانه محمد کنار خانواده‌اش که دخترهایم نگذاشتند و گفتند زن داداش خبر ندارد. رسول هم گفت: «مامان بچه‌ها دارند می­‌خوابند و خبر ندارند». گفتم: «من امشب حتما باید بروم پیش محبوبه، حرفی نمی­‌زنم فقط می­‌گویم آمدم پیش تو بخوابم. شما فقط من را برسانید، بالا هم نیایید»

قبل از رسیدن ما خبر شهادت را به محبوبه خانم دادند و وقتی آمدم دیدم وضو گرفته و نماز شکر می­‌خواند.

مادر، فرزندش را فدایی زینب می‌داند و حاضر است جان هزار محمدش را فدای قطره قطره خون حسین و زینب کند:«پیکر پسرم به همراه تعدادی دیگر از شهدای مدافع حرم هنوز برنگشته است. ناراحت نیستم، همین که پیش حضرت زینب(س) است خیالم راحت است. نذر و نیازی هم نمی‌کنم که پیکرش برگردد. آنها دوست داشتند که بروند و آنجا شهید شوند، دوست دارم که پیکرش بیاید ولی اگر هم نیامد ناراحت نیستم.

مادر از حرف‌ها و حدیث‌های مردم کوچه و بازار می‌گوید، مردمی که خود در درک مفهوم هل من ناصر ینصرنی حسین عاجزند: «می پرسند چرا اجازه دادی فرزندت کیلومترها دورتر از خاک ایران برود بجنگد؟ خب اسلام لازم دارد، اسلام جان و خون می­‌خواهد، اگر به حرم حضرت زینب(س) تجاوز می­‌شد، ما نزد امام حسین(ع) و خواهرشان چه می‌­خواستیم بگوییم؟ وقتی یک عمر است در هیات ها می­‌گوییم امام حسین(ع) جان اگر زمان تو بودیم با تو به جنگ می­‌آمدیم، خوب الان همان وقت است. اگر رهبر دستور بدهد این پسرم را هم می­‌فرستم که برود. لازم باشد خودم و نوه­‌هایم هم می­‌روم، یعنی باید برویم.

این مردمان ساده سخاوتمند اگر در زمان علی و در کوفه می‌زیستند، شاید امام هیچ‌گاه سر در چاه نمی‌برد و رنج طاقت فرسای خود را نمی‌گریست و خطبه 27 نهج‌البلاغه را نمی‌خواند:« یا اشباه الرجال و لا رجال...ای نامردمان مردم نما، ای آنان که همچون اطفال در رویاهای خویش غرقه‌اید،دوست‌ داشتم شما را هرگز نمی‌دیدم و نمی‌شناختم که مرا از آن جز ندامت و اندوه نصیبی نرسیده است. خداوند مرگتان دهد که قلبم را سخت چرکین کرده‌اید و سینه‌ام را از غیظ آکنده‌اید...چون در ایام تابستان شما را به جنگ فراخواندم، گفتید امروز در بحبوحه خرماپزان است، بگذار تا گرما کمی پایین افتد! و چون در زمستان شما را گسیل داشتم ، گفتید اکنون چله زمستان است، بگذار تا سوز سرما فرونشیند! و این بهانه‌ها همه تنها برای فرار از سرما و گرماست.شما که از سرما و گرما چنین می‌گریزید، از شمشیر دشمن چگونه خواهید گریخت....

مظلومیت پسرش و دیگر مدافعین حرم دلگیرش می‌کند: «مدافعین حرم مظلومانه به جنگ می‌روند اما عده‌ای حرف‌های بیهوده می‌زنند و کارشان را با مسائل مادی اندازه می‌گیرند. در مراسمی دانشجویان آمدند از من سوال کردند که درست است که محمدآقا پول گرفت و رفت؟ گفتم:« من الان می‌­روم بانک دو برابر این پولی را که شما می‌گویید نقدی می‌گیرم و به حساب شما می­‌ریزم، شما پسرتان، پدرتان، برادرتان را بفرستید بروند و همسر آنها هم با سه بچه بیاید اینجا بنشیند، این کار را می­‌کنید»؟ من بسیار ناراحت شدم که این حرف را زدند.

با لبخند دلنشینی در آخر حرفهایش می‌گوید: «حرف و حدیث زیاد است، فدای سرمان! بگذارید بگویند. محمد همین یک خانه را که می‌بینید دارد و مال و اموالی هم ندارد. 4 فرزند که یکی از آنان چند ماه دیگر متولد می‌شود و عروسم با ارزش‌ترین چیزهایی هستند که از پسرم ماندند.»

رو به عروس باردارش می‌کند و از اعماق وجودش خدا را بابت حضور و صبوری او شکر می‌کند.

روایت دوم: همسر

دختران شصت و پنجی زیادی را می‌شناسم، دغدغه‌ها و سبک زندگی‌شان را می‌دانم اما از بدو ورودم به این خانه حسی درونی به من می‌گفت زندگی اینان زندگی است نه زندگی من و تو در خیابان‌های پرازدحام و پردود و پر وسوسه و دشنام....

زیاد تعجبی نمی‌کنم وقتی آرامش و صبوری‌اش را می‌بینم، صداقت زندگی و پیوند روحی‌شان و عشق چه قصه‌ها که نمی‌آفریند! قصه‌هایی که در زندگی واقعی محقق می‌شوند، حقیقتی تلخ اما دوست‌داشتنی...

«محبوبه بلباسی» متولد اسفند 1365 است و هنوز وارد دهه سوم زندگی‌اش نشده است، تحصیلاتش دیپلم است اما طراحی هم می کند. 15 ساله بود که سال 80 با شهید محمد بلباسی عقد کرد و و سال 82 هم رفتند زیر یک سقف.

می‌گوید: جالب است برایتان بگویم که به شدت مخالف ازدواج بودم ولی آن روز که با محمد صحبت کردیم حس کردم به هم می‌آییم. بیشتر زمان صحبت به خاطره گویی و خنده گذشت.

شهید بلباسی در آن جلسه از اخلاق خودش و خانواده‌اش گفت و من هم همینطور. دوست داشتم همسرم با ایمان باشد. آنقدر اخلاقش به دلم نشست که دیگر از تحصیلات و دارایی و شغلش سوالی نکردم حتی پدر و مادرم هم نپرسیدند. محمد بسیار محجوب و سر به زیر بود و خیلی این خصوصیات او را دوست داشتم و به دل من نشست. نه تنها من، هر کسی او را در جلسه اول می‌­دید همین حس را پیدا می‌کرد.

می‌خندد و ادامه می‌دهد: این اواخر بهش می‌گفتم آنقدر شانست بلند است که همه دوستت دارند. می‌گفت، آره اگر شهید شوم مراسمم خیلی شلوغ می­شه!

همسر شهید بلباسی

همسرش قبل از نظامی شدن محمد موافق ورودش به سپاه بود: وقتی محمد آمد خواستگاری هنوز وارد سپاه نشده بود و اصلاً قرار هم نبود نظامی شود، می‌خواست پیش پدرش در مغازه کار کند. زمانی هم که می‌خواست پاسدار شود دو دل بود که برود یا نه. اما من موافق رفتنش بودم چون پدرم هم شغلش آزاد بود و دوست نداشتم، بالاخره قسمت بود و سال 82 رسما جذب سپاه شد. 

سال 82 شهید بلباسی وارد سپاه شد و هیچ دلهره‌ای همسر جوانش را نگران نمی‌کرد: زمانی که محمد وارد سپاه شد اصلاً خبری از جنگ نبود و مثل یک کارمند می‌رفت و می‌آمد، به خصوص اینکه او در قسمت ستادی بود نه لشکری و خطر آنچنانی نداشت. همان اوایل ازدواج که تازه وارد سپاه شده بود منتقل شدیم تهران و دو سالی در منطقه نارمک خانه ای با ماهی 40 هزار تومن اجاره کردیم، من مریض شدم و شهید بلباسی درخواست انتقالی داد که برگردیم شهر خودمان اما قبول نمی کردند، فرماندهانش گفتند یک سال مأموریتی برو ولی دوباره برگرد. اما محمد بعد از یک سال مجدد گفت می­‌خواهم در شهر خودم بمانم.

پای رفتن محمد را هیچ وقت سست نمی‌کرد: همسرم خیلی به مأموریت می‌رفت اما من هیچ وقت موقع رفتنش «نه» نمی­‌گفتم. حداقل یادم نمی­‌آید که گفته باشم؛ فقط ماموریت­‌هایش که پشت سر هم می­‌شد می­‌گفتم وقتی تو خودت می­‌خواهی من که نمی­‌توانم بگویم «نرو» اما من و بچه­‌ها هم به تو نیاز داریم، آخر هم مرا راضی می‌کرد و می‌رفت. 

زن و مرد هر دو فرزند دوست داشتند: فرزند اولمان فاطمه خانم سال 85 متولد شد. دو سال و 8 ماه بعد حسن به دنیا آمد و دو سال بعد هم آقا مهدی را خدا به ما داد. چهار ماه دیگر هم اگر خدا بخواهد زینب خانم متولد می‌شود. سرش خیلی شلوغ بود آنقدر که برای تولد مهدی نتوانست خودش را برساند. با اینکه نگهداری بچه‌ها سخت بود اما هر دو نفرمان بچه دوست داشتیم، به شدت درگیر کارهای مربوط به اردوهای جهادی و راهیان نور بود آنقدر که 8 سال پیاپی عید را خانه نبود. دوبار در این سفرها همراهش بودم که آخرین آن همین عید گذشته بود.

محبوبه خانم، علی‌رغم خانه‌دار بودن، به روز و آنلاین بود و در جریان ریز اخبار سوریه قرار داشت: هر از گاهی حرف رفتن به سوریه را می‌زد. من از اوضاع خبر داشتم و عکس­‌های شهدا را می­‌دیدم، اخبار را پیگیر بودم، عکس فرزندان شهدا را می­‌دیدم. فوق­ العاده برایم دردناک و ناراحت­ کننده بود.

پارسال قبل از اینکه «جهاد مغنیه» شهید شود داشتم عکس چهره‌اش را طراحی می­‌کردم، کارم که به نیمه رسید او  هم شهید شد و دیگر دست و دلم نرفت کاملش کنم.

کلا این بحث­‌ها را دنبال می­‌کردم، راستش دوست هم داشتم این فضای جهاد را تجربه کنم، نه اینکه محمد برود و شهید شود اما فضای دفاع را دوست داشتم. از طرفی هم چون مسئولیت اردوی استان مازندران را بر عهده داشت و سرش شلوغ بود خیالم راحت بود که سوریه نمی­‌رود.

محمد می‌گفت اگر من به عنوان مدافع حرم نروم دیگری نرود چه کسی برود: یک شب اسفند ماه بود، با مادرشوهر و خواهر شوهرم نشسته بودیم، یکدفعه گفت: حالا شاید ما بخواهیم برویم سوریه. مادرشوهرم به خاطر من گفت: نه تو سه تا بچه داری نرو! خیلی ناراحت شد. محمد که مخالفت مادرش را دید گفت: من نروم، دیگری نرود پس چه کسی باید برود؟ تازه قطعی نیست،شاید بروم شاید هم نه!

از شهدا خواسته بود که اگر صلاح باشد او به سوریه اعزام شود: جنوب که رفتیم خیلی کم همدیگر را دیدیم و حتی یک عکس هم نتوانستیم با هم بیندازیم. آنجا ما با افراد دیگر می­‌رفتیم شلمچه و طلائیه و ایشان اصلاً با ما نمی­‌آمد. بعد از 3، 4 روز که برگشتیم، رفتیم برای خانه کلی خرید کردیم و در راه پرسیدم: «قرار بود یکی از دوستانت کمک کند بروی سوریه، چه شد؟» گفت: «نه من دیگر از کسی خواهش نمی­‌کنم. از شهدا خواستم اگر صلاح باشد خودشان درست می­‌کنند». این اولین باری بود که من این حرف را از او شنیدم، شاید از آنها خیلی چیزها را خواسته بود ولی هیچ وقت بیان نمی­‌کرد که من از شهدا چیزی را می­‌خواهم.

محمد به دوستش گفته بود یک بار هم شده من باید بروم سوریه، یکبار من را ببر دیگر نمی‌روم. دوستش آقای صادقی 15 فروردین زنگ زد گفت: امشب داریم می‌­رویم آماده­‌ای؟ به خیلی از بچه­‌ها زنگ زده‌­ایم و آنها گفتند ما آماده نیستیم، دو سه روز به ما مهلت بدهید.

آن شب به محمد بلباسی هم زنگ زدند و گفتن تا چند ساعت دیگر آماده باش: وقتی زنگ زدند شهید بلباسی به من نگاه کرد و گفت: «می­‌گوید امشب حرکت است، بروم؟» گفتم: «دوست نداری؟ مگر از شهدا همین را نخواستی؟ برو».

انگار همه تحمل‌ها را که تاکنون کرده بود تمرین بود و همه مقاومت‌ها مقدمه این امتحان: آن شب آنقدر به من شوک وارد شده بود که اصلاً حالم خوب نبود و از لحاظ گوارشی مشکل پیدا کردم. ساعت یازده زنگ زد به فرمانده‌اش و گفت: «سردار اجازه بده من بروم» هماهنگ کرد و  زنگ زد عکاسی و گفت: «عکس فوری می­‌خواهم الان می توانید برایم انجام دهید؟» آنها هم گفتند: «باشه بیا». یعنی واقعاً من پر کشیدن او را به چشم دیدم که او دارد پر می­‌کشد و می­‌ر‌ود.

باز پیش خودم گفتم:« مگر دفعه اول بروند شهید می‌­شوند؟! یکبار است دیگر این همه رفتند و برگشته‌­اند».

محبوبه خانم از آخرین باری که محمد را می‌بیند روایت می‌کند و اینکه تمام تلاشش را کرده بود که اندیشه او پای رفتنتش را سست نکند: خداحافظی آخر ما حال و هوای «خداحافظی آخر» را نداشت، خیلی عادی نشست کمی با هم صحبت کردیم و گفت اگر من رفتم و شهید شدم درباره من چه می­‌خواهی بگویی؟ با خنده و شوخی گفتم: تو برو! بالاخره من یک چیزی می­‌گویم.

می­‌خندیدم ولی هر دو نفرمان دلمان از این حرف‌ها ریش می­‌شد، ظاهراً می­‌خندیدیم ولی وقتی این حرف‌ها را می­‌زدیم هم دل من می­‌ریخت و هم خودش منقلب می­‌شد. بچه­‌ها را کنار کشید و گفت: من می­‌خواهم به  سوریه بروم، دفعات قبل برمی­‌گشتم ولی اینجا شاید برگردم شاید هم برنگردم، می­­‌خواهم با دشمن بجنگم. به مهدی هم قول تانک و تفنگ داده بود. بعد آنها را خواباند و آمد لباس­هایش را آماده کرد و گفت چه بپوشم؟ با همان لحن شوخی گفتم: مگر می­‌خواهی بروی آنجا تیپ بزنی؟!

کوله­‌اش را بست و ساعت 2 حرکت کرد و رفت. وقتی می‌خواستم از زیر قرآن ردش کنم گفتم: آیه­‌الکرسی بخوان، اضطراب دارم و او خواند و این آخرین باری بود که محمدش را زنده می‌دید.

بعد از اینکه رفت، اضطراب شدیدی وجودم را گرفت آنقدر که کسی من را اینگونه ندیده بود، تلفن هیچ کسی را جواب نمی­‌دادم، عصبی و کلافه بودم، هر کس زنگ می­‌زد می­‌گفتم تو را به خدا به من زنگ نزنید، مگر قرار است اتفاقی بیفتد که تماس می‌گیرید؟ قبلا هم ماموریت می­‌رفت مگر کسی به من زنگ می­‌زد؟ می­‌خواستم خودم را راضی کنم که چیزی نیست، رفته سوریه و برمی­‌گردد دیگر.

گمان می کنم خوشبختی تنها چیزی در جهان است که فقط با دست‌های طاهر کسی که به راستی خواهان است ساخته می‌شود، از پیِ اندیشیدنی طاهرانه و محمد و محبوبه این داستان چقدر خوشبخت بودند...

تمام تماس‌­های تلفنی که با هم داشتیم را ضبط کردم. وقتی از اوضاع می‌پرسیدم می‌گفت: «نگران نباشی‌ها، هیچ خبری نیست، امن است. در صورتی که اینها 3 تا عملیات داشتند، بیست و یکم، سی و یکم و آخری هم هفدهم بود. وقتی زنگ می­‌زدم باید 10 بار زنگ می‌­خورد تا جواب بدهد از بس سرش شلوغ بود. ولی این یک ماه سیر شدیم از بس با هم صحبت کردیم، تلفن تایمر 10 دقیقه­‌ای داشت و قطع می­‌شد، دوباره 10 دقیقه دیگر صحبت می­‌کردیم، تا 40 دقیقه هم طول می‌کشید».

چقدر محمد آقا محبوبه را تشویق کرد که گواهینامه رانندگی‌اش را بگیرد: پیش آمده بود کارهای بیرون از منزل را انجام دهم اما کار بانکی را بلد نبودم. تا اینکه مجبور شدم در این مدتی که محمد نیست این کار را هم انجام دهم. وقتی شنید با خنده گفت: «دیگر مستقل شدی». گفتم: «امتحان آئین­‌نامه راهنمایی رانندگی دارم و اصلا نخوانده­‌ام» گفت: «من می­‌دانم تو حتماً قبول می­‌شوی و اتفاقاً فردا صبح هم که امتحان دادم قبول شدم». بعد که زنگ زد پرسید:« قبول شدی؟» گفتم: «بله». گفت: «امتحان شهر را هم که قبول شوی یک شیرینی پیش من داری». که متأسفانه نشد امتحان بدهم و شیرینی محمد آقا هم ....

خیلی موافق فعالیتم در فضای مجازی نبود اما در عین حال می‌گفت: دوست دارم به روز باشی و اخبار را پیگیری کنی. خبرها را هم از من پیگیری می‌کرد. مثلا اخبار 20:30 که شروع می­‌شد بچه­‌ها تلویزیون را روشن می­‌کردند و می­‌گفتند: مامان اخبار شروع شده.

بعد از 15 سال زندگی مشترک دوباره به نقطه طلایی زندگی‌شان برگشته بودند:«اینقدر که با هم صحبت می‌کردیم به او می‌گفتم:«یاد دوران نامزدی افتادم، انگار دوباره من را به آن دوران برگرداندی، یک مدت روابطمان عادی شده بود ولی الان احساس می­‌کنم به دوران گذشته و نامزدی برگشته­‌ایم و دوباره به اوج دوران حسی رسیده­‌ایم». می‌خندید و می­‌گفت:«خدایا به علاقمندان ما اضافه کن».

محبوبه اینقدر شاد و پرنشاط و امیدوار و خوشبخت بود که اصلا فکرش را نمی‌کرد محمد را دیگر نبیند: اصلا فکر نمی‌کردم این دفعه که می­‌رود دیگر برنمی­‌گردد. چون اصلاً وصیت­‌نامه­‌ای ننوشته بود و به بچه‌ها قول داد که تا 14، 15 خرداد حتماً برمی­‌گردد. مهدی خیلی روزشماری می­‌کرد و بی‌قرار بود. من هم خودم را به آن راه می­‌زدم و می­‌گفتم حتماً برمی­‌گردد. تماس که می‌گرفت فقط می­‌خواست بگوید من سالم هستم. در صورتی که آنجا خیلی خبرها بوده و ما تازه می­‌فهمیم که چگونه می­‌رفته جلو و دوستانش می­‌گویند او با این وضعیت نترسی که داشت همان ابتدا باید شهید می­‌شد.

محبوبه خانم ثانیه به ثانیه آخرین تماس محمد را به خاطر دارد: آخرین تماسش ظهر همان شبی بود که شهید شد. دقیقا پنجشنبه روز مبعث ساعت 12 و نیم ظهر. شب قبلش ما عروسی پسر عمه­‌ام دعوت بودیم. زنگ که زد گفتم: «جای تو در عروسی خالی بود، همه می­‌پرسیدند تو کجایی؟ می‌گفتند شوهرت قهرمان است». بلند بلند خندید و پرسید: «چرا وسط هفته عروسی گرفتند؟» گفتم: «مبعث است دیگر»، گفت: «جدی؟» آنقدر سرشان شلوغ بود که هر وقت زنگ می­‌زد روزهای هفته را از من می­‌پرسید.

گوشی مدام دستم بود مبادا زنگ بزند و متوجه نشوم، یاد فیلم شیار 143 افتادم که مادر شهید رادیو به کمرش بسته بود، کلاً در عروسی موبایل خودش و موبایل خودم مدام دستم بود یک لحظه رفتم لباس عوض کنم دیدم گوشی زنگ خورده بعد دیگر زنگ نزد تا فردا ظهرش همان تماس آخر. گفت:«مواظب بچه­‌ها باش من 14، 15 خرداد برمی­‌گردم. اصلا نگران نباشید، فکر نکنید من اینجا دلهره دارم. تو آرام باشی من خیالم راحت  است».

دفعه آخر تلفنش خیلی قطع و وصل می­‌شد. پرسیدم چه شده؟ گفت: اینجا تیراندازی می­‌کنند قطع و وصل می‌­شود، اگر زنگ نزدم نگران نباش! ممکن است تلفن قطع شود. اتفاقا شب اولی که تماس نگرفت اصلا نگران نشدم در حالی که دفعات قبل اگر ده دقیقه دیرتر زنگ می­‌زد می‌خواستم سکته کنم. ولی آن شب تا صبح خانه مادرشوهرم بودیم و کلی هم گفتیم و خندیدیم. فکر کردم حتماً فردا صبح تماس می‌گیرد.

همسر شهید روز فردای شهادت محمد بلباسی را اینگونه روایت می‌کند: «روز جمعه همه خبر داشتند جز من. شبکه‌های تلگرامی را مرتب سر می‌زدم اما همسایه‌مان آن روز اینترنت و تلفن‌ام را پنهانی قطع کرده بود. من اصلا منتظر شنیدن خبر شهادتش نبودم، منتظر بودم چند روز دیگر بیاید و اصلاً فکر نمی­‌کردم در این مدت شهید شود. حتی یک درصد هم احتمال نمی­‌دادم.

جمعه تا ظهر خانه مادرشوهرم بودم. بعدازظهر که آمدم خانه‌خودمان جاری­‌ام زنگ زد گفت ما می­‌خواهیم بچه­‌ها را ببریم پارک شما هم می­‌آیید؟ می­‌خواستند مرا ببرند بیرون که نفهمم. اما قبول نکردم و گفتم: کمرم درد می­‌کند، دراز کشیدم. آمدند بچه­‌ها را بردند پارک و ساعت 7 برگشتند. جالب است همان روز شهادت محمد، ساعت خانه خوابید، تسیبح در دستم پاره شد، آبگرمکن خاموش شد. با این اوضاع اصلاً نمی­‌خواستم فکر بد کنم، می­‌گفتم اینها همه اتفاقی است. دلم ریش می­‌شد ولی خودم را گول می‌زدم. ساعت 8 شب می­‌خواستم بخوابم، عمویم زنگ زد و گفت: می‌خواهیم با پدرت یک سر بیاییم آنجا، هستی؟ بعد که فهمید در حال خواباندن بچه‌ها هستم خیالشان راحت شد که  سمت موبایل هم نمی­‌روم و منصرف شدند.

بعد از عمو یکی از دوستانم از تهران زنگ زد و گفت: نگران نباشی‌ها آن خبری که داده‌­اند تکذیب شده. اصلا به روی خودم نیاوردم که بی­‌خبر هستم. گفتم: آهان، باشه دست شما درد نکنه. بعد رفتم گوشی محمد آقا را آوردم و از طریق سیم کارت، اینترنت گوشی را فعال کردم، دیدم چه خبر است و تا آخر قضیه را گرفتم اما باز به روی خودم نیاوردم تا ساعت 12 شب.

 به داماد خواهر شوهرم که دوست صمیمی محمد بود و شهید بلباسی باعث ازدواج‌شان شده بود زنگ زدم. او آدم خیلی منطقی و آرامی است، قضیه را گفتم و خواهش کردم خبری برایم بگیرد. دیدم دارد گریه می­‌کند. با شنیدن صدای گریه‌اش کلاً ماجرا را فهمیدم.

ساعت 12 به پدرم زنگ زدم، گفتم بیایید ببینیم چه خبر است؟ آنها فکر کرده بودند ما خواب هستیم. یعنی تمام این مدت من خودم را حفظ می­‌کردم و به روی خودم نمی­‌آوردم. آنها که آمدند اینقدر سست بودم که وقتی وارد شدند نتوانستم از جایم بلند شوم . عمویم گفت: نگران نباش من تکذیبیه می­‌نویسم، شکایت می‌­کنم از دستشان که چرا این خبرها را زده­‌اند چون اصلا چنین چیزی نیست،اسم شهید کابلی را گفتند ولی اسمی از محمد نیاوردند.

گوشی عمویم در شارژ بود و قفل نداشت. پنهانی گوشی را باز کردم و دیدم همسایه‌مان پیام داده که خانواده محمد آقا فهمیدند؟ من بیایم بالا؟

تا آن موقع می­‌خواستم خودم را کنترل کنم و بگویم حالا شاید مجروح شده و به خودم امیدواری می‌دادم. اما همان لحظه یک پیام دیگر از پسر عموی محمد آمد که نوشته بود: شهادتش مبارک و عکس جنازه­‌ او را فرستاده بود. وقتی عکس را دیدم، آنجا دیگر مطمئن شدم و نتوانستم خودم را کنترل کنم.

محبوبه در آن لحظات تلخ طاقت فرسا، وقتی تصویر بی جان محمدش را دیدبه این فکر کرد که زینب(س) چگونه سر بریده و بدن شرحه شرحه شده حسین را دید و تاب آورد...

وقتی عکس را دیدم ناخودآگاه یاد کربلا و حضرت زینب افتادم، جنازه محمد سالم سالم بود، فقط از پشت سر یک تیر خورده بود و انگار خواب بود. آن لحظه فقط نام امام حسین(ع) را صدا می­‌زدم و آن صحنه برایم تداعی می­‌شد که چقدر سخت است.....

از خدا شکوه نکن، از خدا گلایه نکن، فقط سرت را روی شانه های آرامش بخش خدا بگذار و های های گریه کن، خودت را به خدا بسپار و از او کمک بخواه، خودت را در آغوش گرم خدا گم کن...

رفتم نماز شکر خواندم. قبلش وقتی خواستم وضو بگیرم دیدم چقدر سخت است که تو بعد از این اتفاق نماز شکر بخوانی! در آن لحظه و اوج ناراحتی و اضطراب و بی­‌قراری و درد و غصه که به همه چیز فکر می­‌کنی و شوهرت را هم از دست داده­‌ای، بخواهی نماز شکر بخوانی خیلی سخت است. شاید دو روز بعد راحت­‌تر بتوانی بخوانی.

مادران شهدا وقتی می­‌گویند لحظه شنیدن خبر شهادت فرزندانمان نماز شکر خواندیم، وقتی همسر شهید کابلی گفت: من سجده شکر کردم، بدانید خیلی سنگین است. در لحظه نماز گریه می­‌کردم که خدایا! چقدر سخت است، حضرت زینب(س) وقتی می­‌گوید (ما رأیت الا جمیلا)  چطور ما «حسین حسین» می­‌کردیم بدون اینکه درکی داشته باشیم؟ واقعا  سخت است.

خسته و شکسته و غمگین، خداوند را سپاس گفت و به این تقدیر رضایت داد: آن شب همه خیلی گریه کردند. من و مادرشوهرم و خواهرهای محمد آرام بودیم ولی مهمان­‌ها خیلی گریه می­‌کردند. تا صبح مهمان می­‌آمد و بچه­‌ها بیدار شدند، فاطمه شروع کرد گریه کردن، حسن به روی خودش نمی‌­آورد، مهدی فهمیده بود ولی لج کرده بود و چیزی نمی‌­گفت. در آن ولوله فرصت نکردم خودم به بچه­‌ها بگویم ولی خودشان متوجه شدند چون دیگر مهدی نمی­‌گوید بابا کجاست؟ چرا نمی­‌آید؟ دیشب تب کرده بود و هذیان می­‌گفت. از هذیان گویی‌اش خنده ام گرفته بود. می‌گفت: «مغزم داغ شده خنکش کن». یا می گفت:«بابایی بد است چرا نمی­‌آید؟»

تا چند روز قبل اصلا به این قضیه فکر نمی­‌کردم که خب حالا من مانده‌ام و چهارتا بچه، ولی الان فکر می­‌کنم. فکر می­‌کنم چقدر مسئولیتم سنگین است، چون از این به بعد اگر خطایی از بچه‌ها سر بزند دیگر نمی‌گویند پدرشان مقصر است می‌گویند مادرش نتوانست آنها را خوب تربیت کند. 

محبوبه در این چند روز یک حدیث قدسی شنیده است که کسانی که در راه خداوند به شهادت برسند، خود خداوند وعده کرده که سرپرستی خانواده آنان را بر عهده بگیرد و آنان عائله خداوند می‌شوند؛ نگاه خدا چقدر تحمل این ماجرا را آسان می‌کند...

اضطراب از نبودن پدر بچه ها مسلماً در وجودم زیاد بود اما چند روز پیش موضوعی را شنیدم که پیش از آن به گوشم نخورده بود و خیلی قوت قلبم شد. در مراسمی یک آقای روحانی از قم آمده بود و می‌گفت: «سرپرست بچه­‌های یتیم و شهدا خود خدا است، شما نگران چه هستید؟» این را که شنیدم خیلی آرام شدم و برایم خیلی جالب بود. اینقدر حرف‌های آن روحانی در مورد مقام شهدا به دلم آرامش می‌داد که دوست داشتم کسی با من حرف نزند و تماماً حواسم به سخنرانی باشد.

به بچه­‌ها هم گفتم ناراحت نباشید که بابا شهید شده و ما تنهاییم، حضرت آقا دیگر بابای ماست، بابای ما دیگر بزرگ است. با فاطمه؛ دختران دیگر شهدا را در برنامه «ملازمان حرم» هر روز نگاه می­‌کردیم. به او می گفتم: ببین اینها پدرشان شهید شده ولی باز هم چقدر مقتدر هستند و چقدر زیبا حجاب دارند.

محبوبه یادگاری در وجود خود از محمد دارد که هنوز چشم به دنیا نگشوده است و 4 ماه دیگر پا به این کره خاکی خواهد گذاشت: محمد آقا وقتی متوجه شد فرزند چهارمی خدا به ما عنایت کرده ­‌گفت: «حس می­‌کنم فرزندمان دختر است و اسمش را با خودش آورده چون ظهر عاشورا به دنیا می‌آید، اسمش را زینب بگذاریم». 

همسر شهید بلباسی با اقتداری قابل وصف از دلایل حضور ایران در سوریه و اعزام مدافعان حرم می‌گوید: برخی افراد می‌گویند چه دلیلی دارد ایرانی ها بروند در خاک یک کشور بیگانه بجنگند؟ یا اینکه اگر نروند جنگ زودتر تمام می‌شود. اولاً از کجا معلوم است که اگر ایران در سوریه حضور داشته باشد صلح برقرار شود، این حرف‌ها از زبان رسانه‌های بیگانه مطرح می‌شود، حرف‌هایی که پایه و اساسی ندارد،  مانند آتش­‌بسی که اعلام کرده بودند و آن بلا را سر رزمندگان ما آوردند.

دوما که مسلم است دشمن، دشمن قسی القلبی است و باید از حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه (س) دفاع کنیم، چرا که تکفیری ها گفته بودند می رویم شهر دمشق را می‌گیریم و قرار بود دوباره به ساحت این دو بانوی عزیز هتک حرمت شود. یکی از بچه های رزمنده تعریف می‌کرد، تروریست‌ها آدم­‌های فوق­العاده وحشی‌ هستند و در جیب­‌هایشان پر از قرص روانگردان و آمپول بود، وقتی یکی را با تیر می زدی اینقدر مست و غیر طبیعی بود که نمی‌افتاد.

جدای از این مساله اعتقادی،اگر مدافعان حرم در سوریه نجنگند دشمن آرام آرام جلو می‌آید و به مرز ما می­‌رسد،‌بنابراین عقل حکم می‌کند که باید در سوریه جنگید.

افرادی که می‌گویند نباید ایران در سوریه باشد و باید مذاکره کنیم واقعا دلایل عقلی و منطقی‌شان چیست؟ نتیجه این همه مذاکرات چه شد؟

قدرت های استکباری هزینه‌های هنگفتی برای پیروزی این تروریست‌ها می‌کنند. از گاز استریلی که یکی از جزئی ترین امکانات جنگی است گرفته تا تسلیحات؛ آن وقت عجیب است که عده ای چشمشان را روی این واقعیت‌ها می‌بندند.

همسر شهید بلباسی از تفاوت حرف و عمل مسئولان دلگیر است و می‌گوید: در مسئله سوریه متاسفانه حرف و عمل برخی از مسئولین ما خیلی فرق می­‌کند. حرف می­‌زنیم و مذاکره می­‌کنیم ولی در عمل مجبور هستیم برویم و بجنگیم چون چاره­‌ای نداریم. نیروهای ما انشاءالله دارند پیش می­‌روند و خیلی از نقاط حفظ شده و باز هم پیش‌روی می­‌کنند.

محبوبه بلباسی اتهاماتی را که مدافعان حرم در ازای گرفتن پول و امکانات به سوریه رفته‌اند شنیده است و در پاسخ می‌گوید: حرف هایی که معاندین نظام مطرح می کنند و متاسفانه برخی از مردم خودمان هم ساده لوحانه باور می کنند بسیار است. مثلا می‌گویند مدافعین حرم پول می‌گیرند و به جنگ می‌روند. فیش حقوقی ما که مشخص است و والله یک ریال اضافه بر آن نمی‌گیریم.

روایتی که همسر شهید از مشی زندگی خودشان می‌گوید بسیار دلنشین است: اتفاقا قبل از عید قرار بود محمد از اداره‌شان یخچال قسطی بگیرد. منتها به ما گفته بودند باید 600 هزار تومان پیش­ قسط بدهید کالایتان را تحویل بگیرید. شهید بلباسی هیچ وقت حق مأموریت‌هایی که در عید می‌رفت  نمی‌گرفت، می‌گفت اینها باشد به حساب رد مظالم. وقتی خواستیم یخچال بگیریم پولمان نمی رسید. گفت: «راضی هستی حق مأموریت را بگیریم برای یخچال؟» گفتم:« نه. حالا اشکال ندارد. چند ماه دیرتر می­‌خریم».

شهید بلباسی به قدری به سپاه علاقه داشت که می‌گفت اگر روزی بگویند دیگر به تو  حقوقی نمی‌دهیم می‌روم یک کار دوم می‌گیرم اما از سپاه بیرون نمی‌آیم، اصلا به کارش دید مادی نداشت.

همسر محمد بلباسی خطاب به کسانی که می‌گویند مدافعان حرم پول می‌گیرند و داوطلب رفتن به سویه می‌شوند می‌گوید:  گیرم که ما پولی بگیریم، آیا با پول امید آمدن همسرم به خانه برمی­‌گردد؟ اگر بچه های من بروند پارک و دلشان بخواهد مانند بقیه دوستانشان، پدرشان کنار آنها باشد، جواب این حس را پول می دهد؟ چقدر باید بگذرد تا فرزندانم عادت کنند که دیگر قرار نیست پدرشان در را باز کند و بیاید داخل؟ این ها با پول قابل قیاس است؟ کسی حاضر می‌شود این لحظه ها را به خاطر پول از خانواده‌اش دریغ کند؟

شما میلیاردها تومان پول داشته باشید، کاخ بسازید ولی وقتی پدر نباشد چه فایده؟ این موضوعات هم احساسی است و هم عقلی. هر کسی هم که این اتهامات را می­‌زند می­‌داند چه دارد می­‌گوید منتها نمی‌فهمم چرا خودشان را به آن راه می­‌زنند؟

همسر شهید عشق پدر به فرزندانش را اینگونه روایت می‌کند: محمد خیلی به بچه­‌ها علاقه داشت. قبل از رفتنش فاطمه زمین خورده بود و صورتش زخمی شد. هر وقت زنگ می­‌زد می­‌گفت صورت فاطمه را بخیه کردی، خوب شد؟ دائم سفارش می‌کرد به مدرسه بچه‌ها بروم و درسشان را پیگیری کنم.

گاهی که به گذشتن از همه تعلقاتش فکر می‌کنم به خودم می‌گویم او که این همه به خانواده‌اش علاقه داشت لحظه شهادت به چه فکر می‌کرده که همه چیز را فراموش می‌کند و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند؟

همیشه سفارش می‌کرد و می‌گفت: هر اتفاقی افتاد تو آرام باش و فقط به حضرت زینب(س) فکر کن و نگران نباش. مثل کوه قوی باش . اصلا توقع ندارم ناآرام باشی. حالا من هم جز توکل و توسل کار دیگری نمی­‌توانم بکنم. خدا را شکر با اینکه 3 فرزند دارم ولی هر 3 بچه­‌های آرام و مودبی هستند.

این روزها فضای خیلی پر استرس و سختی بود ولی احساس می­‌کردم به من احاطه دارند. یکی از دوستانم می‌گفت: گریه نکن، تو الان بغل حضرت زینب(س) هستی، ناراحت نباش. این را برای خودت ترسیم کن که اینها الان اطراف تو هستند. همینقدر که فکر می­‌کنم به من توجه می­‌کنند از سرم هم زیاد است. همیشه می­‌گویم خدایا شکر گرفتار معصیت نیستیم و  گرفتار مصیبت شده‌ایم.

آرزوی محبوبه و یادگاران محمد بلباسی دیدن حضرت آقاست: خیلی دوست دارم به دیدن مقام معظم رهبری بروم. این یک ماهی که محمد رفته بود هر وقت عکس حضرت آقا را می­‌دیدم گریه می­‌کردم و می‌‌گفتم خدا را شکر من توانستم یک کاری برای شما انجام بدهم چون کار دیگری که از دستم برنمی­‌آمد، آن موقع هنوز محمد شهید نشده بود، همینطور که می­‌گفتم اشکم هم جاری می­‌شد. از ایشان می‌خواهم  فقط دعای عاقبت بخیری برای ما بکنند و بتوانیم این راه را ادامه بدهیم و زینبی باشیم.

منزل شهید کابلی رفته بودم خانمش می­‌گفتند قبل از رفتنش همسرم گفت: من می­‌روم شهید هم می­‌شوم و شما را هم می­‌برند نزد حضرت آقا. وقتی رفتی به ایشان بگو حضرت مهدی(عج) ظهور کردند از ایشان خواهش کنند دوباره ما را برگردانند، تا یکبار هم در رکاب امام زمان‌مان شهید شویم.

آرزوی شهید بلباسی که محبوبه نمی‌دانست برآورده شده یا خیر: شهید بلباسی خیلی دوست داشت حاج قاسم را ببیند. او را بسیار دوست داشت و می‌گفت: «یک ایمان قوی می­‌خواهد که آدم به اینجا برسد، اینها فقط عمل نیست ایمان هم است که آدم مثل حاج قاسم باشد».

اذان مغرب را گفته‌اند و محبوبه و مادر همسرش و اهالی خانه به نماز ایستاده‌اند.... می‌دانم که به یاری اراده و ایمان چون کوه این شیرزنان، روزهای شیرین‌تر زندگی_ در فراسوی همه صخره‌های سخت تحمل سوز_ در انتظارشان است...

انتهای پیام/م

پیگیری مطالبات رهبری درباره برنامه‌های ویژه نوجوانان
راز محبوبیت «نیمرخ» از زبان مجری / برای ساخت برنامه برای نوجوانان باید به‌روز باشیم
مجری برنامه «نیمرخ» گفت: اگر برای تولید در حوزه نوجوان به نتیجه برسیم و تمایلی بین من و مدیران سازمان وجود داشته باشد، برنامه‌ای خواهم ساخت که خودِ نوجوان در برنامه نقش اصلی را داشته باشد.

به گزارش صدای دانشجو، به نقل از خبرگزاری فارس، بعد از اجرای برنامه‌هایی نظیر: «صعود»، «فرصت برابر» و تهیه کنندگی برنامه‌های «بوم سفید»، «گپ»، هنوز خیلی‌ها کامیار اسماعیلی را با اجرای برنامه «نیمرخ» می‌شناسند. برنامه‌ای که از شروع به پخش، مخاطبان بسیاری از نوجوانان را با خود همراه کرد و هنوز هم دهه شصتی‌ها با حس خوبی از این برنامه صحبت می‌کنند.اما بعد از آن تجربه دلنشین بسیاری از برنامه‌سازان سعی در تولید و ساخت برنامه‌ای در همین راستا داشتند، اما هیچکدام نتوانستند مثل «نیمرخ» رگ خواب مخاطب نوجوان را بدست آورند. با تمام اینها مدتی است که تلویزیون برای مخاطب نوجوان برنامه‌ ویژه‌ای نساخته و به عبارتی بهتر باید بگوییم در این زمینه ضعف چشمگیری داشته است. درباره عوامل موفقیت «نیم‌رخ»، حضور برنامه‌های نوجوان محور، عبور از خط قرمزها و تهیه برنامه در رسانه ملی  با کامیار اسماعیلی به گفت‌وگو نشستیم.

*آقای اسماعیلی چطور شد که به سمت اجرا آمدید؟

-در سال 71 برای اجرا تست دادم و به عنوان مجری در سازمان صدا و سیما انتخاب شدم. قبل از آن و در سال 69 تست دوبلاژ داد بودم و پس از قبولی، به صورت کارآموز مشغول به کار بودم. چندی بعد مشغول خواندن برای دانشگاه و کنکور شدم و به همین دلیل فعالیت‌هایم در حوزه دوبله را کنار گذاشتم و توسط یکی از دوستانم به اجرای تلویزیونی معرفی شدم. در حقیقت از بازیگری تئاتر به سمت اجرا آمدم. هر کدام از این شاخه‌ها یک شغل واحد به شمار می‌آیند و من نیز دوست دارم یک شاخه انجام دهم.

*شما از اولین مجری‌هایی بودید که برنامه‌های نوجوان محور اجرا کردید. بعد از مدت زمان 10 سال که از پخش این دست برنامه‌ها گذشت، همه برنامه‌سازان به یکباره این قشر سنی را فراموش کردند. می‌خواهم بدانم به عنوان فردی که شروع کارهایش با این سبک برنامه‌ها رقم خورده است،در حال حاضر دغدغه‌ای در این زمینه دارید؟

-بعد از برنامه «نیمرخ» کارهای دیگری را به عنوان تهیه کننده و کارگردان در دست داشتم که یکی از آنها برنامه «آبینه» در سال 75 در شبکه تهران بود که مجری طرح، کارگردان و مجری برنامه بودم. برنامه «بچه‌های ایران»، «تا آسمان ایران»، «بوم سفید» را در شبکه جام جم کار می‌کردم. به عنوان برنامه ساز تلویزیونی همیشه این دغدغه با من همراه بوده است و جای خالی برنامه کودک و نوجوان در تلویزیون کاملا احساس می‌شود.ضمن اینکه برنامه‌های دیگری هم در این حوزه پخش شده‌اند، اما در بین شبکه‌های داخلی برنامه‌ای مثل «نیمرخ» ندیدم که به این شدت جایگاه خود را بین مخاطبان باز کرده و طرفدار پیدا کند.

*دلیل اصلی این موضوع را در چه می‌دانید؟

-دلیل اصلی این است که تا به حال در این حوزه به شکل تخصصی کار نشده است.این را هم درست نمی‌دانم که به دلیل عدم رقیب در کنارمان «نیمرخ» موفق شد.ساخت برنامه نوجوان محور کاملا تخصصی است و متخصص این کار باید برنامه‌هایی در اینباره تولید کند. در این سالها نیز هیچ برنامه موفقی در این حوزه برای نوجوان نساختیم یا لااقل برنامه‌ای بوده که دیده نشده است. برنامه نوجوان باید خواسته‌های آن نسل را بیان کرده و منعکس کند. همه نوجوانان در این سنین، سرکشی و عصیان‌گری دارند، آنها به راحتی هر مسئله‌ای را قبول نمی‌کنند و باید آن موضوع برایش کاملا روشن و شفاف شود تا آن را بپذیرد و با آن احساس همذات پنداری داشته باشد. همه این ظرافت‌ها وظیفه برنامه سازان را برای تولید برنامه‌های نوجوان محور مشکل می‌کند. معتقدم ساخت برنامه‌هایی از این دست به مراتب سخت‌تر از برنامه‌های شبانگاهی است. برنامه نوجوان محور باید سرشار از انرژی باشد و باید برنامه‌ساز سبک جدید و به روزی را در ذهنش داشته باشد.

*شما هم معتقدید در زمینه برنامه‌سازی نوجوان دچار کمبود هستیم؟

-بله، در این سالها در زمینه برنامه‌سازی برای نوجوان کوتاهی صورت گرفته است که از سیاست گذاری‌های مدیران است.حتی دیدم که رهبری هم در بیانات خود به این مهم اشاره کردند.جا دارد یادی کنم از خاطره حضور ایشان در برنامه «نیمرخ». یکی از زیباترین خاطره‌های ما در «نیمرخ» حضور مقام معظم رهبری در پشت صحنه برنامه بود که فرمودند:«از برنامه‌های تلویزیون، گاهی «نیمرخ» را می‌بینم». ایشان ابراز لطفی به من و برنامه داشتند. «نیمرخ» برنامه‌ای بود که علاوه بر نوجوانان مورد استقبال مسئولین جامعه و اقشار مختلف نیز شد. در حال حاضر برنامه‌های نوجوان محور تلویزیون آنقدر کم است و در شرایطی حتی وجود ندارد، که رهبری نیز از این موضوع ناراحت شدند و عدم رضایت خود را اعلام کردند چراکه این کمبود را ایشان دیده‌اند.

*چرا «نیمرخ» دیگر پخش نشد؟

-سابقه مدیریتی تلویزیون زیاد نتوانسته خاطره زیبای «نیمرخ» را ادامه دهد. در ادامه دوستان آمدند  و «نیمرخ» را ادامه دادند اما باز هم نتوانست موفقیت ابتدای این برنامه را ادامه دهد. «نیمرخ» به دلیل اینکه شاید نتوانست خود را به روز کند و اینکه خواسته‌های نوجوانان را در برنامه منعکس کند، نتوانست ادامه داشته باشد. در کنار این موضوع تا به حال پیش نیامده که یکی از مدیران سازمان صدا و سیما بیاید و به من بگوید اسماعیلی! تو که اولین برنامه موفق نوجوان محور تلویزیون را در برهه‌ای از زمان اجرا می‌کردی و بعد از آن «بوم سفید» (برترین برنامه سه سال متوالی نوجوان محور تلویزیون)، برای ساخت و تولید برنامه‌های نوجوان محور به ما مشورت بده! در این سالها هیچگاه چنین اتفاقی در سازمان صدا و سیما برایم نیفتاده است. سوالم اینجاست که چرا تا الان هیچ پیشنهادی به عنوان مشاور به من داده نشده است؟! تمامی اینها نشان دهنده این است که وقت زیادی برای متخصصان و کارشناسان حوزه گذاشته نشده است و این احساس می‌شود که اگر فردی می‌تواند برنامه شبانگاهی بسازد،قطعا می‌تواند برنامه نوجوان محور را نیز تولید کند و همین مسئله هم یکی از دلایلی است که باعث شده در تلویزیون برنامه موفق در حوزه نوجوان نداشته باشیم.زمانیکه برنامه‌ای موفق می‌شود، نباید بگوییم که فقط طراح و تهیه کننده آن برنامه خوب عمل کرده است، بلکه معتقدم در کنار تمامی این گزینه‌ها، سیستم‌های حمایتی باید وجود داشته باشد که اگر زمانی مشکلی در خلال کار بوجود آمد، از برنامه حمایت کند. آن زمانی که نیمرخ موفق بود یکسری افراد در کنار یکدیگر می‌توانستند در موفقیت این برنامه تاثیر گذار باشند و اگر شما جزیی از این مجموعه را حذف می‌کردید، دیگر موفقیت سابق ادامه نداشت. کما اینکه برنامه بعد از حضور من نیز ادامه داشت اما موفقیت سابق را نداشت.

*عوامل گروه برای موفقیت «نیمرخ» تلاشی نکردند؟

-چون خودم در برنامه نبودم، نمی‌توانم قضاوت درستی داشته باشم. با توجه به اینکه همه دوستان مجری برایم قابل احترام هستند،اما شکل و شمایل برنامه تغییر کرد و نگاهی که در ابتدای برنامه وجود داشت،دیگر در این برنامه دیده نشد.

*کدام یک از دلایل موفقیت این برنامه را از همه پررنگ تر می‌دانید؟

-آنچه که باعث شد تا «نیمرخ» در ذهن‌ها بماند،این نبود که فقط یک برنامه برای نوجوانان باشد بلکه سبک و سیاق خاص خود را داشت که شاید اگر فقط برای جوان‌ها و حتی بزرگسالان ساخته می‌شد در ذهن‌ها می‌ماند.فرمت برنامه به گونه‌ای بود که می‌توانست در ذهن‌ها باقی بماند.برنامه سازی برای مخاطب نوجوان کاری کاملا تخصصی است و المان‌های خاص خود را دارد که همگی آنها در ساخت و تولید این برنامه رعایت شده بود،اجرای خاص و بدیع،نوع تصویرنگاری،موسیقی خاص،متن‌های خوب،کارگردانی خوب همه و همه دست به دست هم دارد تا کاری اینچنینی بروی آنتن رود.

*آن زمان که از نیمرخ رفتید و مجری دیگری جایگزین شما شد،ناراحت نبودید؟

-برای ادامه کار،با تهیه کننده نیمرخ توافق نکردیم و تصمیم گرفتم از گروه جدا شوم.دوستان بر این باور بودند که باید تا شروع سری جدید برنامه، صبر کنم و در این یکسال در هیچ برنامه‌ای حاضر نشوم و من این موضوع را قبول نکردم، چراکه نمی‌توانستم در کارم وقفه‌ای ایجاد کنم.بعد از «نیمرخ»،شروع به ساخت برنامه «آبینه» کردم. اما در هر حال هیچوقت به خودم اجازه نمی‌دهم که بگویم بعد از رفتن من،برنامه افت کرد،اما قطعا زمانیکه اجرای برنامه به عهده من نبود به این دلیل که سبک جدیدی را در اجرا ابداع کرده بودم، دیگر «نیمرخ» همان برنامه‌ای که کامیار اسماعیلی آنرا اجرا می‌کرد،نشد. و مجریانی که بعد از من به این برنامه آمدند سبک و سیاق اجرایشان با من تفاوت داشت و بر همین اساس در کل برنامه تغییر کرد.

*شما سال گذشته نیز برنامه «شمعدونی» را در شبکه شما داشتید که با ادغام شبکه‌ها این برنامه نیز تعطیل شد.

-بله،ما برنامه موفقی را در این شبکه داشتیم، اما بعد از اینکه اعلام کردند قرار است این شبکه با شبکه آموزش ادغام شود، برنامه «شمعدونی» نیز تعطیل شد. جالب بود که در اصل خبری از ادغام نبود و شبکه شما در کل منحل شد و ما نشانه‌ای از ادغام ندیدیم! باید بگویم یکی از لذت‌بخش‌ترین سالهای فعالیتم در تلویزیون در همین شبکه بود،آنهم به این دلیل که مدیر فهیمی در راس شبکه حضور داشتند و همه عوامل نیز در جهت پیشبرد برنامه فعالیت می‌کردند و من دلگرم بودم که تنها نیستم و ایشان از ما حمایت می‌کنند.لزوما یک تهیه کننده و کارگردان و مجری خوب در کنار یکدیگر نمی‌توانند برنامه خوبی را بروی آنتن ببرند و این حمایت مدیران متخصص است که می‌تواند در جهت بقای یک برنامه تاثیرگذار باشد.

*چرا دیگر برنامه‌ای مشابه «نیمرخ» ساخته نشد؟

-به این دلیل که مدیران بالا دستی متخصص این حوزه نبودند و شاید مجموعه عوامل دست به دست هم ندادند و متخصصین کنار هم جمع نشدند. شاید هم احساس کردند بدون مشورت با متخصصین این حوزه می‌توانند کار نوجوان محور بسازند! وقتی در بخشی کم و کاستی بوجود می‌آید شما نمی‌توانید به گردن افراد بیندازید،اما می‌توانید بگویید که سیستم خوب کار نمی‌کند و حرف من این است که سیستم خوب کار نکرده است.

*در حال حاضر اگر بخواهیم در حوزه کودک و نوجوان به ساخت برنامه مشغول شویم،اولین قدمی که باید برداریم را چه می‌دانید؟

-در ابتدا باید نظرهای کارشناسی را از کارشناسان و متخصصین و افرادی که در این حوزه کار کردند، جویا شویم و بعد سیستم‌های حمایتی برای برنامه‌سازان متخصص بگذارند تا در برنامه‌سازی حمایتشان کنند. در حال حاضر شرایط به گونه‌ای است که رهبری(شخص اول کشور)، درباره خلاء برنامه نوجوان صحبت کردند. این موضوع به منزله احساس کمبود این سبک برنامه‌ها است که ایشان ساخت آنرا به عنوان تکلیفی بیان می‌کنند. خیلی‌ها بعد از «نیمرخ» برنامه نوجوان محور ساختند،اما باید ببینیم که کدام یک از آنها ماندگار شد. برخی برنامه‌ها ساخته می‌شوند که مخاطب با دیدن چند دقیقه از آنها کانال را عوض می‌کند، معتقدم اینها برنامه تلویزیونی نیستند و در اصل برای پُر کردن تلویزیونی‌ آمده‌اند. مخاطب باید برای تماشای برنامه تلویزیونی لحظه شماری کند و دغدغه دیدن آن را داشته باشد.این را هم قبول ندارم که با وجود شبکه‌های مجازی ما دیگر نمی‌توانیم برنامه نوجوان محور خوبی را روانه آنتن کنیم. برای مثال در کشورهای خارجی با وجود عدم محدودیت در تماشای شبکه‌های تلویزیونی‌شان باز هم مخاطبان برای تماشای خیلی از برنامه‌هایشان لحظه شماری می‌کنند،آنهم در صورتیکه در آنجا ارتباطات خیلی بیشتر و گسترده‌تر از کشور ما است.

*یعنی می‌خواهید بگویید با وجود شبکه‌های مجازی هنوز هم می‌شود به ساخت برنامه‌‌ای موفق که با مخاطب نیز ارتباط خوبی برقرار کند، امیدوار بود؟

-قطعا این اتفاق خواهد افتاد،آنهم برای برنامه‌ای که قبل از شروع به آن فکر شده باشد،ایده جدید داشته باشد، از نیروهای متخصص کمک گرفته شده و با سیستم حمایتی مدیران همراه باشد.جا دارد ضمن خسته نباشید به آقای سرافراز،ورود مدیران جدید را به سازمان به فال نیک گرفته و امیدوارم در دوره مدیریتی جدید،تحولات زیادی را برای برنامه‌سازی در سازمان بالاخص در حوره نوجوان شاهد باشیم.

*فکر می‌کنید در دوران جدید مدیریتی در سازمان صدا و سیما،می‌توان به ساخت برنامه‌های نوجوان محور امیدوار بود؟

-بله قطعا این اتفاق خواهد افتاد. کما اینکه در دورانی که برنامه «بوم سفید» را برای شبکه جام جم داشتیم با سیل زیادی از مخاطبین مواجه بودیم و هنوز که هنوز است تاثیرات این برنامه را در بین مردم و فضای مجازی می‌بینیم،آنهم در شرایطی که آن زمان به فضای مجازی دسترسی نداشتیم و مخاطبان ما فقط از خارج از کشور و توسط ایمیل با ما در ارتباط بودند.با توجه به تجریبات خودم می‌گویم که هنوز هم می‌شود از این دست برنامه‌ها ساخت به این شرط که من به عنوان برنامه‌ساز هم رغبت ساخت برنامه داشته باشم و هم اینکه شرایط برای ساخت برنامه مهیا شود تا برنامه‌های از پیش تعیین شده در این حوزه را بسازیم.

*برای شروع به ساخت یک برنامه نوجوان محور  چه آیتم‌هایی برایتان اهمیت دارد؟

-ارتباط با نوجوان‌ها در راس امور و  از سیاست‌های کاری‌ام است.اگر در این حوزه به نتیجه برسیم و تمایلی بین من و مدیران سازمان وجود داشته باشد، برنامه‌ای خواهم ساخت که خودِ نوجوان در برنامه نقش اصلی را داشته باشد.

*ورود به حوزه نوجوان مستلزم شکستن خط قرمزها است،در حال حاضر فکر می‌کنید فضا برای بیان معضلات مربوط به نوجوانان آماده است؟

-در حال حاضر تعدادی محدودیت در سازمان صداو سیما داریم که استفاده از تریبون‌های فضای مجازی است که معتقدم باید این محدودیت‌ها برداشته شود و به عنوان یک برنامه‌ساز ضرورتی به ادامه دادن این دست محدودیت‌ها نمی‌بینم.قطعا باید از ابزارهای روز استفاده کنیم و این امکان وجود ندارد که بخواهیم برنامه‌ای درباره مسائل روز تولید کنیم و نتوانیم از ابزار روز استفاده کنیم و یا حتی نتوانیم نام «تلگرام» را ببریم.امیدوارم به جایی نرسیم که مجبور شویم شبکه‌های مجازی را فیلتر کنیم تا برنامه‌مان بیننده پیدا کند.این همان خودسانسوری و بزرگ‌ترین اشتباه منِ نوعی در برنامه‌سازی است که نتوانیم از ابزارهای روز در برنامه استفاده کنیم.

*چطور می‌خواهید با این موضوع کنار بیایید؟

-این موضوع یکبار برای همیشه باید در مدیریت سازمان برای برنامه‌سازها حل شود. هر رسانه شنیداری و دیداری مثل تیغ دو لبه است و از آن می‌توان هم استفاده خوب کرد و هم استفاده بد.می‌بایست که آستانه تحمل‌مان را بالا ببریم و به موضوعات مهم‌تری فکر کنیم و حساسیت‌ها را نسبت به این موضوع رفع شود تا دغدغه‌ای نداشته باشیم.

*این روزها مشفول چه کاری هستید؟

-در حال راه اندازی سایتی هستیم که بتوانیم ویدئوهای آموزنده‌ای را در رده سنی بزرگسال و نوجوان و کودک در اختیار مخاطبان قرار دهیم. برخی از این ویدئوها برگرفته از برنامه «شمعدونی» هستند. با تعطیلی شبکه شما و این برنامه واقعا ناراحت شدم و الان حس کردم که می‌توانیم این تصاویر و نکته‌های آموزنده را که شامل گفت‌وگو با کارشناسان این حوزه بود را با هزینه خودمان در اختیار کاربران قرار دهیم.

*در حال حاضر نمی‌خواهید برنامه‌ای را برای تلویزیون بسازید؟

-مشغول فکر کردن روی طرح چند برنامه هستم، اما به طور مشخص برنامه‌ای که در حال اجرا باشد را در دست ندارم.

انتهای پیام/م

روزنامه نیویورک‌تایمز با طرح این ادعا که نقش‌آفرینی ایران در عملیات آزادسازی فلوجه موجب تشدید تنش مذهبی می‌شود، نوشت: واشنگتن از این مسئله نگران است.

به گزارش صدای دانشجو، به نقل از خبرگزاری فارس، با آغاز عملیات آزادسازی شهر فلوجه عراق و انتشار گزارش‌هایی مبنی بر نقش‌آفرینی مستشاران ایرانی در این عملیات، بار دیگر رسانه‌های غربی سناریوی هراس‌افکنی علیه تهران را آغاز کرده‌اند.

روزنامه نیویورک‌تایمز در همین راستا گزارشی منتشر کرده و مدعی شده است که حضور ایران و بسیج مردمی در عملیات آزادسازی این پایگاه مهم گروه تروریستی داعش در عراق، می‌تواند به شعله‌ور شدن تنش‌های مذهبی در عراق منجر شود.

در این گزارش که با عنوان «تلاش تحت رهبری ایران برای بازپس‌گیری فلوجه ایالات متحده را نگران کرده» منتشر شده، عنوان شده است که این روزها ایران و نه آمریکا در خط مقدم آزادسازی شهر فلوجه قرار دارد. 

 

نیویورک تایمز با بیان اینکه تصاویری از حضور سردار «قاسم سلیمانی» فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران در حومه فلوجه منتشر شده، نوشته است که حضور ده‌ها هزار نیروی عراقی تحت فرماندهی ایران، نگرانی‌هایی را در مورد به راه افتادن «یک حمام خون طایفه‌ای» ایجاد کرده است. 

به نوشته این روزنامه، آمریکا معتقد است که حضور ایران در این نبرد می‌تواند به خشم اهل سنت و نهایتا تشدید درگیری‌ها در عراق منجر شود.

 

نیویورک تایمز همچنین نوشته است هرچند آمریکا دولت عراق را شریک خود می‌داند، اما حضور پررنگ ایران در عراق، موجب شده تا فضای نقش‌آفرینی برای آمریکا کم شود. 

 

 

در ادامه این گزارش به وضعیت داخل شهر فلوجه هم اشاره و عنوان شده است که مردم در این شهر وضعیت نامطلوبی دارند و شماری از آن‌ها به هنگام فرار از شهر توسط داعش اعدام شده‌اند. افرادی که موفق به فرار شده‌اند، می‌گویند مردم شهر با کمبود مواد غذایی روبرو هستند.

 

این روزنامه نوشته است که اگر شبه‌نظامیان و بسیج مردمی عراق آنطور که وعده داده‌اند، از ورود به داخل شهر خودداری کنند، احتمال دارد که واشنگتن بر حجم حملات هوایی خود به فلوجه بیافزاید. 

نیویورک تایمز سپس اذعان کرده است که در عملیات فلوجه نیروی ویژه ارتش عراق و همچنین چند هزار نفر از نیروهای عشایری اهل سنت هم مشارکت دارند. 

 

ارزیابی آمریکا این است که در حال حاضر بین 500 تا 1000 عضو داعش در فلوجه حضور دارند. تعداد غیرنظامیان هم بین 50 تا 100 هزار نفر برآورد شده است. 

 

 

سوالی که به نوشته نیویورک تایمز وجود دارد، این است که هنوز مشخص نیست واکنش داعش در برابر حمله چه خواهد بود. آیا این نیروها مقاومت خواهند کرد یا سلاح خود را بر زمین گذاشته و فرار کرده یا به مردم می‌پیوندند. 

 

«استیو وارن» سخنگوی پنتاگون و ائتلاف تحت رهبری آمریکا می‌گوید داعش در گذشته دو رفتار متفاوت از خود نشان داده است. این گروه در رمادی با نیروهای عراقی جنگید، اما در شهرهایی چون هیت و رطبه اعضای این گروه پا به فرار گذاشتند. 

 

نیویورک تایمز در پایان با اشاره به سابقه ذهنی منفی آمریکایی‌ها از شهر فلوجه به واسطه درگیری‌های خونبار سال 2004، نوشته است که مقامات آمریکایی ترجیح می‌دانند که نبرد برای بازپس‌گیری این شهر فعلا آغاز نشود و درگیری‌ها فعلا بر شهر موصل در شمال عراق متمرکز باشد. 

 

انتهای پیام/م

بازیگر کشورمان گفت: به عشق مردم نازنین سرزمینم حالم خوب است، ان شاءالله و به یارى حق تعالى به زودى در کنارتان خواهم بود.

 

به گزارش صدای دانشجو، به نقل از خبرگزاری فارس، اکبر عبدی بازیگر کشورمان که چند هفته پیش پیوند کلیه انجام داده است، در صفحه شخصی اینستاگرامش در خصوص آخرین وضعیتش نوشت:

بنام ایزد منان، خداوند بزرگ را شاکرم که یاریم می‌کند تا سختى دوران نقاهت پیوند را سرکنم، عزیزانم به عشق شما مردم نازنین سرزمینم حالم خوب است و لحظه به لحظه انرژى قلب مهربان و دعاى خیر شما عزیزان را حس میکنم، انشالله و به یارى حق تعالى بزودى در کنارتان خواهم بود، یا من اسمه دواء و ذکره شفاء.

 

انتهای پیام/م

«الیوت آبرامز» عضو شورای روابط خارجی آمریکا با اشاره به انتخاب آیت‌الله جنتی به عنوان رئیس مجلس خبرگان نوشت: توافق هسته‌ای به پیروزی متحدان حسن روحانی در انتخابات منجر نشده است.

به گزارش صدای دانشجو، به نقل از خبرگزاری فارس، «الیوت آبرامز» تحلیلگر شورای روابط خارجی آمریکا در واکنش به انتخاب آیت‌الله احمد جنتی به ریاست مجلس خبرگان، نوشته است که این مسئله نشان داد گزارش‌هایی که بعد از انتخابات منتشر و در آن‌ها ادعا شد که متحدان حسن روحانی رئیس‌جمهور ایران پیروز شده‌اند، نادرست بوده است.

آبرامز با مرور شماری از گزارش‌هایی که دو ماه قبل، یعنی پس از انتخابات منتشر شده بود، نوشته است که در آن زمان بسیاری از رسانه‌ها از جمله وال استریت ژورنال، رادیو ملی آمریکا و فاکس نیوز مدعی شدند که متحدان روحانی پیروز انتخابات هستند. 

وی نوشته است: «همان زمان شماری از تحلیلگران از جمله من مخالف این برداشت بودیم. در واقع، این برداشت که "میانه‌روی" پیروز شده، تخیل بود و حالا مدارک بیشتری هم در این باره وجود دارد.»

 

او در ادامه با تندرو خواندن آیت‌الله جنتی، نوشته است: «توافق هسته‌ای چه در عملکرد داخلی و چه در عملکرد خارجی ایران، هیچ میانه‌روی‌ای را منجر نشده است. این تصور که میانه‌روها پیروز انتخابات فوریه بوده‌اند، خیال‌پردازی‌ای بیش نیست.»

انتهای پیام/م

صفحه‌ها

اشتراک در پایگاه خبری، تحلیلی صدای دانشجو RSS