
برنامه تجلیل از خدمات علمی و تلاش های جهادی پروفسور محمد علی زلفی گل امروز در سالن شهید چمران دانشکده علوم پایه دانشگاه بوعلی سینا برگزار شد.
در ابتدای مراسم پروفسور غلامی ریاست دانشگاه بوعلی سینا ضمن خیر مقدم به مدعوین دقایقی به سخنرانی پرداختند، در ادامه حضرت آیت الله محمدی نماینده محترم ولی فقیه در استان و امام جمعه همدان به سخنرانی پرداختند، دکتر رستمی مسئول نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه بوعلی که به تازگی از سفر حج بازگشته اند سخنان کوتاهی درباره ویژگی های مدیریتی پروفسور زلفی گل بیان کردند. سپس پروفسور روستا آزاد رئیس سابق دانشگاه صنعتی شریف به بیان ویژگی های شخصیتی دکتر زلفی گل پرداختند.
در ادامه برنامه کلیپی درباره دکتر زلفی گل پخش شد، پروفسور خزایی استاد شیمی و آقای سید کاظم حجازی نماینده سابق مردم همدان در مجلس شورای اسلامی نیز از سخنرانان این مراسم بودند.
در پایان مراسم پرچم حرم حضرت عباس(ع) به دکتر زلفی گل اهدا شد، ایشان هم سخنان کوتاهی در پایان مراسم داشتند.
در میان حاضرین در برنامه : علی اکبر نظری رئیس شورای شهر، رضایی دبیر کمیسیون فرهنگی شورای شهر، نورالله زاده رئیس مرکز پژوهش های شورای شهر، دکتر مولوی عضو شورای شهر، پرزاد عضو شورای شهر، حجت الاسلام جوادی دفتر شورای نگهبان، سرهنگ زنگنه فرمانده بسیج همدان، جابری مدیر کل اداره اطلاعات استان، بقایی معاون فرهنگی سپاه انصار الحسین(ع) همدان، دکتر طاهری رئیس سازمان بسیج اساتید، دکتر جامه بزرگ رئیس دانشگاه آزاد اسلامی واحد همدان، دکتر عطایی رئیس دانشگاه نهاوند و... دیده می شدند.
اعضای هیات علمی و کارکنان دانشگاه حضور چشم گیری در این برنامه داشتند.
در این مراسم پیام های سردار آزادی معاون فرهنگی سازمان بسیج مستضعفین، دکتر دانشجو وزیر سابق علوم، دکتر آقامحمدی عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام و مجمع نمایندگان طلاب و فضلای حوزه علمیه قم درباره دکتر زلفی گل قرائت شد.
مشروح جلسه در آینده منتشر می شود...

بسم الله ارحمن ارحیم
مِنَ المُؤمِنینَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ ۖ فَمِنهُم مَن قَضىٰ نَحبَهُ وَمِنهُم مَن یَنتَظِرُ ۖ وَما بَدَّلوا تَبدیلًا
در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستادهاند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند و بعضی دیگر در انتظارند؛ و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند. (سوره احزاب آیه23)
در گذشت عالم مجاهد و پارسا و مبارز نستوه حضرت آیت الله مهدوی کنی (ره)گرد غم و اندوه بر چهره ی دوستاران نظام اسلامی نشاند.
رحلت آن یار دیرین امام و مبارز راه دشوار انقلاب و همراه و پیرو همیشگی امام خامنه ای(مد ظله عالی)که در شرایط گوناگون شجاعانه و با صراحت تمام نقش آفرینی کردند بسیار سخت و دردناک بود .
«مرگ عالم ثلمه ای در عالم اسلام وارد می کند که جای ایشان را چیزی پر نمیکند مگر عالمی هم سطح او»
آیت الله مهدوی یک فقیه عالم ،سیاست مداری صادق ،استاد اخلاقی فاضل و یک آنقلابی صریح بودند که امیدواریم فقدان ایشان را در جایگاه های مختلف ،شخصیتی همچون ایشان –مدافع ولایت و نظام –جبران کند .
جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه ملایر این ثلمه بزرگ را به حضرت ولی عصر(عج)،و نائب بر حقشان ا مام خامنه ای (مد ظله عالی)مراجع بزرگوار تقلید و همه دانشجویان و دانشگاهیان و ملت غیور تسلیت عرض کرده و از خدای متعال هم نشینی با اهل بیت را برای آن مرحوم مسالت داریم.

به گزارش صدای دانشجو به نقل از KHAMENEI.IR حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی صبح امروز (چهارشنبه) در دیدار صدها تن از «نخبگان جوان دانشگاهها و برگزیدگان المپیادها و جشنوارههای جهانی و داخلی»، با تأکید بر ضرورت ایجاد یک زنجیرهی کامل و شبکهی عظیم تولید علم در دانشگاهها و مراکز علمی تحقیقاتی افزودند: ایران را باید با اتکای به منابع روی زمین یعنی هوش و استعداد جوانان و نخبگان کشور اداره کرد نه با تکیه بر درآمد پرنوسان منابع زیرزمینی و نفتی.
ایشان دیدار با «جوانان نخبه و نویددهندگان آیندهی روشن کشور» را، بسیار شیرین خواندند و به همهی جوانان توصیه کردند خانهی پرافتخار میهن را با نیروی فکر و عزم و اراده، به گونهای بسازید که شایستهی این ملت و این تاریخ پرافتخار باشد.
رهبر انقلاب با دعوت از همهی نخبگان برای تفکر و تعمق درباره «اصل نخبگی و مفهوم حقیقی آن» افزودند: نخبگی مجموعهای از سه ویژگی «هوش و استعداد»، «همتِ برجسته برای مطالعه و کار و تلاش»، و «حوصلهی تحسینبرانگیز برای پیگیری و مداومت» است و نگاه عالمانه و حکیمانه به این ویژگیها، روشن میکند که همهی آنها نعمت و رزق الهی است.
ایشان با استناد به آیات قرآن شریف مبنی بر انفاق رزق الهی تأکید کردند: رزق دانش و نخبگی را باید در راه خدا و برای خیر بندگان خدا، انفاق کرد و آن را در خدمت حال و آینده «جامعه، ملت و کشور» قرار داد.
حضرت آیتالله خامنهای به نخبگان جوان خاطرنشان کردند اگر نعمت الهی نخبگی را انفاق کنید، هدایت پروردگار نیز شامل حالتان میشود یعنی هم ویژگیهای نخبگی در شما بیشتر خواهد شد و هم خداوند شما را به عرصههایی هدایت میکند که به علم و دانش شما نیاز حقیقی وجود دارد.
رهبر انقلاب، حضور تأثیرگذار شهید چمران در دفاع مقدس و فعالیت شهید شهریاری در عرصهی هستهای را دو مصداق از انفاق نخبگی برای جامعه و کشور و «دو نمونه بارز هدایت الهی نخبگان»، خواندند.
ایشان با اشاره به پیشرفتهای علمی کشور در یک دههی اخیر، بار دیگر استمرار حرکت علمی پرشتاب را نیازی واقعی برشمردند و افزودند: همانگونه که در حکم اخیر شورای عالی انقلاب فرهنگی تأکید شد حرکت علمی نباید به هیچ دلیلی دچار وقفه شود چون هر وقفهای، عقبگرد به همراه میآورد.
حضرت آیتالله خامنهای، مسابقهی جهانی و پرسرعت ملتها و کشورها در عرصهی علم و دانش را یادآور شدند و افزودند: با وجود شتاب پیشرفتهای علمی، عقبماندگیها به قدری زیاد است که ایران هنوز نتوانسته به جایگاه شایستهاش دست یابد بنابراین لازم است حرکت علمی با همه لوازم و ضرورتها از جمله تقویت شرکتهای دانشبنیان و اقتصاد دانشبنیان، ادامه یابد.
ایشان نجات کشور و آیندهی روشن ملت را در گرو تقویت بنیهی علمی دانستند و خاطرنشان کردند: همانگونه که رئیس بنیاد نخبگان به درستی گفت در اقتصاد متکی بر منابع زیرزمینی، هیچ نیازی به شناسایی، جذب و فعالیت نخبگان احساس نخواهد شد و کشور هم، عملاً پیشرفت حقیقی نخواهد داشت.
حضرت آیتالله خامنهای اداره کشور بر مبنای فروش ذخایر زیرزمینی را به «بچهپولداری ملی» تشبیه کردند و افزودند: بچهپولدارها، قدر پول خود را نمیدانند و آن را بیهوده خرج میکنند که ادارهی کشور برمبنای فروش نفت خام نیز شبیه همین ماجراست.
رهبر انقلاب، اتکای برنامهریزی اقتصادی کشور به درآمدهای نفتی را سپردن اقتصاد ایران به سیاستگذاران کلان جهانی خواندند و با اشاره به نوسانات شدید قیمت بینالمللی نفت افزودند: کشوری که اقتصاد خود را اینگونه برنامهریزی کند، آینده اش معلوم است.
حضرت آیتالله خامنهای با استناد به واقعیات یاد شده تأکید کردند: ایران بجای تکیه بر درآمدهای نفتی باید با اتکای به نیروهای درونی و ذخائر روی زمین یعنی هوش و استعداد جوانان و تولید علم و دانش اداره شود که در این صورت هیچ قدرتی در دنیا قادر نخواهد بود اقتصاد کشور را به بازی بگیرد.
رهبر انقلاب همچنین با اشاره به ضرورت تفکیک تولید علم با تولید مقاله افزودند: البته تولید مقالات مرجع و با ارزش علمی با ارزش است اما این همهی قضیه نیست.
ایشان توصیه کردند: مقالات علمی تولید شده به ثبت ابداع بیانجامد و ناظر به نیازهای درونی کشور باشد. حضرت آیتالله خامنهای تلاش برای پیشرفت علمی را مسئولیت همه دستگاهها و وزارتخانهها خواندند و افزودند: نقشهی جامع علمی کشورمیتواند وظایف همه بخشها را در این روند مشخص کند.
رهبر انقلاب در جمعبندی این بخش از سخنانشان افزودند: باید با تلاش برنامهریزیشده همهی دستگاهها، یک زنجیرهی کامل و یک شبکهی عظیم تولید علم ایجاد شود که همهی بخشها و اجزای آن مکمل یکدیگر باشند و همافزایی کنند.
ایشان با توصیه به نخبگان جوان برای تقویت ارتباط با پروردگار کریم افزودند: دلهای پاک و نورانی شما جوانان، عامل ارزشمندی در جلب رضایت و افزایش نعمات الهی است.
رهبر انقلاب همچنین با تحسین سخنان بسیار خوب دکتر ستاری معاون علمی و فناوری رئیسجمهور و رئیس بنیاد ملی نخبگان افزودند: پدر شهید ایشان نیز علاوه بر نخبگی در ذهن و فکر و عملیات، از لحاظ انگیزه و ایمان و حضور در صحنههای دشوار نیز حقیقتاً یک نخبه بود.
در ابتدای این دیدار دکتر ستاری معاون علمی و فناوری رئیسجمهور و رئیس بنیاد ملی نخبگان، در سخنانی برخورداری از ایمان، اعتماد به نفس، اخلاص، از خودگذشتگی و میهندوستی را از خصوصیات برجسته نخبگان کشور برشمرد و افزود: نخبگان به میهنی که برایشان هزینهی داده، مدیون هستند و نخبه کسی است برای مردم و کشورش بیشترین داشتههای خود را هزینه کند.
رئیس بنیاد ملی نخبگان هدف اصلی این بنیاد را توانمندسازی نخبگان خواند و با اشاره به لزوم اصلاح برخی روشها در اقتصاد کشور گفت: در یک اقتصاد نفتی که پایههای تولید ثروت بر اساس نفت خام، منابع زیرزمینی و معادن است، نخبگان پرورش نمییابد.
معاون علمی رئیسجمهور با بیان اینکه نخبگان کشور در کوتاهمدت میتوانند جهتگیری اقتصادی کشور را تغییر دهند، افزود: جهتگیری اقتصادی کشور باید به سمت اقتصاد دانشبنیان تغییر یابد و این کار تنها با ابتکار و تلاش امکانپذیر خواهد بود.
آقای ستاری، اصلاح آییننامههای بنیاد ملی نخبگان، چهار برابر شدن ورودیهای این بنیاد از مهرماه سال جاری، اجرای طرح شهاب با همکاری وزارت آموزش و پرورش، تحول جدی در حوزه فرهنگی بنیاد ملی نخبگان، استفاده از ظرفیت ایرانیان خارج از کشور، و برنامهریزی برای تربیت دانشمندان در حوزههای مورد نیاز کشور را از جمله فعالیتها و برنامههای بنیاد ملی نخبگان اعلام کرد.

به گزارش صدای دانشجو به نقل از پایگاه اطلاعرسانی ریاستجمهوری متن نامه حجت الاسلام و المسلمین دکتر حسن روحانی به رییس مجلس شورای اسلامی به این شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
جناب آقای دکتر علی لاریجانی
ریاست محترم مجلس شورای اسلامی
با سلام
احتراما، در اجرای اصل ۱۳۳ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ، شرح حال و برنامه جناب آقای دکتر محمود نیلی احمدآبادی ، برای اخذ رای اعتماد جهت وزارت علوم ، تحقیقات و فن آوری به مجلس شورای اسلامی معرفی می گردد.
حسن روحانی

به گزارش صدای دانشجو به نقل از khamenei.ir در پی ارتحال عالم مجاهد و پارسا حضرت آیتالله مهدویکنی رضواناللهعلیه، رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیام تسلیتی با اشاره به نقشآفرینی شجاعانهی این یار صادق و وفادار امام بزرگوار در همه عرصههای مهم کشور تأکید کردند: این انسان بزرگ و پرهیزگار، همه جا و همه وقت در موضع یک عالم دینی و یک سیاستمدار صادق و یک انقلابی صریح ظاهر شد و همهی وزن وزین خود را در همهی حوادث این سالها در کفهی حق و حقیقت نهاد.
متن پیام به این شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
با تأسف و تأثر اطلاع یافتیم که عالم مجاهد و پارسا حضرت آیت الله آقای حاج شیخ محمدرضا مهدوی کنی(رضوان الله علیه) دار فانی را وداع گفته و دوستان و ارادتمندان خود را داغدار کرده است. این عالم بزرگوار از جملهی نخستین مبارزان راه دشوار انقلاب و از چهرههای اثرگذار و یاران صمیمی نظام جمهوری اسلامی و از وفاداران غیور و صادق امام بزرگوار بود و در همهی عرصههای مهم کشور در دوران انقلاب شجاعانه و با صراحت تمام نقشآفرینی کرد. از عضویت در شورای انقلاب و سپس تشکیل کمیتههای انقلاب در آغاز تأسیس نظام اسلامی تا تصدی وزارت کشور و سپس قبول نخست وزیری در یکی از سختترین دورانهای جمهوری اسلامی، و تا ورود در عرصهی تولید علم و تربیت جوانان صالح و تأسیس دانشگاه امام صادق(علیهالسلام) و تا امامت جمعه تهران و سرانجام ریاست مجلس خبرگان، همه جا و همه وقت در موضع یک عالم دینی و یک سیاستمدار صادق و یک انقلابی صریح ظاهر شد و هرگز ملاحظات شخصی و انگیزههای جناحی و قبیلهئی را به حیطهی فعالیتهای گسترده و اثرگذار خود راه نداد. این انسان بزرگ و پرهیزگار، همهی وزن وزین خود را در همهی حوادث این دهها سال در کفهی حق و حقیقت نهاد و در دفاع از راه و سیرهی انقلاب و نظام، کوتاهی نورزید. رحمت و رضوان الهی بر روان پاک او باد.
اینجانب به خاندان گرامی و برادر عالیقدر ایشان، و به مردم ایران و روحانیت عظیم الشأن و همهی ارادتمندان و شاگردان و دستپروردگان آن مرحوم صمیمانه تسلیت میگویم و علو درجات وی را از خداوند متعال مسألت مینمایم.
سید علی خامنهای
۹۳/۷/۲۹

به گزارش صدای دانشجو به نقل از دانا، صبح امروز پس از گذراندن دوره بیماری طولانی مدت در بیمارستان شهید رجایی دار فانی را وداع گفت.
آیتالله مهدوی کنی از 14 خرداد ماه سال جاری به علت عارضه قلبی در بیمارستان بهمن بستری شد و پس از حدود دو ماه به بیمارستان شهید رجایی منتقل شد.
آیتالله محمدرضا مهدوی کنی در 14 مرداد 1310 در روستای کن به دنیا آمد. ایشان پس از طی دوره دبستان در کن، وارد مدرسه علمیه لرزاده در تهران شد و از محضر مرحوم آیتالله برهان بهرههای علمی و اخلاقی فراوان برد. ایشان دارای یک فرزند پسر و دو فرزند دختر هستند که همگی به تدریس در دانشگاه اشتغال دارند.
هجرت به قم
آیتالله مهدوی کنی در سال 1327 در سن 17 سالگی برای ادامه تحصیل به قم مهاجرت نمود و تا سال 1340 در محضر استادان مبارز آن زمان همچون حضرات آیات مشکینی، حاج شیخ عبدالجواد سدهای (جبل عاملی)، شهید صدوقی، سلطانی، مجاهدی، رفیعی قزوینی، شعرانی، علامه طباطبایی، آیتالله العظمی بروجردی، حضرت امام خمینی (ره) و آیتالله العظمی گلپایگانی دروس عالی فقه، اصول فقه، تفسیر، حکمت، کلام و دروس خارج فقه و اصول را آموخت.
پیگیری فعالیتهای سیاسی از مسجد جلیلی
آیتالله مهدوی کنی پس از بازگشت به تهران در سال 1340، در مدرسه مروی به تدریس علوم حوزوی مشغول شد و از سال 1342 امامت جماعت مسجد جدیدالتاسیس جلیلی در میدان فردوسی را پذیرفت. این مسجد پایگاه مناسبی برای فعالیتهای اجتماعی و سیاسی ایشان شد. مبارزات ایشان علیه حکومت طاغوت، باعث دستگیریهای متعدد، تبعید، شکنجه و زندانیشدن ایشان شد. آیتالله مهدویکنی آخرین عالمی است که در روزهای نزدیک پیروزی انقلاب اسلامی برای چندمین بار دستگیر و در آستانه پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی آزاد شد.
سوابق مبارزاتی
آیتالله مهدوی کنی با ورود به حوزه علمیه و آشنایی با دیدگاههای حضرت امام خمینی (ره) و مشاهده ظلم و ستمی که در حق اسلام، علما و مردم میشد، روش سیاسی حضرت امام خمینی (ره) را به عنوان شیوهای که میتواند باعث احیای تشیع شود، برگزید. اولین دستگیری ایشان در سن 18 سالگی (1328 شمسی) در اردستان بود که به شکنجه، تبعید و زندانی شدن ایشان و بعضی از طلاب و مبلّغان همراه منجر شد. با رسیدن این خبر به قم، مرحوم آیت الله العظمی بروجردی به نخستوزیر وقت (اقبال) اعتراض نموده و عنوان کردند که چرا فرزند مرا زدهاید و دستگیر کردهاید.
عضویت در مجمع سیاسی حوزه علمیه
آیتالله مهدوی کنی، در داخل حوزه علمیه فعالیت سیاسی خود را شروع کرد. از جمله فعالیتهای مهم ایشان عضویت در مجمعی سیاسی بود که افرادی چون آیات و حجج اسلام سعادتپرور (پهلوانی)، محمدی گیلانی، محفوظی، خادمی اصفهانی، شمس، سمندری، جنیدی، حاج شیخ عباس ورامینی و... در آن حضور داشت. بخشی از فعالیتهای این مجمع صرف تحلیل فضای سیاسی کشور میشد. همچنین اعضای این مجمع سعی میکردند با خرید کتب کمونیستها و ماتریالیستها، پس از مطالعه و مباحثه در برابر آنها پاسخ تهیه کنند و در جریانات سیاسی وقت حضور داشته باشند.
شرکت در جلسات بحث اقتصاد و حکومت اسلامی
از دیگر برنامههای ایشان، فعالیت در مجامع علمی و سیاسی با حضور برخی دوستانشان مانند حضرات آیات شهید مطهری، شهید بهشتی، موسوی اردبیلی و... بوده است. در این جلسات مباحثی مانند اقتصاد اسلامی و حکومت اسلامی مورد بحث و بررسی بوده است که در نهایت منجر به تاسیس هستههایی مثل جامعه روحانیت مبارز تهران و تهیه اساسنامه مبارزاتی و دینی برای آن شد.
تبعید به بوکان و مهاباد
فعالیتهای آیتالله مهدویکنی در مسجد جلیلی، جنبههای مختلف اجتماعی، فرهنگی و سیاسی داشته است. اصرار ایشان بر طرح دیدگاههای حضرت امام (ره) و فعالیتهای سیاسی ایشان منجر شد که پس از چندین بار دستگیری و بازداشت کوتاه مدت، هجوم به منزل و ایجاد محدودیت برای سخنرانی، منبر و تدریس، نهایتاً در رمضان سال 1353 شمسی ایشان بازداشت و به بوکان تبعید شوند. در ادامه، پس از روشن شدن نقش ایشان در پرونده دیگری که از پرونده عمومی طرفداری از حضرت امام (ره) سنگینتر بود، از بوکان به مهاباد و سپس به تهران اعزام میشود و در کمیته مشترک ضد خرابکاری و ساواک مورد بازجویی و شکنجههای جسمی و روحی قرار میگیرد.
ادامه مبارزه تا پیروزی انقلاب
بخشی از اتهاماتی که ساواک به ایشان وارد نمود، ارتباط با مبارزان ضد رژیم شاه و کمک مالی به خانواده زندانیان بود. ایشان به چهار سال زندان محکوم شد که پس از دو سال و همراه با فضای سیاسی سال 55 به همراه برخی دیگر از زندانیان سیاسی آزاد میشود. مبارزات آیتالله مهدوی کنی علیه حکومت طاغوت تا پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی زیر نظر حضرت امام (ره) ادامه مییابد. کتاب خاطرات آیت الله مهدوی کنی، بیانگر نکات بسیار ارزشمندی از آن دوران و یاران زندانی مانند حضرات آیات طالقانی، هاشمی رفسنجانی، انواری و دهها تن از مبارزان روحانی، دانشگاهی و افراد سایر اصناف است.
سمتهای اجرایی
آیتالله مهدوی کنی پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی سمتهای مختلفی را عهدهدار بوده است که از جمله آنها میتوان به موارد ذیل اشاره کرد:
عضویت در حلقه اولیه شورای انقلاب از طرف حضرت امام خمینی (ره) که در پاریس به ایشان سپرده شد.
(حلقه اولیه شورای انقلاب شامل حضرات آیات شهید مطهری، شهید بهشتی، شهید باهنر رحمهم الله و حضرات آیات خامنهای، هاشمی رفسنجانی، موسوی اردبیلی و مهدوی کنی بود. به تدریج اعضای دیگر روحانی و دانشگاهی با تصویب جمع به آنان اضافه شد.)
عضویت در کمیته استقبال از حضرت امام خمینی (ره)
سرپرستی کمیته انقلاب اسلامی (به عنوان اولین نهاد انقلابی مسلح برای حفظ انقلاب به پیشنهاد شهید مطهری (ره) و دستور حضرت امام خمینی (ره))
عضویت به عنوان فقیه در شورای نگهبان قانون اساسی(دو مرتبه)
نمایندگی حضرت امام خمینی (ره) در هیات حل اختلاف مسؤولان نظام و چندین ماموریت مشابه در حوادث مهم دوران انقلاب
وزارت کشور در کابینه شهید رجایی و شهید باهنر
نخستوزیری پس از شهادت شهیدان رجایی و باهنر
عضویت در ستاد انقلاب فرهنگی به حکم حضرت امام خمینی (ره)
عضویت در شورای عالی انقلاب فرهنگی به حکم حضرت امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری
مسؤولیت ستاد کمکرسانی به مردم مناطق بمباران شده
عضویت در شورای بازنگری قانون اساسی
ریاست مرکز رسیدگی به امور مساجد
عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام
مؤسس و دبیر کل جامعه روحانیت مبارز
ریاست دانشگاه امام صادق علیهالسلام
تولیت حوزه علمیه مروی به همراه موقوفات وابسته به حکم حضرت امام خمینی (ره)
عضو و رییس مجلس خبرگان رهبری
آثار علمی
بخشی از آثار علمی حضرت آیتالله مهدوی کنی به قرار ذیل است:
تقریرات درسهای خارج فقه آیات عظام بروجردی و خمینی
کتاب نقطه های آغاز در اخلاق عملی
کتاب اصول و مبانی اقتصاد اسلامی در قرآن
کتاب بیست گفتار
کتاب شرح دعای افتتاح
تدریس خارج فقه در دانشگاه و مدرسه علمیه مروی برای دانشجویان و طلاب دورههای عالی
تدریس آیات الاحکام در مدرسه مروی و آیات اقتصادی در دانشگاه امام صادق علیه السلام
تدریس دورههای اخلاق اسلامی در دانشگاه امام صادق علیهالسلام و حوزه علمیه مروی
صدها سخنرانی علمی در محیطهای حوزوی و دانشگاهی
مصاحبههای علمی با مطبوعات و شبکههای تلویزیونی
راهنمایی چندین پایاننامه کارشناسی ارشد و دکتری
آیت الله مهدوی کنی یکی از افرادی بود که در دوران فتنه 88 با همراهی با ولایت، موضعگیری صریحی داشت و یکی از یاران با بصیرت نظام در آن شرایط بود.
وی با نظارت مستمر بر دانشگاه امام صادق (ع) توانستند شاگردان زیادی را در این دانشگاه تربیت کنند که هرکدام به عنوان بازویی برای انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی هستند.
مصاحبه مجله حوزه با آیت الله مهدوی کنی
ایشان سالها پیش در مصاحبهای به شرح زندگینامه خود پرداخته بودند که متن کامل آن به شرح ذیل است:
حوزه: با تشکر از حضرتعالی که مصاحبه را پذیرفتید. در ابتدا شمهای از زندگی تحصیلی و علمی خود را بیان کنید.
آیتالله مهدویکنی: بسماللهالرحمن الرحیم. بنده، به سال 1310 هـ.ش متولد شدم و پس از تحصیلات دبستانی، به سال 1324 هـ.ش در چهارده سالگی، به حوزه علمیه وارد شدم و به تحصیل علوم دینی پرداختم. ابتدا به مدرسه سپهسالار - شهید مطهری - رفتم و چون محیط آنجا را مناسب نیافتم، پس از چند روزی، به مدرسه لرزاده، که مؤسس و سرپرست آن مرحوم آقای برهان بود، رفتم و مشغول به تحصیل شدم. مدت تحصیل من در این مدرسه، سه سال طول کشید. پس از آن، برای ادامه تحصیل، راهی قم شدم. سیزده سال در حوزه علمیه قم، به تحصیل پرداختم و پس از آن، به تهران بازگشتم.
حوزه: به چه انگیزهای به حوزه علمیه وارد شدید و به سلک روحانیت در آمدید؟
آیتالله مهدویکنی: در دوران رضاخان، بسیاری از مدارس علمی بسته شد و محدودیتها و مشکلات به وجود آمده از سوی حکومت رضاخانی، سبب شده بود، تا شمار روحانیان کاهش یابد و نیاز به روحانی، بهشدّت احساس میشد; از اینرو، پس از شهریور بیست، که مدارس دینی دگربار آغاز به کار کردند، مرحوم پدرم، با اینکه اهل علم نبود، ولی بسیار به اهل علم و روحانیت علاقه داشت، دوست میداشت که در خانوادهاش، فردی از اهل علم باشد. ایشان بنده را انتخاب کرد و به حوزه علمیه فرستاد، تا علوم دینی را فرا بگیرم.
اما انگیزه آن مرحوم: به یاد دارم، روز اولی که به همراه مرحوم پدرم به مدرسه لرزاده، خدمت آقای برهان رفتیم، آقای برهان، رو کرد به پدرم و گفت: «میخواهی فرزندت را وقف دین کنی، یا قصد مادی داری؟ اگر هدفهای مادی داری، بهتر است که همین الان دستش را بگیری و بروی!» اشک در چشمان پدرم حلقه زد و گفت: «قصد خدمت به دین است.» همانجا تعهد کرد که هزینه تحصیل مرا بپردازد، به همین جهت، در تمام مدت تحصیل، حتی پس از ازدواج، به اندازه توان خود، به من کمک میکرد. بنابراین، انگیزه تحصیل من، علاقه شدید پدرم بود به دین و روحانیت و خلأ موجود در آن زمان و من هم پیرو ایشان بودم.
سوال: مرحوم برهان چه ویژگیهایی داشت و برای تربیت و رشد طلاب چه برنامههایی را در مدرسه به اجرا گذاشته بود؟
آیتالله مهدویکنی: پس از شهریور بیست که مدارس دینی دوباره آغاز کردند، در تهران، مدرسه لرزاده، پرتلاشترین و منظمترین مدرسهها بود؛ آنهم بهخاطر حضور مرحوم برهان و مراقبتهای شدید ایشان بود. ایشان بهحق وقت میگذاشت و برای تعلیم و تربیت طلاب، دل میسوزاند. میگفت: «اینان، فرزندان من هستند.» نسبت به تربیت و تهذیب طلاب خیلی مقید بود. از همان ابتد، شرط میکرد که طلبه باید به نوافل و تهجد شب، پایبند باشد.
هر شب، پس از نماز مغرب و عشا، برای عموم جلسه موعظهای داشت که طلاب مدرسه هم، باید شرکت میجستند. اگر کسی در این جلسه، شرکت نمیجست، یا دیر حاضر میشد، بازخواست میشد. علاوه بر این، برای خصوص طلاب مدرسه، جلسه روضهخوانی، در مناسبتهای گوناگون سال، در مدرسه گذاشته میشد که باید طلاب شرکت میکردند. در این جلسهها، خود طلاب روضه میخواندند و سینهزنی داشتند. هر هفته هم، جلسه توسلی برای طلاب برگزار میشد. خود ایشان، در تمامی این جلسهها و برنامهها حضور داشت و بسیار علاقهمند بود که طلاب، با معنویت و مرتبط با خدا و ولایت تربیت شوند و برای رسیدن به این هدف بسیار تلاش میورزید. گاه، نیمههای شب، به مدرسه میآمد تا از نزدیک، شاهد تهجد طلاب باشد.
ایشان، طلبههای مدرسه را بهطور دستهجمعی، به عتبات مقدسه برد. در این سفر، که دو ماه طول کشید، برنامههای ویژهای برای ما گذاشت: ده شب به مسجد کوفه ما را برد که در آن جا بیتوته و اعتکاف کردیم.در نجف، برنامهاش این بود که هر روز، ما را به دیدار یکی از علما و مراجع میبرد. این سفر، برای ما از نظر معنوی، سفر بسیار خوبی بود. رفتوآمدهای طلاب مدرسه را زیرنظر داشت.
خاطرهای در اینباره دارم که نقل میکنم: پدرم، خیلی علاقه داشت من خط بیاموزم و خوشخط باشم. به همین جهت، استادی را در خیابان ناصر خسرو دیده بود که به من خط بیاموزاند. هفتهای دو روز میرفتم پیش وی و تعلیم خط میگرفتم. مرحوم برهان، وقتی متوجه رفتوآمدهای من شد، پرسید: «کجا میروی؟» گفتم: «میروم تعلیم خط.» گفت: «برای یک جوان، صلاح نیست در خیابانها راه بیفتد!» با اینکه آن وقتها، یعنی پس از شهریور 1320، ظواهر و مظاهر دینی بهتر از زمان رضاشاه، رعایت میشد، بهخاطر کمشدن فشارهای زمان رضاشاه، اما ایشان، به همین مقدار هم راضی نبود، از اینروی گفت: «من برای شما معلم خط میآورم، تا شما را همینجا تعلیم دهد.»
چون گرایش به طلبهشدن کم بود، ایشان سعی میورزید، همان مقدار کم را نگهدارد; طلبههای مدرسه را زود معمم میکرد. به یاد دارم، عوامل ملا محسن میخواندم که گفت: «باید معمم بشوید!» پدرم موافق نبود، میگفت هنوز زود است و شما به مسائل شرعی آشنا نیستید و مردم از شما مسأله میپرسند و شما نمیتوانید پاسخ دهید. با این حال، آقای برهان بر معمم شدن من اصرار داشتند و من هم از ایشان اطاعت کردم و در روز عید غدیر، در مراسم جشنی که در مدرسه برگزار شد، با عبا و قبایی که ایشان به من عاریت داده بود - چون قد آقای برهان کوتاه بود، لباسهای ایشان برای من ساز میآمد - و با عمامهای که خود تهیه کرده بودم، ملبس به لباس روحانیت شدم.
ایشان این تقیّدها و برنامهها را داشت که شاید برخی، چنین برنامههایی را نپسندند، ولی از رهایی مطلق و بیبرنامگی که در پارهای از مدارس علمی دیده میشود، بهتر است و در مجموع، همین محدودیتها و مراقبتهای ایشان در تربیت و سازندگی طلبهها بسیار مؤثر بود و در آن روزگار، طلبههای مدرسه ایشان، مورد توجه بودند، حتی در حوزه علمیه قم.
سوال: مرحوم آقای برهان، در نزد چه کسانی درس خوانده بودند و از چه پایه علمی برخوردار بودند؟
آیتالله مهدویکنی: مرحوم برهان، از شاگردان مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی و مرحوم آقای شاهرودی بود. مرد وارسته و ملایی بود و تا رسائل و مکاسب، تدریس میکرد، البته از نظر علمی، نسبت به علمای بزرگی که در آن زمان در تهران بودند، شاخص نبود.
سوال: در تهران، از محضر چه کسانی استفاده کرده اید و اگر از ین روزگار، خاطره ای دارید، بیان کنید.
آیتالله مهدویکنی: غیر از مرحوم برهان، استاد دیگرم، مرحوم آقای سلماسی بود که ادبیات را پیش ایشان خواندهام. از محضر مرحوم آقای قاضی، امامجمعه دزفول هم بهره بردهام. ایشان بهخاطر دوستی که با مرحوم آقای برهان داشت، تابستانها به تهران میآمد. در دو تابستان، در خدمت ایشان، مقداری از سیوطی، و مغنی را فرا گرفتهام.
از آن روزگار، خاطره آموزندهای به یاد دارم که نقل میکنم: روزی، پیش آقا شیخ رجبعلی خیاط، که از اوتاد بود و مرحوم قمشهای به ایشان ارادت داشت، رفته بودم، تا بدهم برایم لباس بدوزد. رو کرد به من و گفت: «لباس برای چه میخواهی؟» گفتم: «میخواهم طلبه شوم.» گفت: «میخواهی طلبه شوی، یا آدم؟» گفت: «بهعنوان پدر پیر، سفارشی تو را میکنم، همیشه به یاد داشته باش: در زندگی، کارها را فقط برای خدا انجام بده. به تمامی اعمالی که انجام میدهی رنگ خدایی بده، حتی به خوردن و خوابیدن.» کلام این پیر خیاط، اثر خاصی در دل من گذاشت و همواره، کلام او را به یاد میآورم و آرزو دارم چنان باشم که او میگفت.
سوال: در چه سالی به حوزه علمیه قم رفتید و در آن حوزه، از محضر چه اساتیدی بهره بردید؟
آیتالله مهدویکنی: به سال 1328 یا 1327 هـ.ش در هفده، یا هیجده سالگی، برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم رفتم. ابتدا درمدرسه فیضیه و سپس در مدرسه حجتیه سکنی گزیدم. در تهران، تا مطول خوانده بودم; از اینروی در حوزه قم، از همانجا، شروع کردم به تحصیل.
اساتیدی که از محضرشان بهره بردهام عبارتند از:
* سطوح عالی؛ آقایان: مجاهدی، آقا شیخ عبدالجواد جبل عاملی، سلطانی طباطبایی، نجفی مرعشی و شهید صدوقی.
* فلسفه؛ آقایان: علامه طباطبایی و رفیعی قزوینی.
* کلام؛ مرحوم شهید مطهری. ایشان، شرح تجرید تدریس میکرد. البته شرح تجرید، بهانه بود. ایشان از خارج، مطالب بسیار مفیدی ارائه میداد.
* خارج فقه و اصول؛ پنج سال از محضر آیتاللّه بروجردی استفاده کردهام و نُه سال از محضر امام. البته در خارج فقه و اصول، از محضر اساتید دیگری هم بهره بردهام، ولی بیشتر و بهصورت دائمی، از محضر این دو بزرگوار بهره بردهام.
* تفسیر؛ علامه طباطبایی، ایشان درس هفتگی تفسیر داشت که بنده شرکت میجستم. همین مباحث، مقدمه تدوین تفسیر المیزان شد.
سوال: کدامیک از اساتیدی که از محضرشان بهره بردهاید، در شما بیش از همه تأثیر گذاردهاند؟
آیتالله مهدویکنی: غیر از مرحوم برهان که در شکلگیری اولی طلبگی من تأثیر گذارده، سه تن از اساتید بزرگوار که من از محضرشان استفاده بردهام، بیش از همه در شخصیت من اثر گذاردهاند، هرکدام از جهتی.
از نظر جهتگیریهای فقهی و روش برخورد با مسائل فقهی، مرحوم آیتاللّه بروجردی; زیرا ایشان، در فقه، صاحبسبک بود. تا پیش از ایشان، روش معمول در درسهای خارج، این بود که کتاب جواهر، محور قرار میگرفت و نقل اقوالی هم پیرامون آن و آنگاه اظهارنظر. اما مرحوم بروجردی، در هر مسألهای به ریشهیابی تاریخی مسأله در فقه شیعه و اهلسنت میپرداخت و از این زاویه، افزون بر اهمیت دادنِ به آرای فقیهان پیشین شیعه، دیدگاههای فقیهان عامه نیز، مورد توجه قرار میگرفت. با این سبک و روش، نتیجههای بسیار شایستهای بهدست میآورد و به نکتههای خوبی دست مییافت. به نظر من، مرحوم امام و آیتاللّه خویی هم، از این روش متأثر بودند.
از نظر سیاسی و اخلاقی، امام، بیش از همه در شخصیت من اثر گذارده است.
از نظر فلسفه و آشنایی با قرآن و افکار و اندیشههای نو، مرحوم علامه طباطبایی در من بسیار اثر گذارده است. (علامه طباطبایی، نقش بسیار مؤثر و کارآمد در حوزههای علمیه، بهویژه قم و حتی انقلاب اسلامی ایران، داشته است، نقشی که امروز شاید ناشناخته باشد.) به عقیده من، مرحوم علامه، در فکر و اندیشه حوزویان، تحولی عمیق ایجاد کرد که این تحول، غیر مستقیم، در انقلاب اسلامی نیز، مؤثر بود. این دگرگونی را ایشان بهتدریج و با حوصله و خلوص تمام، ایجاد کرد.
زمانیکه علاّمه طباطبایی به قم مشرف شده بود، نهتنها مباحث فلسفه مورد توجّه نبود، که بسیار از آن دوری میشد و هرکس دور مسائل فلسفی میگشت، از وی به بدی نام میبردند. مرحوم امام، این تنگناها را احساس کرده بود و از آن روزگار و جوّ حاکم بر آن شکوه داشت: «خوندلی که پدر پیرتان از این دسته متحجر خورده است، هرگز از فشارها و سختیهای دیگران نخورده است… در مدرسه فیضیّه، فرزند خردسالم، مرحوم مصطفی از کوزهای آب نوشید، کوزه را آب کشیدند; چراکه من فلسفه میگفتم. تردیدی ندارم اگر همین روند ادامه مییافت، وضع روحانیت و حوزهها، وضع کلیساهای قرون وسطی میشد که خداوند بر مسلمین و روحانیت، منت نهاد و کیان و مجد واقعی حوزهها را حفظ نمود.»
در چنین فضایی، مرحوم علامه طباطبایی، وقتی نیاز را تشخیص داد، ابتدا در منزل خود، برای شماری اندک از فاضلان درس فلسفه را شروع کرد و کمکم، آن را به داخل حوزه آورد. آن مرحوم، برای اینکه بتواند درس را ادامه بدهد، از طرح مباحث حساسیتبرانگیز، خودداری میورزید. به یاد دارم وقتی به بحث وحدت وجود اسفار که رسید، با اینکه بحث دشواری بود، از آن گذشت و گفت: اینها را خودتان مطالعه کنید. یا اگر با عکسالعمل تندی برمیخورد، بهطور موقت، عقبنشینی میکرد و سرسختی نشان نمیداد، تا با مانع مهمتری روبهرو نشود و از هدف اصلی باز بماند.
از باب نمونه: آیتاللّه بروجردی، سر درس گفته بود: «شنیدهام برخی از طلاب، درسهایی میخوانند که نباید بخوانند.» البته این سخن، دو گونه تفسیر شد:
1 . گروهی تفسیر کردند که منظور آیتاللّه برجوردی کسانی است که درس فلسفه میخوانند.
2 . گروهی تفسیر کردند که منظور آیتاللّه بروجردی کسانی است که در حوزه برای ورود به دانشگاه درسهای جدید را میخوانند.
ولی مرحوم علامه، تا این سخن را شنید، درس را تعطیل کرد. هرچه طلبهها اصرار کردند; ایشان نپذیرفت. در جواب میگفت: «چون آقا فرمودهاند که نباید درس باشد، ما هم درس نمیگوییم.»
آیتاللّه بروجردی، وقتی از قضیّه با خبر میشود، به علامه طباطبایی میگوید: «چرا درس را تعطیل کردهاید؟» علامه میگوید: «چون شما فرمودید، تعطیل کنم، تعطیل کردم!» آیتاللّه بروجردی میگوید: «منظورم این نبوده که شما درستان را تعطیل کنید، بلکه منظورم این بوده است که چنین درسهایی را هر کسی نگوید و همگانی نباشد.» گویا ایشان در پاسخ میگوید: «محدودیت از نظر شرکتکنندگان، بیشتر حساسیت برمیانگیزد، ولی سعی میشود مسائل بهگونهای مطرح شوند که ایجاد شبهه نکنند.»
تفسیر قرآن نیز چنین بود. در آن روزگار، در حوزه قم، درس تفسیر بود، ولی با همان سبک و روش عامیانه و همگانی، نه یک تفسیر علمی و طلبهپرور و آشناکننده با قرآن. مرحوم علاّمه با شگفتی میگفت: «مگر میشود انسان سی سال اجتهاد کند و با قرآن که منبع اصلی فقه ماست، آشنایی نداشته باشد؟ علمای ما در گذشته، بهگونه مستقیم با قرآن سر و کار داشتهاند، تفسیر نوشتهاند، آیاتالاحکام نوشتهاند و…»
با این احساس خلأ و نیاز شدید به قرآن، تفسیر قرآن را در حوزه شروع کرد و بهعنوان یک درسی که فاضلان حوزه، در آن لازم است گردهم آیند، جا انداخت. مطالبی را که ایشان در آن زمان در درس تفسیر قرآن مطرح میکرد، خیلی تازه و بهروز بود. کافی است، نظری افکنده شود به المیزان، آنگاه درک خواهد شد که منظور من چیست. در آن روزگار، در فضای الحاد و میدانداری روشنفکری وابسته به بلوک شرق و غرب آنکه توانست بگوید حوزه حرفی برای گفتن دارد، مرحوم علامه طباطبایی بود. وی با تأمل، اخلاص، پشتکارداری، توانایی علمی و… توانست تحولی عظیم در حوزه بیافریند و در تربیت و رشد بسیاری از شخصیتهای موجود، که هر یک نقش مهمی در میهن اسلامی دارند، نقش ایفا کند.
سوال: چرا در آن برهه از زمان طلبههای تلاشورز و با معلومات و با معنویت و فاضلان نقشآفرین، بیشتر به چشم میخورد، با اینکه اکنون، زمینههای رشد بیشتر و مهیاتر است و بازدارندههایی که در آن زمان بوده، اکنون وجود ندارند؟
آیتالله مهدویکنی: بهنظر من، سه عامل، زمینهساز بوده است:
1 . رودررویی با حکومت ضد مردمی و ضد دینی پهلوی و برخوردهای ناشایست آن، با روحانیت و دین، سبب میشد که روحانیان از هر جهت، خود را مجهز کند تا در برابر دشمنی اینچنین، بتوانند قد عَلَم کنند.
2 . موج نوگرایی و نواندیشی در دنیا. این موج، همه محافل و مجامع علمی دنیا را تحتتأثیر قرار داده بود، از جمله ایران را. حوزههای علمیه نیز، نمیتوانستند از این موج به دور بمانند و اثر نپذیرند. ناگزیر باید برای پرسشهای گوناگون، پاسخ میداشتند و این به آگاهیها و دانشهایی نیاز داشت که طلبه باید، با تمام توان در پی آنها باشد، تا از قافله واپس نماند.
3 . وجود اساتید قوی و نخبه در حوزهها، بهویژه در حوزه قم که در جنبههای گوناگون دانش دین و دانش روز آشنایی داشتند و از مقام عرفانی بالایی برخوردار بودند، مانند شخصیتهای بیبدیلی چون: آیتاللّه بروجردی، امام، علاّمه طباطبایی و…
4. وجود استعدادهای ممتاز و نمونه در حوزه که در وضع کنونی بیشتر جذب دانشگاهها میشوند.
5. وجود اشتغالات و مسؤولیتهای موجود پس از انقلاب که قهراً بسیاری از نخبگان را جذب میکند و در آن زمان، این مسئولیتها نبود و طلاب بیشتر، به کار تحصیل میپرداختند.
سوال: از ابتدای آشنایی خود با حضرت امام خمینی بفرمایید.
آیتالله مهدویکنی: ابتدای آشنایی من با حضرت امام، به نخستین مشکل فکری آن زمان من و پاسخ حضرت امام برمیگردد. از آمدن آیت اللّه بروجردی به قم، چیزی نگذشته بود که آیتاللّه سیّد ابوالحسن اصفهانی، به رحمت خدا پیوست. پس از رحلت آقا سیّد ابوالحسن اصفهانی، سخن از مرجعیت آقای بروجردی بود. رژیم شاه هم در آن روز سیاستش بر این بود که مرجعیت، در ایران باشد; زیرا خود را تنها حکومت شیعه میدانست و میخواست از این راه، توجه شیعیان جهان را به خود جلب کند. البته به این سیاست (یعنی بودن نهاد مرجعیت عامه در ایران) تا آخر پایبند نماند و در این اواخر، بهخاطر تضادی که با منافعش به وجود آمده بود، سیاست عکس آن را دنبال میکرد و تلاش میورزید، مرجعیت عامه در ایران نباشد!
اما در آن دوران، یعنی دوران آقای بروجردی، تلاش میورزید که مرجعیت در ایران باشد; از اینروی، پس از رحلت آقا سید ابوالحسن اصفهانی، شاه پیام تسلیت خود را برای آقای بروجردی ارسال داشت و رسانهها هم، بهگونهای از ایشان تبلیغ میکردند.
البته، مقام علمی و شخصیتی آقای بروجردی، برای بسیاری شناخته شده بود و نیاز به این تبلیغات و مطرح کردنها نبود. این توجه و گرایش رژیم شاه به ایشان، اگر اثر منفی نداشت، بهطور مسلم تأثیر مثبت برای ایشان نداشت.
چنانکه استادم، مرحوم آقای برهان، بهخاطر همین توجه رژیم شاه به آقای بروجردی، با اینکه مقام علمی آن بزرگوار را میستود، برای تقلید، کسی را به ایشان ارجاع نمیداد و در عوض، آقای شاهرودی را در نجف و آقای حجت را در ایران، برای تقلید معرفی میکرد. میگفت: «تأیید مرجع، مربوط به حوزهها و علماست، چرا باید رژیم شاه دخالت کند؟» در هر صورت، ما به پیروی از مرحوم برهان، از آقای حجت تقلید میکردیم.
به قم که آمدم، طلبههای تهرانی به من گفتند: «با وجود حضرت آیتاللّه بروجردی، جایی برای تقلید از آقای حجت نیست.» اینان، مرا در باب تقلید، به تردید افکندند و در این مسأله سرگردان بودم، تا اینکه مرحوم مولایی، که از سردمداران طلبههای تهرانی بود و حجرهاش در فیضیّه، مرکز گردهمآیی طلاب تهرانی، به من گفت: «بهتر است شما این مسأله را از حاج آقا روحاللّه بپرسی. ایشان برای نماز، به مدرسه فیضیّه میآید. نظر ایشان در این مورد، صائب است.»
آقای مولایی هنگام نماز، حضرت امام را به من نشان داد. پس از نماز، خدمت آقا رفتم. عرض کردم: «آقا من از آقای حجت تقلید میکنم، بهنظر شما، چه کسی اعلم است؟ ایشان نفرمود چه کسی اعلم است، ولی فرمود: «شما از آیتاللّه بروجردی تقلید کنید.» من هم، به فرموده ایشان، تقلیدم را از آقای حجت، به آقای بروجردی برگرداندم.»
این، نخستین آشنایی بود که پس از آن هم ادامه داشت و بیشتر شد. اتفاقاً با علامه طباطبایی هم، در همان ابتدا، در مدرسه فیضیّه آشنا شدم. یکوقت که ایشان برای نماز به فیضیه آمده بود، آقای سبحانی به من گفت: «ایشان را میشناسی؟» گفتم: «خیر.» گفت: «ایشان آقا سید محمدحسین قاضی است. خیلی ملاست. خصوصاً فلسفه خیلیخوب میداند. در منزل درس فلسفه میگوید، اگر میخواهی شرکت کن.» البته در آن زمان در حدّی نرسیده بودم که بتوانم از درس فلسفه ایشان بهره ببرم، ولی بعدها شرکت کردم.
در اینجا نکتهای را عرض کنم: در زمانیکه ما در حوزه علمیه قم مشغول تحصیل بودیم، بزرگان حوزه، آنان که خود نماز جماعت نداشتند، مقیّد بودند در نماز جماعت فیضیّه، شرکت بجویند. حضور اینان در نماز جماعت، درس آموزندهای بود برای طلاب جوانی که وارد حوزه میشدند. چه خوب است که این سنت نیک، همچنان حفظ شود.
سوال: حضرتعالی، از وارد نشدن حضرت امام در زمان آیتاللّه بروجردی، در مسائل سیاسی و موضعگیری نکردن درباره مسائل حادّ سیاسی چون فدائیان اسلام و… با اینکه رجل سیاسی بود و آشنای به مسائل سیاسی و دخالت نکردن در امور حوزه، با اینکه طبق سلیقه و خواست ایشان اداره نمیشد، چه تحلیلی دارید؟
آیتالله مهدویکنی: انسان در زندگی امام، به نکتههایی برمیخورد که جای درنگ و تحلیل دارد. میدانید که امام، کشفالاسرار را سنین جوانی نوشته است. بدونشک، این کتاب، یک اثر سیاسی نیز هست. بنابراین، ایشان از همان جوانی، اهل سیاست بوده و مسائل سیاسی زمان خود را خوب درک میکرده است. و در جریان مسائل سیاسی قرار میگرفته و شنیدیم که با رجال سیاسی حوزوی آن زمان، مانند آقای کاشانی و آقا سید محمدتقی خوانساری، سر و سرّی داشته و… با این حال، تا وقتیکه آقای بروجردی در قید حیات بود، در زندگی امام، مسائل سیاسی بروز و ظهوری ندارد.
با اینکه جریان فدائیان اسلام در آن زمان، یک جریان سیاسی حوزوی بود و بسیاری به موضعگیری له، یا علیه کشیده شدند، ولی از امام، موضعگیری مثبت و یا منفی آشکار نسبت به فدائیان اسلام، دیده نمیشود که امروز هم، شاید برای بسیاری سوالانگیز باشد. بعدها، از امام نقل شد که امام با مشی مبارزه مسلحانه موافق نبوده است. همانند این روش را در مسائل مربوط به حوزه و چگونگی مدیریت آن میبینیم.
با اینکه حضرت امام، به روش اداره حوزه، انتقادهایی داشت، ولی هیچگاه، بهگونه آشکار، موضعگیری نکرد. امام حریم زعامت و ولایت حوزه تشیع را لازمالاحترام میدانست و چون زعامت و مرجعیت، با آقای بروجردی بود، امام به احترام ایشان، اقدامی خلافنظر ایشان نمیکرد.
حضرت امام نظرات و سلیقههای شخصی خود را در همان حوزه درس خود اعمال میکرد. از باب نمونه: به یاد دارم، یکوقتی آقای بروجردی، گفته بود: «خوب است اساتید و مدرسین، هر روز، سر درس، حدیثی را بهعنوان موعظه بخوانند.» وقتی یکی از شاگردان، این سخن آقای بروجردی را مطرح کرد، امام گفت: «اگر ایشان حدیث بفرمایند، ما هم حاضریم در درس ایشان حاضر شویم و استفاده کنیم.» لکن امام، سالی دو بار به هنگام تعطیلشدن حوزه موعظه میفرمود. تحلیل من این است که حضرت امام، در دوران زعامت آقای بروجردی و در برخورد با ایشان، براساس همان اعتقادی که به ولایتِ فقیه داشت، عمل می کرد.
ایشان، با وجود فقیهی چون آقای بروجردی در رأس امور حوزه و شیعه، چه در مسائل سیاسی و در مسائل حوزوی، احساس وظیفه نمیکردند و اگر هم دیدگاه مخالفی داشت، ابراز نمیکرد. نسبت به فدائیان اسلام، چون آقای بروجردی، روی خوشی به این جمعیت نشان نمیداد و فعالیتهای آن گروه را به مصلحت حوزه آن زمان نمیدید، از اینروی، امام هم، موضعگیری له یا علیه نمیکرد. البته خود امام هم، مبارزه مسلحانه را که بدون اجازه فقیه جامعالشرایط باشد، درست نمیدانست. ولی آنگاه که پس از رحلت آیتاللّه بروجردی، زعامت به ایشان منتقل میشود و (حضور حاضرین) مسئولیت را به دوش ایشان میگذارد، میبینیم که در تمامی مسائل سیاسی حضور فعال مییابد.
سوال: از چه تاریخی قم را ترک کردید و به تهران بازگشتید و چرا در حوزه قم، نماندید؟
آیتالله مهدویکنی: تا سال 1340 هـ.ش در قم بودم و بسیار علاقهمند بودم که در قم بمانم، ولی مشکلات خانوادگی و اصرار پدرم بر آمدن به تهران، مانع از آن شد که در قم ماندگار شوم; از اینروی پس از رحلت آیتاللّه بروجردی، به تهران آمدم.
سوال: حضرتعالی در حرکتهای سیاسی که به انقلاب اسلامی ایران، به رهبری حضرت امام خمینی انجامید، نقش مهمی داشتهاید، بفرمایید از چه زمانی وارد فعالیتهای سیاسی شدهاید؟
آیتالله مهدویکنی: چون پدرم از نظر دینی خیلی پایبند بود، با کارهای رضاخان، بهخصوص کشف حجاب بسیار مخالف بود. اساساً در روستای کَن هم، کارهای رضاخان، از جمله کشف حجاب، مورد انتقاد بود و مردم، نسبت به کشف حجاب، مقاومت میکردند. بنابراین، رژیم پهلوی در خانواده و در روستای ما شدیداً منفور و مطرود بود. پس از آنکه وارد حوزه علمیه قم شدم، در جمع طلاب تهرانی قرار گرفتم که در آن زمان، در مسائل سیاسی شاخص بودند. از اینروی، با نخستین حرکت سیاسی حوزوی آن زمان، که مرحوم نواب صفوی در مخالفت با دفنِ جنازه رضاخان در شهر مقدس قم به راه انداخت، که موفق هم شد، ما هماهنگ بودیم و از هواخواهان ایشان به شمار میرفتیم.
این تفکر سیاسی و ضد دین بودن دستگاه پهلوی، مرا بر آن میداشت تا در هر فرصت مناسبی که پیش میآمد مخالفت خود را ابراز کنم و با کسانیکه علیه دستگاه حرکتی انجام میدادند، هماهنگ باشم. همین روحیه سبب شد که در اولین سفر تبلیغی، از دست عمال رژیم کتک بخورم و تبعید شوم.
هیجده سالم بود که به اتفاق یکی از دوستان: آقا سیّد جلال حسینی که اهل کحان بود و هماکنون، به امامت و تبلیغ و ترویج مشغول است، و چند نفر از طلاب، به اردستان رفتم. آن سال، دهه فاطمیه، با ایّام نوروز، مصادف شده بود و از سویی، بهائیان، در اردستان خیلی فعال بودند. تصمیم گرفتیم به بهانه دهه فاطمیه، مجالسی را برپا کنیم، خودمان مجلس روضهخوانی گرفتیم. اولین روز، بنا شد آقای سیدجلال حسینی صحبت بکند. عدهای هم جمع شده بودند.
بهائیان، رئیس ژاندارمری را تحریک کرده بودند که مانع برگزاری مجلس روضهخوانی ما بشود. از طرف رئیس ژاندارمری، مأموری آمد و گفت: «رئیس ژاندارمری گفته است که فردا باید اینجا را ترک کنید.» آقای سید جلال حسینی گفت: «رئیس ژاندارمری بیخود کرده که چنین گفته است.» فردای آن روز رئیس ژاندارمری آمد. مرا خواست. من رفتم. به من گفت: «فوراً اینجا را ترک کن.» گفتم: «به چه دلیل میگویی اینجا را ترک کنم.» بین من و او، بگومگویی شد، سیلی به من زد.
ما را بردند به ژاندارمری. در ژاندارمری، بین آقای سید جلال حسینی و رییس ژاندارمری، بگو مگویی شد و آقای سید جلال، خیلی تند با رئیس ژاندارمری برخورد کرد. این بگومگوها، بهخصوص که بخشی از آن در پیش مردم اتفاق افتاده بود، رئیس ژاندارمری را خیلی خشمگین کرده بود، از این روی دستهای ما را بستند و بسیار کتک زدند که در بین از همه بیشتر آقای سید جلال کتک خورد. آقا سید جلال را به اصفهان فرستادند بهعنوان زندانی، تا محاکمه بشود و مرا هم به قم فرستادند. سه روز سفر ما طول کشید. بین راه، شبی در مدرسه (باب ولی) کاشان گذراندیم.
ورود من با آن وضع، تأثیر بسیاری در طلاب کاشان گذاشت و آنان بسیار صمیمانه از من پذیرایی کردند و فردای آن روز، تمامی طلبهها تا دم ماشین آمدند به بدرقه و این پذیرایی و استقبال و بدرقه، سبب دلگرمی و نشاط من شد و خستگی راه را از تن من به در کرد. از آن اقامت کوتاه در کاشان خاطرات خوشی دارم و دستاوردهای گرانبها. آن اقامت کوتاه، سبب آشنایی من با آقایان: امامی کاشانی، راستی، حلیمی، علمالهدی، خراسانی و چند نفر دیگر از طلاب کاشان شد و این دوستیها در دوران مبارزات و انقلاب برکتهای فراوانی داشته است. وقتی به قم رسیدم، شنیدم که جریان کتکخوردن ما به گوش آیتاللّه بروجردی رسیده است.
در آن زمان، رزمآرا رئیس ستاد ارتش بود و دکتر اقبال، وزیر کشور. آن روزها سخن از تشکیل مجلس مؤسسان بود. دکتر اقبال، وزیر کشور، برای این موضوع، به نزد آیتاللّه بروجردی آمده بود. آیت اللّه بروجردی، جریان کتک خوردن ما و توهین به ما را در اردستان به دکتر اقبال گفته بود و با حالت ناراحتی ابراز داشته بود: «چرا ژاندارمری اردستان، به فرزندان من این چنین توهین کرده است؟ باید رسیدگی شود.» آن روز، من در منزل آقای بروجردی بودم. مرا به آقای دکتر اقبال معرفی کردند. دکتر اقبال از من پرسید: «شما کتک خوردهاید؟» گفتم: «بله.» گفت: «رسیدگی میکنم!» رسیدگی کردند و به احترام آقای بروجردی، مسئولین اردستان را عوض کردند و رئیس ژاندارمری اردستان را شش ماه تعلیق کردند.
جریان دیگر سیاسی که من در آن فعالیت داشتهام، مربوط میشود به دوران نهضت ملی شدن صنعت نفت. در آن زمان، مسأله انتخابات مجلس شورای ملّی مطرح بود; آیتاللّه کاشانی و آیتاللّه سید محمدتقی خوانساری، اعلامیه داده بودند بر لزوم شرکت عموم مردم در انتخابات. از اینروی، ما طلاب همفکر و همعقیده، شرکت فعال داشتیم و مردم را به شرکت در انتخابات فرا میخواندیم.
در فیضیه، اطلاعیه این دو بزرگوار را از دیوار کنده بودند. شب متنی را مبنی بر لزوم شرکت در انتخابات، به فتوای این دو بزرگوار نوشتم و به دیوار زدم و تهدید کردم: «اگر کسی آن را پاره کند، تنبیه میشود.»
در قم، دو نفر کاندید بودند:
1 . آقای تولیت که کاندیدای رژیم بود.
2 . مرحوم سید مهدی رضوی که مرد متدین و مستقلی بود و میتوان گفت: کاندیدای روحانیت بود.
ما طلاب همفکر و همعقیده، از مرحوم سید مهدی رضوی، حمایت میکردیم و به نفع ایشان، در انتخابات تلاش میورزیدیم.
حرکت دیگر سیاسی که تاکنون ادامه داشته، پشتیبانی از امام و حرکت عمیق و بنیانی سیاسی ایشان بوده است. پس از رحلت آیتاللّه بروجردی، امام، به طور علنی مواضع سیاسی خود را اعلام کرد و شاگردان و دوستداران امام، هر کجا که بودند از این موضعگیریها حمایت میکردند. من هم به سهم خودم، در محلّی که انجام وظیفه میکردم، مردم را به تقلید از امام فرا میخواندم و از موضعگیریهای ایشان حمایت میکردم.
در سال 1340 که از قم به تهران آمدم، در مسجد جلیلی، واقع در میدان فردوسی، به امامتجماعت و تبلیغ، مشغول شدم و درمدرسه مروی، به تدریس پرداختم. در تهران بودم که حادثه پانزده خرداد رخ داد. خبر دستگیری امام، به ما رسید. پس از تحقیق و اطمینان به درستی خبر، به دوستان مسجد زنگ زدم و جریان را گفتم. از دوستان خواستم که از مغازهداران اطراف مسجد بخواهند که مغازهها را از باب اعتراض به دستگیری امام ببندند و خودم به مدرسه مروی آمدم و دیدم طلبهها جمع شدهاند. در اینجا بودم که در خیابانهای اطراف، بین مردم و نیروهای انتظامی درگیری به وجود آمد و آن قضایای غمانگیز به وقوع پیوست.
از آن پس، مسجد جلیلی، یکی از پایگاههای مهم تبلیغی علیه طاغوت شد. برای جوانان، برنامه ویژهای ریختم و سخنران های آگاه و پرشور و انقلابی را دعوت می کردم که برای مردم صحبت کنند و خودم هم سخنرانی داشتم و در سخنرانی، مقیّد بودم بهگونه ای از امام یاد کنم و نام آن بزرگوار را زنده نگهدارم. این کار در آن روزگار مشکل بود و نمیشد در آن جوّ فشار و خفقان شدید حاکم، نام امام را برد، از اینروی، برای زنده نگهداشتن یاد و نام امام، به هر طریق حتّی بهعنوان بیان مسائل شرعی از رساله، پیش رفتم و این هدف را پیگیری کردم.
در بین دو نماز شروع کردم به بیان مسائل شرعی، از عروةالوثقی. مسأله را میخواندم و دیدگاه امام را با تصریح به نام ایشان، هم بیان میکردم. از سازمان امنیت مرا خواستند و گفتند: «از این پس حق نداری اسم این آقا را ببری!» از آن پس، در هنگام گفتن مسأله اسم امام را نمیبردم، بلکه میگفتم: «آقا چنین میفرمایند.» باز مرا خواستند و گفتند: «نباید بگویی آقا چنین فرمود!» از آن پس، میگفتم: «استاد ما چنین میفرمایند.» باز مرا خواستند و گفتند: «این را هم نباید بگویی! چون معلوم است که منظور شما کیست.» گفتم: «آخر مردم، مقلّد ایشان هستند، باید مسأله دینی خود را بفهمند و…» آن مأمور گفت: «کاری نکن که جایی بیندازمت که عرب نی بیندازد!»
همین تلاشها، سبب بازداشتهای مکرر اینجانب شد که آخرین آنها، در رمضان سال 1353 بود که پس از منبر، دستگیر و سپس به بوکان برای سه سال، تبعید کردند. ولی پس از دو ماه که در بوکان بودم، به تهران احضار و به زندان، منتقل شدم. ابتدا نمیدانستم برایچه مرا به زندان آوردهاند. بعد که اطلاع یافتم همزمان با آوردن من به تهران، آقایان طالقانی، لاهوتی و هاشمیرفسنجانی را هم گرفتهاند، دانستم که در ارتباط با یک پرونده مشترک باید باشد و محتوای آن پرونده عبارت بود از: کمک مالی به خانواده زندانیان سیاسی و دادن پول برای تهیه اسلحه که البته این دومی، دستکم، نسبت به بنده یک اتهام بود; زیرا من، به مشی مسلحانه عقیده نداشتم، ولی این کار از طریق آقای لاهوتی، انجام گرفته بود که به عکس بنده، ایشان به مشی مسلحانه عقیده داشت و کارهای فرهنگی را انحراف از خط مبارزه میدانست. از آنجا که آقای لاهوتی، با ما در کارهای دیگر مشترک بود، بهطور طبیعی، این اتهام، در پرونده ما هم آمده بود.
در هر صورت، حدود دو ماه در سلول انفرادی بودم. شکنجه بسیار شدم. با انواع شکنجهها، سعی میکردند از من اقرار بگیرند که موفق نشدند. از دیگر دوستان همپرونده هم، نتوانستند اقرار بگیرند. از اینروی، پس از شکنجهها که ما را به یک اتاق بردند، بسیار ابراز خوشحالی میکردیم که از چنین امتحانی سربلند به دَرْ آمدهایم. پس از دوران سلول و شکنجههای وحشیانه، ما را به زندان اوین بردند و چهار سال به زندان محکوم شدم.
سوال: از چگونگی شکنجههای ساواک بگویید و اینکه چهطور توانستید در برابر آن شکنجهها مقاومت بورزید؟
آیتالله مهدویکنی: عرض کردم بهخاطر آن پرونده و گرفتن اقرار خیلی شکنجه شدم. از جمله شکنجههایی که میکردند و بسیار دردناک و کشنده بود، آویزان کردن از سقف بود. چشمهایم را بسته بودند و از دو دست، از سقف آویزانم کرده بودند. با کابل میزدند و میچرخاندند. خون از پاهایم زیاد آمده بود. گاهی که پاهایم به زمین میرسید، احساس میکردم، زیر پاهایم نرم است و پاهایم، با چیزی نرمی تماس میگیرد. بعدها فهمیدم، آن چیز نرم که پاهایم به آن میخورده، خون بوده که از دیگر شکنجهشدهها آنجا ریخته و روی هم انباشته شده و بسته است.
در حالیکه از سقف آویزان شده بودم و بازجو مرا میچرخاند و میزد، شمارش معکوس میداد و میگفت: «چرا خودت را به کشتن میدهی. بهزودی قلبت را از کار میاندازم. هرچه زودتر اقرار کن و خودت را از این گرفتاری نجات بده.» ولی من در آن حال، این آیه شریفه را میخواندم: «ربنا افرغ علینا صبراً و ثبت اقدامنا وانصرنا علی القوم الکافرین» واقعاً این آیه به من آرامش میداد. به یاد دارم، هنگامی که این آیه شریفه را تلاوت میکردم، فردی بهنام اسدی، که بازجوی من بود، میگفت: «چی چی میگویی؟ ربنا! ربنا!» گفتم: «با خدای خودم هم حق ندارم صحبت کنم؟» این احساس آرامش را هم در سلول وزیر شکنجه داشتم و هم در تبعید. خوشحال بودم از این که برای خدا، سختی میبینم.
به یاد دارم، در همان اوان دستگیری، پاهایم بر اثر شکنجه، به شدت مجروح شده بود و درد میکرد. وارد سلول که شدم، جوانی را دیدم که در سلول نشسته است. او وقتی که حالت مرا دید، این آیه را خواند: «ولا یستخفنک الذین لایوقنون» این آیه، چنان آرامشی در من ایجاد کرد که همه آن دردها را از یاد بردم. البته خود این شخص، حالش خیلی از من وخیمتر بود. از بس که شکنجه شده بود، گوشت ساق هر دو پایش، ریخته بود و به استخوان رسیده بود. از پوست رانش برای ترمیم پوست پاهایش برداشته بودند و به روی و کف پایش وصله کرده بودند. با این حال، از روحیه بسیار بالایی برخوردار بود. البته بچه مسلمانها، نوعاً این چنین روحیهای داشتند. در مقابل، کمونیستها، خیلی ضعیف بودند و نمیتوانستند در برابر شکنجهها تاب بیاورند.
به یاد دارم یکی از این کمونیستها را که معلمی بود از شهر بابل، به سلول من آوردند. خودش را خیلی باخته بود، آرام و قرار نداشت. رو کرد به من و گفت: «حاج آقا، تا دو تا سیلی خوردم، همهچیز را گفتم.» شب، خوابش نمیبرد و تا صبح اعداد را میشمرد که آرامشی پیدا کند. گفتم: «جناب! به جای شمارش اعداد، ذکر خدا بگوی.» گفت: «من از ارتباط یک طرفه خوشم نمیآید!» به او گفتم: «این ارتباط از طرف خدا بیشتر است.»
ولی بیچاره خدا را گم کرده بود و خودش نیز گم کرده بود: «نسوا اللّه فانسیهم انفسهم» و لذا شخصیت و کرامت خود را از دست داده بود.
سوال: از مبارزات روحانیان در تهران، پیش از انقلاب اسلامی، که در نهایت به تشکیل جامعه روحانیت و سپس انشعاب آن به دو جناح: روحانیت و روحانیون مبارز منتهی شد توضیحاتی بفرمایید.
آیتالله مهدویکنی: شمار زیادی از شاگردان حضرت امام - شاگردان دور اول و دور دوم - به تهران آمده بودند و بیشتر هم، جوان بودند. هر کدام، بهگونهای به کارهای فرهنگی تبلیغی میپرداختند. وجود این تعداد از شاگردان حضرت امام و پیرو خط مشی سیاسی ایشان و همفکر و همعقیده، خود به خود، آنان را به دور هم جمع میکرد.
پس از پانزده خرداد، روحانیان تهران، سه دسته شدند:
1 . گروهی، که بیشتر از مشایخ بودند، در همان ابتدا همراهی کردند و بعد ادامه ندادند.
2 . گروهی، مقدار بیشتری پیش آمدند، ولی آنگاه که عرصه تنگ شد و فشارها و بگیر و ببندها زیادتر، ادامه ندادند.
3 . گروهی، که بیشتر شاگردان و علاقهمندان امام بودند، با همه سختیها و دربهدریها و شکنجهها، به راه ادامه دادند. البته حرکت، تُند و کُند میشد، ولی ادامه داشت.
این گروه، جلسههای هفتگی داشتند که در منازل افراد گروه تشکیل میشد، تحتپوشش میهمانی! در این جلسه ه، در حدّ توان درباره مسائل سیاسی تصمیمگیری میشد و برای مراسمها و مناسبتها، برنامههایی ریخته میشد و اینکه در منبرها، چه مطالبی گفته شود و بیشتر اینان، بارها بازداشت شدند و ماهها در سلولهای مخوف بهسر بردند و شکنجه شدند.
این پیوند و رفتوآمدهای طبیعی و دوستانه ادامه داشت. هرچه به پیروزی انقلاب اسلامی نزدیکتر میشد، تلاشها و حرکت، شتاب بیشتری میگرفت. تا اینکه یکسال پیش از پیروزی انقلاب اسلامی این ارتباط روحانی، نام جامعه روحانیت مبارز گرفت و بر شمار اعضا نیز افزوده میشد که تا حدود ششماه پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، شمار آنان نزدیک به هفتاد تن میرسید. اینان، همان کسانی بودند که پای اعلامیهها را امضا میکردند و ما هم، ملاک عضویت را همین امضاهای ششماه پیش از پیروزی قرار دادیم وگرنه بعدها، شمار روحانیان پیوسته به جامعه، تا یکصدو هشتاد تن رسید.
از میان آن هفتاد تن، بیست و یک تن، بهعنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت برگزیده شدند و با همین نام، در صحنههای گوناگون پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز، حضور داشتند، افزون بر مسئولیتهایی که هر یک از اعضا، به مقتضای نیاز انقلاب اسلامی، بر عهده گرفتند.
همانگونه که میدانید، چند سال پیش، این جامعه، به دو دسته تقسیم شد: روحانیت و روحانیون البته مؤسسین مجمع روحانیون، شمار کمی از سران جامعه روحانیت بودند که انشعاب کردند. همانند همین فعالیتها را شاگردان دیگر حضرت امام، از همان پانزده خرداد به بعد، در قم داشتند و همین ارتباطها نیز وجود داشت که بعدها جامعه مدرسین نام گرفت. بهنظر من، استقامت و دوراندیشی شاگردان امام، چه در تهران و چه در قم و چه در دیگر شهرستانها بود که حرکت و نهضت عظیم امام خمینی را ادامه داد و در نهایت، تمامی آنان بازوان امام و یاران وفادار انقلاب اسلامی شدند.
سوال: اعضای اصلی جامعه روحانیت چه کسانی بودند؟ بهویژه از آنان که در جلسههای دوران خفقان و حاکمیت جور، گردهم میآمدند و درباره مسائل سیاسی و چگونگی ادامه راه و دفاع از کیان اسلام، برنامهریزی میکردند، لطفاً نام ببرید.
آیتالله مهدویکنی: شهدای روحانیت؛ شهید بهشتی، شهید محلاتی، شهید باهنر، شهید مفتح و شهید شاهآبادی.
دیگر آقایان؛ امامی کاشنی، موسویاردبیلی، انواری، موحدیکرمانی، ناطق، خسروشاهی، مرحوم ایروانی، مرحوم ملکی، جلالی خمینی، کروبی، خوئینیها، غیوری، عمید زنجانی، مرحوم سید یونس عرفانی و محمدرضا مهدویکنی.
سوال: از فعالیتهای فرهنگی خود، پیش از انقلاب اسلامی سخن بگویید و اینکه بیشتر روی چه مسائلی کار میکردید و حساسیت داشتید؟
آیتالله مهدویکنی: از همان ابتدا که از قم به تهران آمدم، این عقیده را داشتم که باید برای جوانان کار فرهنگی بکنم و جوانان را با اسلام آشنا سازم. بر همین اساس، مسجد جلیلی را پایگاهی قرار دادم برای جوانان، برنامههای آنجا مورد توجه جوانان قرار گرفت. برای هرچه قویتر کردن بنیههای فکری جوانان، از اساتیدی چون: شهید مطهری دعوت میکردم برای سخنرانی. خود من هم، علاوه بر منبر، جلسههایی داشتم که در آنها در مسائل مورد نیاز بهویژه اقتصاد اسلامی به بحث میپرداختم که مسأله روز بود و نیز کلاسهای عربی، که به بهانه آن، معارف اسلامی تدریس میکردم.
افزون بر مسجد جلیلی، مرکزی داشتیم به نام صادقیه. این مرکز، منزل آقای سید حسین اتابکی بود که در اختیار ما گذاشته بود. در این مرکز، جوانها و نوجوانها، از دختر و پسر، حضور مییافتند و با معارف اسلامی آشنا میشدند. این مرکز، بسیار فعال بود، بهویژه در تابستانها. در اینجا، افراد بسیار خوبی تربیت شدند بسیارند کسانیکه اکنون مسئولیتی دارند و در تربیت نسل جوان مسائل انقلاب، میورزند، برخاسته از آن محیط فرهنگی هستند و در آنجا افکارشان شکل گرفته است.
از جمله کارهای فرهنگی ما پیش از انقلاب. کار مطالعه دستهجمعی بود درباره علوم قرآنی. اعضای این گروه، عبارت بودند از: شهید بهشتی، شهید مفتح، آقای موسویاردبیلی، آقای هاشمی و بنده. اصل طرح و فهرست موضوعات را شهید بهشتی آماده کرده بود. جلسهها در مکتب امیرالمؤمنین(ع) که مؤسس آن آقای موسویاردبیلی بود، تشکیل میشد. مطالعات خوبی دوستان انجام داده بودند، هر چند کار به پایان نرسید.
بنده فیشهای زیادی داشتم که در جریان تبعید به بوکان، همراه خودم آنها را بردم، تا کامل کنم که متأسفانه به هنگام انتقال من از بوکان به تهران، ساواک آنها را با خود برد و دیگر معلوم نشد که چه شدند. میتوان گفت دارالعلم مفید در قم، از ثمره ها و دستاوردهای همان جلسههای پر برکت قرآنی است.
این همفکریها و همکاریهای مستمر، برکتهای دیگری هم داشته، از جمله در شورای انقلاب، این افراد هماندیشه و همعقیده توانستند نقش فعالی داشته باشند و جلوی بسیاری از انحرافها را بگیرند.
سوال: در بین دوستان همفکر و همراه، چه کسی از همه بیشتر به کار فرهنگی میپرداخت و به آن اولویت میداد؟
آیتالله مهدویکنی: بهنظر من، شهید مطهری از کسانی بود که به کارهای فرهنگی، بیش از همه، بها میداد. شاهد آن، نوشتههایی بود که ارائه میداد و منبرهایی بود که میرفت. بههمین خاطر، گاه مورد انتقاد دوستانی قرار میگرفت که معتقد به مشی سیاسی، آن هم از نوع تُند آن بودند. به یاد دارم، از مرحوم شهید مطهری دعوت کرده بودم که در مسجد جلیلی، چند شب، منبر داشته باشد. ایشان هم، موضوع بحث خود را «عوامل گریز از ایمان» قرار داده بود و به نقد اندیشه الحادی و کمونیستی میپرداخت.
در این بین، یک شب آقای لاهوتی پای منبر ایشان آمده بود پس از منبر، به ایشان اعتراض کرد که: «ما الآن، دشمن مشترک داریم، نباید یکدیگر را تضعیف کنیم.» شهید مطهری در پاسخ گفت: «شما اشتباه میکنید. ما با اینان، هیچ وجه مشترکی نداریم. اینان، هم الآن و هم اگر انقلاب به پیروزی برسد، دشمن ما هستند. الآن، بیشترین فعالیتها و زحمتها از آنِ مسلمانان است، ولی اگر انقلاب پیروز بشود، خواهید دید که اینان، خود را شریک بدانند.»
عجیب است. این سخن را، شهید مطهری، پیش از انقلاب میگفت. دیری نگذشت که این سخن تحقق پیدا کرد و گروههای چپ ماهیت خود را نشان دادند و همگان فهمیدند که هیچ وجه مشترکی بین ما و آنان نیست. شهید مطهری، خیلی دید تیزی داشت. پس از انقلاب هم، ایشان بر همین عقیده بود و کار فرهنگی را در اولویت قرار می داد.
سوال: چه شد که حضرتعالی در جریان تشکیل حزب جمهوری اسلامی از دیگر دوستان، جدا شدید و به عضویت آن در نیامدید؟
آیتالله مهدویکنی: بنده، از نظر روحی، به تحزب و تشکیلات از نوع حزبگرایی عقیده نداشتم و اصولاً برای روحانیت، این شکلِ کار را نمیپسندم و نیازی هم نمیبینم. من روحانیت را پدر میدانم و تشکیلات حزبی از نوع امروزی، روحانیت را در برابر مردم قرار میدهد. من به مرابطه مردمی، از طریق مساجد و محافل و مراکز دینی معتقدم. روحانیت باید با هم رابطه داشته باشند و از طریق مساجد و مراکز با مردم در ارتباط باشند، این ارتباط متقابل بهترین وسیله برای کار جمعی و دینی است.
ما، پیش از پیروزی انقلاب، بدون این تحزبها، صرفاً با همان رابطهها و پیوندهای مردمی که داشتیم، بزرگترین حرکت را آفریدیم و هرگاه نیاز بود، مردم را به صحنههای گوناگون انقلاب کشاندیم و مردم هم مخلصانه از ما پیروی کردند. ما، باید این رابطه را حفظ کنیم و این، نه تنها نیاز به تحزب و تشکل ندارد که چه بسا تحزب، ایجاد فاصله کند.
به همین خاطر، در جریان تشکیل حزب، من عضویت در حزب را نپذیرفتم وگرنه با دوستان، در مسائل اجرایی و سیاسی، همکاری و همفکری داشتم. اتفاق، اساسنامه اولیّه حزب، در منزل ما، نوشته شد. ولی من با آن موافق نبودم.
آقایان: مرحوم شهید بهشتی، مشکینی، باهنر، جنتی و… در منزل ما، جلسهای گرفتند و اساسنامه حزب را نگاشتند و بنا شد که بعداً در جلسه دیگری که شمار بیشتری شرکت دارند، خوانده شود. خاطرهای از آن جلسه دارم که بد نیست در این جا نقل کنم:
پس از نوشتن اساسنامه، به اتفاق، با ماشین من، که رانندگی آن را خود به عهده داشتم، از منزل خارج شدیم، به سمت جلسه بعدی که قرار بود در خیابان هفده شهریور برگزار شود، به راه افتادیم. به میدان امام حسین(ع) که رسیدیم، متوجه شدیم پلیس ما را تعقیب میکند. ایست داد. ایستادیم. افسری داخل ماشین ما شد و گفت: «باید شما را به کلانتری شش ببریم.»
از قضا، اساسنامه حزب، در داخل داشپورت ماشین من بود، درآورد که بخواند. گفتم: «چیزی نیست، فوراً از او گرفتم.» کلانتری که رفتیم، وارد اتاق رئیس شدیم، کسی نبود. به دوستان گفتم: «اساسنامه همراه من است، چه باید کرد؟» به ذهن ما آمد که آن را همانجا، پشت قاب عکس شاه، مخفی کنیم! فوراً این کار را کردیم و من پا شدم اساسنامه را پشت قاب عکس شاه گذاشتم! پس از چند ساعت معطلی و زنگزدنهای فراوان، به این طرف و آن طرف، چون چیزی دستگیرشان نشد، ما را رها کردند.
با این حال، من عضویت در حزب جمهوری را نپذیرفتم، با اینکه شهید بهشتی، در همان ابتدا، گفت: ما، برای اعضای مرکزی حزب، شش تن را در نظر گرفتهایم، یکی از آنان شما هستید. در جامعه روحانیت هم که بودم بر همین عقیده بودم که روحانیت، باید مستقل باشد و چون بسیاری از دوستان عضو حزب هم بودند، همیشه سفارش میکردم که جامعه روحانیت را در موضعگیریهای حزب، دخالت ندهند و بگذارند روحانیت مستقل باشد.
کنارهگیری من الآن از دبیری جامعه روحانیت، به همین خاطر بود; زیرا میدیدم که دارد شکل حزب به خود میگیرد، نمونه آن، کاری بود که در انتخابات اتفاق افتاد و من با اینگونه کارها مخالف بودم.
این گونه تشکلها و تحزبها، معتقدم ما را از مردم دور می کند و آن جنبه مردمی بودن و مقبولیت شرعی روحانیت را از روحانیت میگیرد و بین روحانیت و مردم فاصله میاندازد; زیرا ما هم یک حزب سیاسی شدهایم، مانند دیگر احزاب و سخن ما هم، برای مردم، به همان اندازه ارزش دارد و نه بیشتر و حال آنکه روحانی باید برای مردم حجت باشد. افزون بر این، این تشکلها، محدودیتهایی را نیز به دنبال دارد.
به نظر من، روحانیت متعهد، بازوان رهبری است و تا هنگامیکه بازوی رهبری است، باید استقلال داشته باشد. بر همین اساس، هرگونه وابستگی به دولت را نیز بنده معتقد نیستم. امام هم، همین عقیده را داشتند. ایشان، به من می فرمودند: «روحانیون مساجد تهران را نگذارید به اوقاف بروند و سر وکارشان با اوقاف باشد، هرچند اوقاف مال ماست، ولی روحانیت را وابسته نکنید.»
سوال: یکی از کارهای مهم فرهنگی شما پس از انقلاب اسلامی، راهاندازی و سرپرستی دانشگاه امام صادق(ع) است، لطفاً بفرمایید، زمینه این تفکر، از چه موقع به وجود آمد، مؤسسان آن چه کسانی هستند و هدف آنان از تأسیس این مرکز چه بوده است؟
آیتالله مهدویکنی: زمینه این تفکر را بنده پیش از انقلاب داشتم. همانوقت، بسیار علاقه داشتم که در کنار مدارس دولتی و دانشگاههای دولتی، مدارس و دانشگاههای اسلامی هم داشته باشیم که نسبت به تأسیس و راهاندازی مدرسه اسلامی، هر چند توفیق نیافتم، ولی دوستان را به این کار تشویق کردم و تا حدودی این کار، انجام شد.
در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی، به این فکر افتادیم که پس از پیروزی انقلاب، این دانشگاهها، با وضعیت موجود، پاسخگوی نیازهای انقلاب نخواهند بود. انقلاب که پیروز شد، جریان درگیری و تعطیلی دانشگاهها، پیش آمده، مشکل، بیشتر خود را نشان داد و این تفکر را جا انداخت که همانگونه که در کنار ارتش، سپاه، در کنار شهربانی و ژاندارمری، کمیته، در کنار وزارت کشاورزی، جهاد سازندگی و… را نیاز داریم وگرنه در بسیاری از موارد، با مشکل روبهرو میشویم، در کنار دانشگاههای دولتی، دانشگاهها و آموزشگاههای اسلامی نیاز داریم.
بر همین اساس در سال 59 ـ 60 اقدام کردیم به تأسیسس دانشگاهی در کنار دانشگاههای دولتی. برخی از مؤسسین، زمینی را در خیابان ولیعصر(عج) اهدا کردند که برای دانشگاه کوچک بود، تا اینکه همین مکان فعلی را، که یک مرکز غیر دولتی بود، کشف کردیم و مراحل قانونی آن را گذراندیم و به دانشگاه امام صادق(ع) تبدیل شد.
مؤسسین جامعةالامام الصادق(ع) عبارتند از: مقام معظم رهبری، حضرات آیات: مشکینی، امامی، امینی، منتظری و خود بنده. در ابتد، آیتاللّه نوری هم بود که استعفا داد. آقایان غیر روحانی هم، عبارتند از: آقایان: حانیان، معینی، نوید و دکتر اسرافیلیان. مقصود ما از جامعه، معنای وسیعتر از دانشگاه بود، تا بتواند کارهای فرهنگی، تبلیغی و اقتصادی هم بهعنوان پشتیبان کارهای دانشگاهی فرهنگی داشته باشد.
ابتد، رشتههای علوم انسانی را فقط مورد توجه قرار دادیم، چون بیشتر با کار ما مرتبط است و هم مباحث مکتبی در این رشتهها بیشتر وجود دارد: الهیات و معارف اسلامی، فقه و اصول، علوم سیاسی، اقتصاد و… مسئولیت اجرایی هم، از سوی مؤسسان، به عهده من گذاشته شد. از ایدههای ما این بود که بتوانیم جمع بین حوزه و دانشگاه کنیم. طلبهای تربیت کنیم که هم از مسائل حوزوی آگاه باشد و هم از مسائل دانشگاهی، تا اینکه بتوانیم آنچه را مدعی هستیم اسلام دارد، بهگونه صحیح و کاربردی ارائه دهیم.
ما بر این باوریم که اسلام، سیاست، اقتصاد و نظامهای دیگر انسانی و… دارد. این صحیح، ولی مقصود چیست؟ برخی شعار میدهند: اسلام اقتصاد دارد، سیاست دارد و… و چنین میپندارند که تمامی مسائل اقتصادی و سیاسی را باید از آیات و روایات گرفت. به عقیده من، اینان خلط کردهاند بین ارزشها و روشها و برنامهریزیها!
آنچه را که اسلام دارد، اصول ارزشی است که ثابتند، نه قسم دوم که عبارت باشد از برنامهریزیها و روشها که در حال دگرگونیاند. البته، این تفکیک ارزش و روش، از جهات نظری و علمی است، ولی در مقام برنامهریزی و اجرا و پیاده کردن این دو، قابلتفکیک نیستند.
بنابراین، اگر بخواهیم در این مدعا، توفیق به دست آوریم، دو راه وجود دارد:
گروهی از حوزویان و گروهی از دانشگاهیان را کنار هم گرد آوریم، تا با هم فکری و همکاری، این اصول ارزشی را در برنامهریزیها اعمال کنند.
به عقیده بنده، این روش، ناموفق است، همانگونه که تاکنون تجربه کردهایم; زیرا این هماندیشی در صورتی نتیجهبخش خواهند بود که دو طرف، فرهنگ یکدیگر را درک کنند و بشناسند و یکدیگر را باور کنند و فرهنگ دینی را بهعنوان فرهنگ حاکم بر جامعه، باور داشته و پذیرفته باشند. و میدانید باور داشتن چیزی نیست که با تلفیق و مونتاژ یک عالم دینی با یک کارشناس متخصص، به دست آید و این همان مشکلی است که دنیای کنونی گرفتار آن است. دین ماشین نیست که با مونتاژ به دست آید. دین وجدان و باور میخواهد. در غیر این صورت، حرف یکدیگر را نخواهند فهمید.
مسلما، کسی که در دانشگاه هاروارد آمریکا، تحصیل کرده، فرهنگ آنجا را نیز گرفته و از آن فرهنگ تأثیر پذیرفته، هرچه بخواهی تخلیهاش کنی، نمیشود. تقصیری هم ندارد. سوءنیتی هم در کار نیست. همچنین، آنکه در حوزه تحصیل کرده، فرهنگ مخصوص به خود را دارد. اگر بخواهد تبادل فرهنگی انجام بپذیرد، باید ابتدا، تبادل آموزشی باشد.
گذاشتن عالمِ اقتصاد، در کنار عالمِ اسلامی، قرار گرفتن دو فرهنگ مجزا، کنار یکدیگر است که به التقاط میانجامد. به عقیده ما، اگر بخواهد خلط و مزج درستی انجام پذیرد، به این است که این هر دو دانش را یک نفر داشته باشد.
این، همان راه دومی است که ما پیشنهاد میکنیم و از هدفهای تشکیل جامعةالامام الصادق - علیه السلام - است. ما، بر آنیم دانشجویی تربیت کنیم که به منابع دینی، به طور مستقیم، بتواند دسترسی داشته باشد و هم به علوم روز آشنایی داشته باشد، تا بتواند آن اصول ارزشی را در برنامهریزیها رعایت کند. به بیان دیگر: همان کسیکه میخواهد برنامهریز باشد، حافظ ارزشها نیز باشد. و این تنها از کسی ساخته است که در هر دو زمینه، آگاهی لازم را داشته باشد. دانشگاه امام صادق(ع)، در جهت تربیت چنین نیروهایی گام برمیدارد و تلاش میورزد.
سوال: آیا در رسیدن به این هدف، خود را موفق میبینید؟
آیتالله مهدویکنی: بله، موفق بودهایم; زیرا توفیق در یک امری، به این معنی نیست که انسان، یکباره، به تمامی هدفهای عالی خود برسد. همینقدر که جهتگیری به سوی مقصدها و هدفهای عالی است، این خود، موفقیت و پیروزی است و گامهای بعدی، باید کمکم برداشته شود.
در سوره زلزال خداوند میفرماید: «فمن یعمل مثقالَ ذرّةٍ خیراً یره؛ پس هر کس، به وزن ذرّه ای نیکی کرده باشد، آن را میبیند.» این مربوط به آخرت است.
در سوره نجم میفرماید: «واَنْ لیس للانسان الاّ ماسعی واَنَّ سعیه سوف یُری؛ و اینکه برای انسان، چیزی جز آنچه خود کرده است، نیست و زودا که کوشش او نشان داده شود.»
سعی و تلاش انسان، نشان داده می شود. یعنی لازم نیست، انسان هر کاری که میکند، خود نتیجهاش را ببیند، ولی حتماً نشان داده خواهد شد. من فکر میکنم که این مربوط به کارهای دنیوی است که انسان، با این تفکر باید گام بردارد، تلاش بورزد، هرچند نتایج کارش را خودش نبیند، ولی بداند که نتایج آنها، بعداً آشکار میشود و خداوند آن نتیجهها را خواهد نمایاند. ما هم که این کار را شروع کردهایم، با این هدف دنبالش را میگیریم، تا زمانیکه توان آن را داشته باشیم. گامهای بعدی را دیگران خواهند برداشت و به آن هدفهای نهایی خواهند رسید. انشاءاللّه.
سوال: چقدر از این تجربیات را میشود به حوزهها سریان داد و در بهبود حوزهها از آنها بهره گرفت؟
آیتالله مهدویکنی: به عقیده من، چند چیز را حوزه باید از دانشگاه بگیرد:
1. گزینش: غیر از امتحان ورودی، که گمان میکنم اکنون در حوزه رایج است، البته آن هم با مسامحه، از نظر علمی و استعداد باید فرد سنجیده شود و بهترینها گزینش شوند. گزینش از نظر اخلاقی و اصالت خانوادگی که برای روحانی، حتماً لازم است. البته اصالت خانوادگی، غیر از فقر و غناست.
2. وقتشناسی: اهمیت به وقت، چیزی است که در حوزهها مورد توجه قرار نمیگیرد. به این معنی که درسهای حوزوی را باید همانند درسهای دانشگاهی، در مقاطع گوناگون، زمانبندی کرد. معنی ندارد که طلبهای، چندین سال، در یک درس شرکت بجوید. باید، همانند دانشگاهها، اگر فردی چند بار نتوانست، آن مقطعی را که در نظر گرفته شده، در زمان خود بگذارند، از ادامه آن درس بازداشته شود و جای وی، به دیگری واگذار شود که با استعدادتر است.
هنوز، برای من ثابت نشده که بازده حوزهها، بیشتر است یا بازده دانشگاهها. با وضع موجود گمان ندارم بازده حوزهها بیشتر باشد. البته هر کدام در کار خود و حوزه مسئولیت خود. این نکته درخور بررسی است.
3. ارزیابی از روش تدریس و متون درسی: در دانشگاههای معتبر جهان، بهطور معمول، هرچند گاه، کتابهای درسی عوض میشوند. بلکه بالاتر از این، امروز در دانشگاههای دنیا چنین است که اگر استادی، همان جزوه سال پیش را تدریس کند، میگویند به درد نمیخورد، زیرا حرف نویی نمیزند. البته منابع و متون در فقه و تفسیر و کلام و فلسفه، میتواند از ثبات بیشتری برخوردار باشند، ولی روش تدریس باید دائماً مورد ارزیابی قرار گیرد و هر روز، روش بهتری جای گزین روش پیشین شود.
باید دانست که کتاب درسی، غیر از منبع مطالعاتی است. این چیزی است که برخی از ما، خلط میکنیم. مثلا، شرح لمعه، منبع مطالعاتی و تحقیقاتی خوبی است، ولی آیا کتاب درسی خوبی هم هست؟ مشخصه کتاب درسی را دارد؟ اگر در زمانی کتاب درسی خوبی بوده، آیا اکنون برای تدریس کتاب خوبی است و بهتر از آن نمیتوان دراثه کرد؟
این طرز تفکر در حوزه بهنظر حقیر، موجب رکود شده است. در حوزهها باید هم روش جدید تدریس و هم طرح مسائل جدید و مورد نیاز جامعه را باب کرد و تنها به مسائل تکراری بسنده نکرد و از نوآوری نترسید. بعضی گمان دارند که نوآوری چه در روش و چه در محتوا، موجب خرابی حوزه میشود، ولی تجربه نشان داده که نوآوری منشأ تکامل است؛ «هر زمان نو میشود دنیا و ما غافل از نو شدن اندر بقا.» خداوند درباره خود میفرماید: «کل یوم هو فی شأن.»
4. تحقیق در کنار آموزش: در دانشگاهها، در یک مقطعی، دانشجو باید روش تحقیق بیاموزد و به کار تحقیق بپردازد. بهنظر من، برای طلبه، از سال نخست تحصیل، باید روش تحقیق گذاشت و متناسب با درسهایی که میآموزد، استاد به او موضوعاتی برای تحقیق بدهد و به طور دقیق، کار او را زیر نظر بگیرد و راهنماییهای لازم را بکند. از آن طرف، دامنه علوم اسلامی را باید گسترش داد و به فقه و اصول، اکتفا نکرد. امروز، درس فلسفه و کلام، تفسیر، تاریخ و… برای هر طلبهای لازم است. خلاصه، برای تربیت و پرورش طلابی که امروز بتوانند پاسخگوی نیازها باشند، باید وقت گذارد، برنامهریزی کرد و…
در گذشته، نبود امتیازها و وجود دشواریهای فراوان برای روحانیت مطلوب، صافی خوبی بود برای آنکه نخبگان بمانند. این صافی طبیعی، سبب میشد آنان که توانایی نداشتند و نمیتوانستند ادامه بدهند، کنار میرفتند; از اینروی، ما در گذشته از نظر کمّی افراد کمی داشتیم و همان تعداد کم، بیشتر ملاّ بودند، ولی امروز، که روحانی بودن، مزایایی دارد، آن مشکلات و موانع راه هم وجود ندارند، باید مواظبتها و مراقبتها را بیشتر کرد. تا نخبگان و شایستگان وارد حوزهها شوند.
زمانی طولانی میخواهد تا یک فرد شایسته و مهذّب تربیت شود. سرپرست مهذّب لازم دارد. واگذاردن طلبه به خود، در امور معنوی و بیتوجهی به معنویات، ضربه جبرانناپذیری به روحانیت وارد می سازد، بهویژه امروز که شماری از همین روحانیان، باید به کارهای اجرایی که از روحانی ساخته است، وارد شوند، ورود به کارهای اجرایی، یعنی وارد شدن در متن جامعه و درگیری مستقیم با مشکلات و گرفتاریهای مردم و… که انصافاً قدرت ایمان و معنویت بالایی را طلب میکند. متأسفانه در حوزهها به این امر، کم بها داده میشود.
سوال: اصل تحول در حوزه، با توجه به شرایط زمانی و مکانی و ناکارا بودن حوزه فعلی. این برای بسیاری از کسانیکه شرایط روز را درک میکنند و توان حوزه را هم میدانند قابلدرک است. با این حال هستند کسانیکه ضرورت تحول را درک نکردهاند و از اسم تحول گریزانند و بهطور طبیعی، بهخاطر نفوذ و جایگاهی که دارند، در راه تحول ، مانع ایجاد میکنند و نمیگذارند حرکت سیر طبیعی خود را داشته باشد. بهنظر حضرتعالی، برای اینکه این مهم تحقق پیدا کند و با این موانع رو در رو نشود، چه باید کرد و از کجا باید آغازید؟
آیتالله مهدویکنی: تحول، نیاز به زمان دارد. هر حرکتی، با موانعی برخورد خواهد داشت. باید از شعارها کاست و به جای حرف زدن، وارد عمل شد. از یک گوشه ای، شروع به کار کرد. کار اگر مثبت و خوب ارائه شود، جای خود را باز میکند.
سخن از ضرورت تحول در حوزه، مربوط به حال نیست. در زمان ما هم، این سخنها بود، ولی چون پیش از عمل، حرف بود و شعار، به جایی نرسید و مخالفتهای بسیاری را هم برانگیخت. در همان روزگار، علامه طباطبایی، وقتی میبیند حوزه نیاز به یک تحول اساسی فکری دارد، شروع به کار میکند. بهجای فقه و اصول، تفسیر و فلسفه میگوید. از گوشه منزل خود شروع میکند، کمکم به متن حوزه میکشاند.
فلسفه، با اینکه در آن روزگار در حوزه جایی نداشت و جوّ موجود اجازه نمیداد کسی وارد این میدان بشود، علامه طباطبایی آن را با تدبیر و درایت و به دور از هیاهو جای انداخت. شگفت اینکه، بسیاری از کسانیکه در درس فلسفه علامه شرکت میجستند، مخالف با فلسفه بودند! امّا علاّمه، جوّی به وجود آورد که آنان نیز، خود را نیازمند به فراگیری فلسفه میدیدند.
حتی برخی میگفتند: «ما میآییم تا فلسفه یاد بگیریم و بعد آن را رد کنیم!» به نظر من این هم مثبت است. در هر صورت، چنین نیازی را علاّمه به وجود آورده بود. بسیاری احساس میکردند که به فراگیری فلسفه نیاز دارند. همچنین در تفسیر قرآن و ارائه مفید و مورد نیاز و روشنگری های که ایشان در تفسیر داشت، بهحق افکار را در حوزه بالا برد و تحول عظیم فکری به وجود آورد.
این یک نوع روش تحول است. تحولِ همراه با عمل، با تأنی، با حوصله و پرهیز از پرخاشگری به این و آن. آیتاللّه بروجردی هم که در فقه تحول به وجود آورد، به همین شکل عمل کرد. با احترام به آرای گذشتگان و تجلیل از آنان حرف خودش را نیز میزد.
اکنون هم، باید کار را از یک جایی شروع کنیم. مدرسه هایی را با همان برنامه ها و روشهایی که مقتضای امروز است، پدید آوریم، شماری را تربیت کنیم، هم ملاّ و با سواد و هم آگاه به زمان و پاسخگوی به نیازهای زمان و… وقتی چنین افرادی به حوزه ارائه شد، ناگزیر، الگو قرار خواهند گرفت و هر مخالفی را تحتتأثیر قرار خواهند داد.
سوال: این ایّام مصادف است با حادثه خونین و غمانگیز هفتم تیر ماه سال1360 و به شهادت رسیدن شهید مظلوم آیتاللّه سید محمد حسینی بهشتی و یاران باوفای امام و انقلاب اسلامی، با توجه به آشنایی و دوستی حضرتعالی با آن شهید والامقام و همکاری با ایشان، در پیش از انقلاب و پس از انقلاب، از ویژگیهای آن مرحوم، برای ما و خوانندگان بفرمایید.
آیتالله مهدویکنی: من در آن هنگام که این حادثه خونین رخ داد، وزیر کشور بودم. در شب حادثه، در محل کارم بودم که صدای انفجار مهیبی را شنیدم. پس از تفحص، روشن شد که محلّ انفجار متأسفانه سالن اجتماعات حزب جمهوری اسلامی بوده است. ابتد، خبر شهادت شهید بهشتی را به ما ندادند. گفتند: ایشان مجروح است و در بیمارستان بستری. بالاخره، شهید رجائی، خبر شهادت شهید مظلوم را به من داد، در حالی که شدیداً متأثر بود. از عمق جان گفت: «فلانی کمرمان شکست.»
شهید رجائی، خیلی به شهید بهشتی، متکی بود. در کارها با ایشان مشورت میکرد. انصافاً فرد لایق و مدیری را از دست دادیم که نمونه آن را نداشتیم. ایشان ویژگیهای منحصر به فردی داشت. ویژگیهایی که در کم افرادی میتوان دید. اینک به پارهای از آنها اشاره میکنم:
1. داشتن استعداد و نبوغ خاص، که خدادادی بود.
2. انضباط: ایشان از همان دوران طلبگی، در کارهایشان نظم و انضباط خاصی داشت، چیزی که کمتر در فرهنگ حوزویان وجود دارد. ایشان اگر وعدهای میداد، سر دقیقه حاضر میشد. از باب نمونه جلساتی در تهران، با هم داشتیم. گاهی میشد که جلسه در منزل ایشان بود. ما بهعنوان احتیاط، چند دقیقهای زودتر میرفتیم. ایشان دستور میداد دَر را برای ما بگشایند و ما را به اتاق مورد نظر راهنمایی کنند، ولی خود ایشان تشریف نمیآورد تا سر ساعت مقرر. وقتی که تشریف میآورد، اگر کسی اعتراض میکرد، میگفت: «من با شما این ساعت قرار داشتهام.»
یا، وقت که تمام میشد، جلسه را ترک میکرد، اگر چه مطالب هنوز باقی مانده بود. هر چه اصرار میکردیم، مطالب نیمهتمام مانده، اگر کمی صبر کنید و جلسه ادامه بیابد، مطالب تمام میشوند، اثری نداشت، میگفت وقتی دیگر باقیمانده مطالب را بحث میکنیم، امروز وقت تمام شده است.
3. مقید به نماز اولوقت: گاهی جلسات خیلی مهم داشتیم، ولی تا هنگام نماز میشد، فوراً ایشان برمیخاست و جلسه را ترک میکرد و میگفت: «اکنون، وقت اجابت دعوت الهی است. کار دنیا، تمام بشو نیست.»
4. احتیاط: ایشان، نه تنها در نماز، که در وضو نیز، بسیار احتیاط میکرد، احتیاطهایی که نوعاً از افراد روشنفکری مانند ایشان بعید بود. مهمتر از اینها، احتیاط در امور مالی بود. ایشان، در امور مالی، بسیار احتیاط میکرد. میگفت: «اگر میخواهید تقوای اشخاص را محک بزنید، در مسائل مالی، که حقوق دیگران در آن است، آنها را بیازمایید. در مصرف بیتالمال است که میشود تقوای افراد را فهمید.»
بسیاری از افراد در نماز وضو، وسواس دارند و در اموری که با دنیای آنان سروکار ندارد، بسیار جانب احتیاط را رعایت میکنند، ولی در امور مالی و منافع مادی، اصلاً گرد احتیاط نمیگردند.
مثلی است که میگویند: «گربه وقتی باران میآید، از کنار دیوار میرود و مواظب است قطرهای باران روی او نریزد که خیس شود، ولی وقتی چشمش به ماهی داخل حوض میافتد، به سر، تا عمق حوض فرو میرود.»
5. دقت در گزینش افراد: میگفت: «دنبال افرادی بروید که از هواهای نفسانی به دورند.» با افرادیکه صداقت نداشتند، به شدت برخورد میکرد جریان مخالفت ایشان با بنیصدر، از همین نکته آغاز میشود. میگفت: «بنیصدر، صداقت ندارد، اهل هواست.»
6. شجاع و نترس: ایشان میگفت: «از مرگ نمیترسم!» واقعاً چنین بود. جریانهایی پیش از انقلاب، پیش میآمد که این نترسی را لازم داشت، از اینروی، ایشان، پیشقدم میشد. مثل، آن روزی که ایشان رفت و قطعنامه خلع شاه را خواند که هنوز رژیم تا دندان مسلح حاکم بود، شهامت و شجاعت میخواست.
خیلی دل میخواست که در آن شرایط کسی بتواند چنین حرکتی را انجام بدهد. در شرایطی که برای رژیم، امکان هر کاری بود، آن شهید بزرگوار، در کمال خونسردی و شجاعت، قطعنامه خلع شاه راخواند. واقعاً با رفتن ایشان، ضربه مهمی خوردیم. یک انسانِ به تمام معنی وال، مدیر، مدبّر و اسلامشناس و فقیه را از دست دادیم.
سوال: در پایان، خواهشمندیم توصیههایی برای ما و خوانندگان مجلّه داشته باشید و ما را از پندها و اندرزهای خود بهرهمند سازید.
آیتالله مهدویکنی: من که اهل نصیحت نیستم. گفته استاد ماست که میفرمود: چند چیز را فراموش نکنید:
1. در همه کاره، خدا را در نظر بگیرید. اگر این جهتگیری درست باشد، کارها، معنی مییابند و ثمر میدهند.
2. به عبادات تقیّد داشته باشید، بهویژه تهجد و نماز شب. اینها برای طلبه خیلی لازم است. کسیکه طالب کمال و قرب به خداوند است، این آیه شریفه سوره اِسراء را حتما، مورد توجه قرار دهد: «ومن اللیل فتهجّد به نافلةً لک عسی اَن یبعثک ربُّک مقاما محمودا؛ پاره ای از شب را به نمازگزاردن، زنده بدار. این نافله، خاص تو هست. باشد که پروردگارت، تو را به مقامی پسندیده برساند.»
3. توسل به ولیعصر(عج) ما بر این باوریم که فیض الهی، از این مسیر به ما میرسد. علاوه بر اینکه عالم محضر خداست، محضر ولیخدا نیز هست. در هر صبحگاهان، اگر مخلصانه توسلی و سلامی به آن حضرت و تقاضای توجهی از آن جناب داشته باشیم، از آن طرف توجه، حتمی است. ما که ادعای سربازی و نوکری آن آقا را داریم، به این توجهات، بسیار نیازمندیم.
4. پرهیز از شبهات، بهویژه شبهات مالی، البته نه تنها شبهات حرام که شبهات جهتی، همانچیزی که بسیاری از ما غافلیم.
بهنظر من این که حضرت امیر(ع) عثمان بن حنیف را بهخاطر حاضر شدن بر سر سفره آن جوان ثروتمند بصری، نکوهش میکند، بهخاطر پذیرفتن دعوت آن ثروتمند نبوده، بلکه برای خطری است که در اینگونه میهمانیهای جهتی وجود دارد. افراد خاصی در آن میهمانی مرد بصری حضور داشتهاند. در اینگونه میهمانیها، حتماً میزبان جهت خاص و هدف ویژهای را دنبال میکند. اینها، صرف میهمانی نیست. بنابراین شبهه جهتی است. اگر میهمانی عمومی بود که اشکالی نداشت. میهمانی رفتن که گناه ندارد، بلکه در برخی موارد، مستحب است، اجابت دعوت مؤمن است. آن میهمانی را نباید پذیرفت و بر سر آن سفرهای نباید حاضر شد که میزبان و صاحبسفره، هدفی خاص دنبال میکند و میخواهد از وجود میهمان، بعدها استفاده برد.
سوال: از اینکه لطف فرمودید و وقت گرانبهای خود را در اختیار ما گذاشتید، بسیار متشکریم و از خداوند بزرگ سلامتی، عزت و توفیق روز افزون شما را خواهانیم.
آیتالله مهدویکنی: من هم از شما متشکرم. خداوند، همه ما را از شرور نفسانی و شیطانی مصون ومحفوظ بدارد و ما را از خدمتگزاران واقعی قرار دهد و قلب ما را از آلودگیها پاک دارد.

به گزارش صداي دانشجو متن بيانيه شوراي تبيين مواضع بسيج دانشجويي استان همدان به شرح زير است:
بسمه تعالی
صدور حکم اعدام برای آیت الله نمر باقر النمر روحانی مبارز و مظلوم عربستان توسط رژیم آل سعود نه تنها سبب نگرانی جامعه ی جهانی و برانگیخته شدن خشم آزادی خواهان عالم و انسان های پاک و با وجدان گردیده است بلکه موجب تأسف و تأثر شدید جهان اسلام از این موضوع شده است.
برائت از کفار و مشرکین از اهم تکالیف مسلمانان است اما متأسفانه شاهد آنیم که رژیم عربستان سعودی جزء معدود کشورهای منطقه است که کاملا تابع سیاست های آمریکا،انگلیس و رژیم غاصب صهیونیستی بوده و هست و باتمام قوا در خدمت مدعیان به اصطلاح حقوق بشر است و به رغم اعتراضات حریت خواهانه ی جهان؛ این روزها آل سعود به جای تمسک به عدالت و حسن رفتار با شهروندان خود به اعمال غیر انسانی و خلاف مروت دست می زند و غرب به اصطلاح جانب دار حقوق بشر نه تنها تعرض نمیکند بلکه خود در طراحی و پیشتیبانی همه جانبه ی آن اقدام می نماید.
در اعتراض به این حکم کاملا جاهلانه و سیاسی باید یاد آور شویم بنا به فرموده مقام معظم رهبری به عنایت حضرت حق چراغ روز افزون اسلام ناب با توطئه های استکبار جهانی و متحدان متحجر منطقه هرگز روبه خاموشی نخواهد رفت ان شاالله.
ما دانشجویان قاطعانه بیان می داریم: دست نشاندگان آمریکا بدانند که هنوز متوجه قدرت جهان اسلام نیستند و آنهایی که حکم اعدام این فعال شیعی را صادر کرده اند آگاه باشند این حکم موجبات سقوط خائنین به حرم ا.. را تسریع می كند چرا که جهان اسلام سکوت نخواهد کرد ودر صورتی که دست از پا خطا کنند باید منتظر پاسخ دندان شکن امت همیشه در صحنه ی اسلام باشند.
لذا ما به عنوان جزئی از جنبش دانشجویی آزادی خواه جهان اسلام به جد از تمامی دست اندرکاران دستگاه دیپلماسی کشور تلاش بی وقفه ای را جهت فرونشاندن این حکم خائنانه مطالبه می کنیم.
والسلام علیکم ورحمة الله و برکاتة
شوراي تبيين مواضع بسيج دانشجويي استان همدان

تشکل های دانشجویی دانشگاه بوعلی سینا همدان با همکاری چند سازمان مردم نهاد مراسم تجلیل از مدیریت جهادی پروفسور محمد علی زلفی گل رئیس سابق دانشگاه بوعلی سینا را برگزار می کند.
سخنرانان: آیت الله محمدی امام جمعه محترم همدان، دکتر غلامی رئیس دانشگاه بوعلی، سردار آزادی معاون فرهنگی سازمان بسیج مستضعفین، دکتر مرادی استاندار سابق همدان و دکتر روستا آزاد رئیس سابق دانشگاه صنعتی شریف.
زمان: چهارشنبه 30 مهر از ساعت 15:30 الی18
مکان: سالن شهید چمران دانشکده علوم پایه دانشگاه بوعلی سینا همدان

به گزارش صدای دانشجو متن نامه بسیج دانشجویی دانشگاه بوعلی سینا به دکتر ظریف به شرح زیر است:
بسمه تعالی
((أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ )) سوره فتح آیه 29
(( وصیت من به وزرای خارجه در این زمان و زمانهای بعد آن است که مسئولیت شما بسیار زیاد است، چه در اصلاح و تحول وزارتخانه و سفارتخانهها و چه در سیاست خارجی حفظ استقلال و منافع کشور و روابط حسنه با دولتهایی که قصد دخالت در امور کشور ما را ندارند. و از هر امری که شائبة وابستگی با همة ابعادی که دارد به طور قاطع احتراز نمایید. و باید بدانید که وابستگی در بعض امور هر چند ممکن است ظاهر فریبندهای داشته باشد یا منفعت و فایدهای در حال داشته باشد، لکن در نتیجه، ریشة کشور را به تباهی خواهد کشید.)) امام خمینی (ره)
جناب آقای دکتر ظریف
با عرض سلام و خسته نباشید
ما دانشجویان در راستای وظیفه ملی و شرعی و با توجه به اهمیت و پیچیدگی وظایف شما برخود واجب می دانیم شما که در جبهه دیپلماسی در حال انجام وظیفه هستید را پشتیبانی کرده و سیری کوتاه از تاریخچه ی ارتباطات بین 5+1 و ایران را در مقابل شما به تصویر بکشیم تا با توجه به این سرگذشت ها در عرصه ی سیاست خارجی موفق باشید.
در فصل هشتم از عهدنامه ترکمانچای لایحه کاپیتولاسیون برای روسیه تصویب می شود و به موجب آن اگر یک روس با یک ایرانی نزاع کند و یا به قتل برساند هیچ کس حق دستگیری فرد روس را ندارد. اما اگر یک ایرانی یک سگ روسی را به قتل برساند در معرض اعدام قرار می گیرد! بعد ها کشور های فرانسه انگلیس و آمریکا نیز این لایحه را در ایران تصویب می کند.
در داستان ملی شدن صنعت نفت ایران ، دولت مصدق به سمت آمریکا دست دراز می کند و آمریکا هم به نام ملی شدن ، نفت را به کام خود می برد. اما هنگامی که از این منفعت راضی نمی شود بین دو مهره مصدق و شاه ، دوباره شاه را برمی گزیند.
پس از کودتای 28 مرداد در شانزدهم آذر شاه در جلوی پای نیکسون چند جوان دانشجو را قربانی می کند.
در اواخر سال 57 ، ایالات متحده حتی به دست نشانده ی خود نیز رحم نمی کند و به شاه اجازه ورود به آمریکا نمی دهد. تلاش های شاه برای گرفتن پناهندگی سیاسی از انگلستان هم بی نتیجه می ماند و به همین دلیل شاه مجبور می شود به مصر برود.
در 23 آبان 58 ایالات متحده تمامی دارایی های ایران را بلوکه می کند و بعد در 5 اردیبهشت 59 به طبس می آید تا گروگان های خود را آزاد و پس از آن حکومت مرکزی را ساقط نمایند که با مأمورین خداوند مواجه می شود.
پنج روز بعد شش عراقی سفارت ایران در لندن را اشغال می کنند و هنگامی که نیروهای ویژه انگلستان وارد عمل می شوند تروریست ها تسلیم می شوند ولی نیروهای ویژه آنها را به قتل می رسانند! بعدها معلوم می شود پلیس اسکاتلندیارد طراح و برنامه ریز ماجرای حمله به سفارت بوده است و افراد مسلح زیر نظر سازمان جاسوسی انگلستان تعلیم دیده اند!
در 29 دی 1359 عهدنامه 1981 الجزایر بین ایران و ایالات متحده نوشته می شود. ایران متعهد می شود که اعضای لانه جاسوسی را آزاد کند و در طرف مقابل آمریکا متعهد می شود اموال بلوکه شده ایران و اموال به سرقت رفته توسط خانواده پهلوی را بازگرداند. گروگان ها آزاد می شوند ولی طرف غربی به تعهدات خود عمل نمی کند!
در سال 63 وزارت بهداشت از کشور فرانسه فرآورده های خونی وارد می کند. غافل از اینکه این فرآورده ها حاوی ویروس ایدز و هپاتیت می باشد! دولت فرانسه به همه ی کشور هایی که این فرآورده ها را صادر کرده است غرامت می دهد .... البته به جز جمهوری اسلامی ایران !
هنگامی که صدام به ایران حمله می کند غرب و شرق برای ساقط شدن انقلاب اسلامی از هیچ کمکی دریغ نمی کنند. فرانسه میراژ و سوپراتاندارد می دهد . شوروی سوخو ی خود را به صدام می فروشد. آلمان بمب های شیمیایی خود را در اختیارش می گذارد و امریکا کمک های مالی اطلاعاتی می دهد و ناوگان دریایی خود را به کمک صدام می فرستد. مردمی که قربانی سلاح های شیمیایی شده اند برای درمان به آلمان می روند. و آلمان پرونده جانبازان شیمیایی را در اختیار شرکت های تولید کننده ی بمب های شیمیایی قرار می دهد تا میزان اثر گذاری بمب ها بیشتر شود.
در شهریور 77 سید محمد خاتمی برای تنش زدایی از طرف جمهوری اسلامی پیشنهاد نامگذاری سال گفت و گوی تمدن ها را برای سال 2001 می دهد ولی آمریکا به نمایندگی از جامعه جهانی این سال را سال مبارزه با تروریسم نام گذاری می کند و در نهایت به ایران محور شرارت اطلاق می شود.
در مهر 82 بیانیه سعدآباد مورد توافق طرفین می گردد و به موجب آن تمام فعالیت های مرتبط با غنی سازی لغو می شود و این در حالی است که طرف غربی به تعهدات خود مبنی بر جلوگیری از ارجاع پرونده هسته ای ایران به شورای امنیت عمل نمی کند و پس از چند ماه اعلام کرد که بیانیه سعدآباد تمام خواسته های طرف غربی را ارضانمی کند!
در اسفند سال 82 توافق نامه بروکسل امضا می شود و برای اعتماد سازی ساخت قطعات و مونتاژ سانتریفیوژ نیز تعلیق می شود و طرف غربی متعهد می شود پرونده ی هسته ای ایران از دستور کار شورای امنیت خارج شود. ولی پس از تعلیق در اجلاس 2004 شورای حکام نه تنها پرونده هسته ای از دستور کار خارج نمی شود بلکه قطعنامه شدیدالحنی نیز بر علیه ایران صادر می شود !
در آبان سال 83 توافق نامه پاریس امضا می شود و ایران متعهد می شود که تمامی فعالیت های مرتبط با ساخت سوخت هسته ای را تعلیق نماید!
در سال 88 آمریکا و انگلیس رسما از فتنه گران حمایت می کند و کنگره آمریکا برای تغییر نظام اسلامی بودجه چند صد میلیون دلاری تصویب می کند!
و بعد از 4 سال دوباره ایران به سمت غرب دست دراز کرده است و امیدوار است که دستکش ابریشمی غرب را لمس کند غافل از این که زیر این دستکش ابریشمی پنجه چدنی نهفته است!
در 3 آذر 92 توافق نامه ژنو امضا می شود. در این توافق نامه دولت محتوای توافق نامه را محرمانه می داند و حاضر نمی شود که محتوای توافق نامه را به مجلس ارائه دهد و مردم ایران متن توافق نامه را از منابع آمریکایی گرفته و ترجمه می کنند! در متن توافق نامه ، ایران از حق مشروع خود دفاع نکرده و حتی تعریف غنی سازی را مشروط به توافق طرفین می نماید و به طرف مقابل اجازه دخالت در امور داخلی کشور را می دهد!
و پس از انتقاد به توافق ژنو رئیس جمهور محترم که اوباما را فردی با هوش و مودب می داند ، اساتید دانشگاهی منتقد به توافق نامه ژنو را عده ای کم سواد می خواند که از جای معدود تغذیه می شوند!
بدیهی است که استفاده صلح آمیز از انرژی هسته ای جزیی از اهداف نظام اسلامی و فراتر از منافع حزبی بوده و انتقاد به روند مذاکرات خارج از بازی های جناحی است.
چرا باید در چنین مسئله ای منافع حزبی مد نظر قرار بگیرد ؟ چرا باید برای استفاده صلح آمیز از انرژی هسته ای باید با کشور هایی مذاکره کنیم که اکثرا دارای بمب اتم هستند؟ چرا باید با آمریکایی مذاکره کنیم که خود دارای هزاران بمب هسته ای است و تاکنون دو بار از آن در جنگ جهانی دوم استفاده کرده است ؟ چرا باید سطح مذاکرات از توافق برد –برد به توافق به هر قیمت تنزل پیدا کند؟ چرا باید در مذاکرات هسته ای صحبت امور داخلی ایران به میان بیاید ؟ چرا وزارت امور خارجه باید به جای آگاهی بخشی به مردم در جهت حمایت و پشتیبانی از روند مذاکرات منفعلانه کمپین ((هر توافقی بهتر از عدم توافق است)) تشکیل بدهد؟
سوالات بسیاری در اذهان عمومی وجود دارد ...!
با کمال احترام ما دانشجویان به عنوان پیش قراولان انقلاب اسلامی از شما دعوت می نماییم تا در دانشگاه بوعلی سینا حضور به هم رسانیده و پاسخگوی سوالات ما باشید. امیدواریم که با حضور خود به پیشبرد اهداف انقلاب اسلامی کمک نمایید.

سایت بیزینس اینسایدر در گزارشی به تناقض میان سخن و عمل برخی مسئولان ایرانی پرداخته و نوشته است: در حالی که مسئولان ایرانی در کلام خود علیه غرب، سخنرانی میکنند اما فرزندان خود را برای تحصیل و کار به غرب میفرستند.
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی صدای دانشجو، بیزینس اینسایدر که مقر آن در نیویورک واقع است، در سال 2009 تأسیس شد و بیشتر اخبار اقتصادی و فناوری را پوشش میدهد.
بیزینس اینسایدر در ابتدای گزارش خود به انقلاب فرهنگی در ابتدای انقلاب اسلامی و تصفیه دانشگاهها از اساتید سکولار اشاره کرده و استیضاح اخیر وزیر علوم را ادامه همان تفکرات ضدغربی دانسته است.
بیزینس اینسایدر در ادامه به تداوم احاطه آمریکاستیزی در بیان و گفتار مسئولان جمهوری اسلامی اشاره کرده اما از یک تناقض در این ماجرا ابراز تعجب کرده است: چرا طیف مسئولان ایرانی، فرزندان خود را برای تحصیل به دانشگاههای غربی میفرستند و از آلوده شدن آنها به تفکرات و اخلاقیات غربی، نمیترسند؟
بیزینس اینسایدر به خانم مریم فریدون دختر حسین فریدون (برادر رئیسجمهور ایران) اشاره کرده و درباره سوابق حسین فریدون نوشته است: او از ابتدا از حامیان انقلاب اسلامی بوده است. او از مسئولان حفاظت امام خمینی (ره) در زمان بازگشت ایشان به ایران در سال 1357 بود. فریدون سپس استاندار شد و هشت سال هم سفیر ایران در مالزی بود و بعدها به هیئت نمایندگی ایران در سازمان ملل پیوست و اکنون مشاور برادرش یعنی رئیسجمهور ایران است.
![]()
بیزینس اینسایدر خبر داده که مریم دختر حسین فریدون دانشجوی مقطع کارشناسی دانشگاه کلمبیای آمریکا بوده و پس از آن با دریافت بورس تحصیلی موسوم به لرد دارندورف Lord Dahrendorf (جامعهشناس انگلیسی- آلمانی 1929-2009) توانسته در کالج مشهور مدرسه اقتصاد لندن London School of Economics مشغول به تحصیل شود. این بورس، در قالب بورسیههایی که دویچه بانک آلمان Deutsche Bank به دانشجویان کشورهای در حال توسعه و نوظهور اعطا میکند، به مریم فریدون داده شده است.
بیزینس اینسایدر نوشته است که هدف از اعطای این بورس تحصیلی کمک به دانشجویان نیازمند کشورهای در حال توسعه است و بر همین اساس، اعطای آن به دختر بردار رئیسجمهور ایران که وضع مالی مناسبی دارد، تعجببرانگیز است. به نوشته این سایت آمریکایی، مریم فریدون در شعبه لندن دویچه بانک مشغول به کار هم شده است.
![]()
بیزینس اینسایدر شوهر مریم فریدون را پسر سفیر جدید ایران در سوئیس اعلام کرده که هماینک در دانشگاه آکسفورد در مقطع دکترا مشغول به تحصیل است.
![]()
![]()
![]()
بیزینس اینسایدر همچنین مدعی شده که مهدی ظریف فرزند وزیر خارجه ایران و احمد عراقچی برادرزاده معاون وزیر خارجه ایران نیز در دانشگاه نیویورک تحصیل کردهاند.
![]()
مهدی ظریف بیش از یک دهه در آمریکا زندگی کرده و در شرکتهای فضایی و مخابراتی مشغول به کار بوده اما در سال 2013 به ایران بازگشته است. این سایت آمریکایی معتقد است مهدی ظریف پس از بازگشت به ایران، درباره سوابق کاریاش در آمریکا اغراق کرده و در حالی که مدعی است برای شرکت معتبر وریزون Verizon کار میکرده، اما این شرکت اعلام کرده که مهدی ظریف برای یکی از پیمانکاران این شرکت کار میکرده است و نه خود این شرکت.
![]()
احمد عراقچی نیز پس از سالها زندگی در پاریس و نیویورک به تهران بازگشته است.
![]()
بیزینس اینسایدر همچنین به تحصیل نیمهتمام مهدی هاشمی پسر اکبر رفسنجانی در دانشگاه آکسفورد اشاره کرده و آن را یکی دیگر از مصادیق تحصیل فرزندان مسئولان ایرانی در غرب دانسته است.
بیزینس اینسایدر از این که مسئولان ایرانی شعار مرگ بر آمریکا میدهند و نظام غرب را فاسد میخوانند اما فرزندانشان را برای تحصیل و زندگی روانه غرب میکنند، ابراز تعجب کرده و پرسیده است: مگر مسئولان ایرانی، فرزندانشان را دوست ندارند که آنها را به دامان غرب میفرستند؟
ابهام دیگری که این سایت آمریکایی مطرح کرده، این است که مردم عادی ایران برای سفر به غرب و تحصیل در آنجا با محدودیتهای فراوانی از جانب کشورهای غربی مواجه میشوند؛ اما چرا فرزندان مسئولان ایرانی با این محدودیتها مواجه نیستند؟
![]()